Daisypath Anniversary tickers يه غذای جديد با طعم محبت!!! - سيب مهربون

يه غذای جديد با طعم محبت!!!

هر چی نخواستم بنویسم نشد... در واقع هر کار یکردم اینو ننویسم نشد..

اون غذا چیزی نیست جز کدو حلوایی پخته شده...

حالا بهش غذا میگن یا نه نمی دونم...

مواد لازم:

یک عدد کدو حلوایی.. یک عدد قابلمه ترجیحا رویی... یا لعابی...

یک عدد سیب مهربون..

یک عدد بابای سیب مهربون...

طرز تهیه:

ابتدا کدو را تکه تکه می کنید...

البته توشو تمیز کنید...

این کار را که انجام دادید مشغول چیدن تکه ها درون قابلمه شوید...

پدرتان می آید جلو.. نگاهی به درون قابلمه می اندازد...

همیشه از کدوهایی که پدرتان می پخت خوشتان می امد.. اصلا این یه کار مردانه در خانه پدریتان بود...

پدر نگاهی با محبت به شما می اندازد و می گوید: اجازه می دی من یه نظر بدم... و تو کا رشما دخالت کنم؟!!!!!!

خواهش می کنم بابا ... این چه حرفیه... و هنوز در هضم این جمله دچار مشکل هستید...

فکر می کنید خیلی بزرگ شدید... یا پدرتان دیگر شما را بزرگ می بیند...

پیش خود می گویید .. چقدر آدم ها با هم فرق می کنند... چقدر فرق...

پدرتان پیشنهاد میدهد.. دقیقا پیشنهاد می دهد که کدوهارا پشت رو در قابلمه بگذارید.. یعنی گوشتهای کدو با کف قابلمه درتماس باشند...

توصیه م یکند هیچ آبی نریزید و روی شعله خیلی کم با یه دم کن ان را به حال خود رها کنید...

پدر می رود...

و کدوها بعد نم یدانید چند ساعت آماده هستند...

طعم شیرین کدوها... مزه محبت هم می دهد... اینقدر بعض دارید که حتی نمی توانید بیشتراز یک تکه کوچک از آنها بخورید...

پ ن۱:

پدر: داریم می ریم خونه داداشت... (مخاطب داداشم..)اینطوری باش... اینکارو بکن.. اون کارو نکن.. اونجا خونه خواهرت نیست که راحت باشی هر کاری بکنی ها.. زنداداشت تعارف نداره...

یه چیزی می گه بهت ها.. بهش بر می خوره ها!!!!!! اون عزیز جون سیبی نیستها... هی ندید بگیره.. کاری به کارت نداشته باشه...

من نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت... ولی خوش به حال زنداداشام!!!! خوش به حالشون.. واقعا بهشون حسادت می کنم... یا نه غبطه می خورم!!!

. .

 پ ن ۲:

پدر: یک یاز اون کمپوت هاتو میدی؟ شاید توراه خوردم...

من: حتما بابا...

پدر: مطمئنی برات خوب نیست...

..: بله... تازه خوبم باشه بازم می خرم...

نمی دونم چی باعث شد در خوبم اینقدر خوشحال باشه... کمپوت که این حرفها رو نداره...داره؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0