Daisypath Anniversary tickers امروز همان فرداست!!! - سيب مهربون

امروز همان فرداست!!!

۱-سلام

۲-خوبید؟ خوبیم.. شکر..

۳- ما امروز میریم شمال... جاتون خالی که نیست... خوب بابا هست... چرا می زنی...

۴- دیشب یه پرایدیه که یه خانوم فنچ پشت فرمون بود نشسته بود... عقلش که چه عرض کنم. شعورش هم اندازه یه فنچ نبود.. ما داشتیم می رفتیم. تو خیابون مطهری بودیم.. یه اتوبوسی داشت مسافر پیاده می کرد... خلاصه اینو بگم که... فقط یه ماشین می تونست رد شه.. و ما داشتیم می رفتیم تو لاین کناری که نریم تو  ک و ن اتوبوس... تو لاین کناری بودیم ها.. دیوانه انگاری داره سر می بره پیچید جلوی ما... اینو بگم که فقط ما بین اون و اتوبوس له نشدیم...عزیز جون به خاطر من گرفت اونور که نکنه من برم تو اتوبوس...بعد فهمید یه زنیکه الاق پشت فرمون بی خیال شد... منو میگی داشتم خفه می شدم از عصبانیت.. گفتم برو جلو ببینم این دیوانه چی میگه...

اینطوری شد که ما رفتیم جلو... نه به سختی ها.. با نیش گاز.. به هر حال ماشین داریم تا ماشین...  حالا اون الاق بعداون سبقت خرکیش داره زور می زنه تمام هیکلش رو گازه که بتونه بره و لی نمی ره...

رسیدیم کنارش... به عزیز جون امر نمودیم.. دستشو گذاشت رو بوق و بر نداشت...

همون دیونه شا شید به خودش... از ترس دستشو گذاشت رو بوق... خانوم کناریش حدود ۵۰ داشت... یکی هم پشت بود حدود ۴۰... با دهنش شکلک درآورد!!!

عزیز جون هم باز دسشتو گذاشت رو بوقو  با یه نیش گاز ما رسیدیم گوهردشت.. اون الاق همچنان تو مطهری دچار گو گیجه بود به گمانم...

به عزیز جون میگم اگه این شیشه پایین بود... بهش می گفتم.. با این بوق این آقا همه خانومهای خانوادتونر و مورد لطفش قرار داد... تو که از اونها نداری که با بوقت می خواستی این آقا رو مورد لطف قرار بدی...

عزیز جون با چشاش گرد شده منو نیگاه کرد...اینطوری... وا این شکل ها نیستن به من چه...

تازه گفتم به اون خانومه پشتیه می خواستم بگم تو زر نزن که دماغتو بگیرن همه دل و رودت ازاونجات می ریزه بیرون...

۵- در مورد شماره قبل شما فکر می کنین قندم بالا بود یا پایین؟!!!

۶- گفتین ربطی به قند نداره؟ مربوط به تربیت ادم هاست...

۷- راستی م یخواستم به اون خانوم فنچ شماره ۴ بگم .. تو که قدت اندازه یه نخوده ... حیف شعورت همون اندازه هم نیست!!!

۸- خوب بی ادبم به من چه...

۹- عمه جون جونی!!! دلم برات تنگ شده... من بیام خونتون...

نه عمه من فردا میام.. به مامان بگو جوجخ کباب درست کنه ما بیام..

مامان جوجه کباب درست کن عمه بیاد پیش من... دلم براش تنگ شده...

۱۰- دیشب پرخوری کردم.. قندم رفت ۱۴۰... صبح هم ۱۰۸ بود...

۱۱- دیشب یه عالم تو خونه راه رفتم... از بس دلم درد می کرد...

۱۲- امروز خیلی کار دارم...

۱۳- عزیز جون یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟

بگو...

قول بده ناراحت نشی ها... خواهش...

نمی شم بگو...

فردا فلانی  رو می بینم...

چرا؟

قراره چیزی برام بیاره...

خوب با پیک بفرسته...

شاید طرف های ما کارداره... ولی فردا تو وبلاگم می نویسم تا بدونه تو راضی به زحمتش نیستی!!!

پدرسوخته بذار برسیم خونه یه زحمتی بهت نشون میدم ..

راستی اونها نی نی شون .....

پدرسوخته حرفو عوض نکن تا نکشتمت... نی نی هم بخواد عین تو مارمولک بشه ... من می دونم و نی نی..

:) :)...

۱۴- دیشب یه فیلم داشت.. نور و آتش... من از وسطهاش دیدم.. ولی هی این فیلم می پرید... خوب نمی تونین نشون بدین چرا نشون میدین... اعصابم خورد شده بود خفن...

اصلا قندم بابت این بالا رفت!!!!!!!!!!

تازه شنیدین.. پدر اون آقاهه گفت که پسر منم عین خودم بععععععععلههههه...

۱۵- فکر کنم از این سریال روزگار قریب خوشم بیاد... نمی دونم ها... فکر کنم...

۱۶- چرا فک رمی کنین معصوم اومده خونه ما جهت بیگاری... چرا فک رمی کنین معصوم کارهای منو انجام میده... چرا فکر می کنین چرا اون باید برا سیبی کار کنه ولی نباید تو خونه شما کار کنه...

من خیلی ناراحتم... معصوم پیش منه تامن تنها نباشم.. همین.. حالا نمی گم هیچ کاری نم یکنه.. ولی همونم راضی نیستم.. چون دوست دارم بشینه درسشو بخونه...

۱۷- این حرف تو دلم مونده... بگم؟

من خودم با این افیس آشنایی دارم.. خودم یاد گرفتم.. از همه اینها بیشتر بلدم... حداقل تو زمینه کاری خودم.. با نرم افزارهای خودم...

یه جلسه اکسل گذاشتن.. یه جلسه ویزیو...

خدا شاهده یه جلسه...

بعدش یه روز اون آقاهه برگشته میگه.. بعاه که باید.. باید... باید.. انجام بدن... ما الکی که کلاس آموزشی براشون نذاشتیم!!!!!!!!!

حالا به اون ۳ نفر کی یاد داد؟

من...

کی ؟

من...

چون کلاسش رسمی نبود اینها فکر می کنن من اکسل و ویزیو رو از اینها یاد گرفتم؟!!!!

۱۸- امروز همان فرداست.. به تقویم نگاه کن!!! (خودم گفتم ها)

.

.

نوزده ه ه ه ه ه ه ه ه:

به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید.. ملت .... توجه فرمایید.. دو تا مهمان با حال داریم هم اکنون... دیگر این مهمانهارا به صاحب خانه اصلی تحویل نم یدهیم..

در واقع ما خودمان را به دو تا یحتمل حاج ............ فروختیدیم!!!!!

یعنی اینکه اونها رو دیدی ندیدی!!!!

خوب نمیشه واضح گفت... اصلا به من چه... من یه امانتی دارم که به صاحبش نمیدم. قابل منم نداره خوب...

از خیر قبلیه گذشتیم.. ولی بابات این یکی خیر ببینی داداش من...

۲۰- دستت درد نکنه بابت همونها که برام آوردی.. حاجی ها رو نمی گم که... البته اگه بشه اسمشون بشه گلی و گلمراد خیلی خوب میشه...

بابات همونها که برام آوردی... ببخشید با موبایل حرفیدیم.. دور از ادب بود...

ببخشید نیومدی بالا...

ببخشید از اون نارمگی ها برات نیاوردیم پایین... و ببخشید دو دقیقه شد ۷ دقیقه.. آخه یه کم سرعت پایین اومده دیگه... تا دو نفر خودشونو تکون بدن طول می کشه...

تازه یادت باشه.. لاغر شدن ما رو اگه شما بتونین ببینین که باید م ن ک رات بیاد منو جمع کنه...

ما در ادارات دولتی این مانتو رو در تابستون می پوشیدیم... الان هم نی نی داریم می پوشیم...

در ادارت باید زشت و شلخته باشی تا بیشتر دوست داشته باشن... :)

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0