Daisypath Anniversary tickers سی دی آموزشی!!!! - سيب مهربون

سی دی آموزشی!!!!

اول نوشت: سیبک به روز شد...

قبل هر چی بگم امرو ز بابا سیبی رفتند منزل... تا جکعه برا ادامه کارها با ما برگردند...

ممنون که گفتین جاشون خالی نباشه.. ولی هیچکی جای پدر مهربونم رو پر نم یکنه که.. تازه پدر مهربون شکمو.. توپولو...

دیروز معصوم میگه.. خداییش سیبی الانه که اینقذه ورقلمبیده شدی.. شدی عین سیبی که با بابا از وسط نصفش کردن...

بابا میگه سیبی بزاد منم می زام.. با هم لاغر میشیم...

ولی این اعتماد به نفسش منو کشته  که میگه نه بابا... چاق نیستم.. کمر بندم گشاد شده برام..

و ما... میگیم.. بابایی.. احیاینا جنش کمربندتون کش باف نیست!!!!!!!!

یه نفر با یه چمدون گنده اندازه خودش ندیدین تو خیابون... دیدین.. خوب اون داداش سیبیه که هنوز منو و عزیز جون تو کف چمدونشیم...

من که موقع سفر حتی ملاقه رو هم با خودم می برم شاید نیاز شد... چمدونم اینقده بزرگ نیست... تازه تیم تیم تیش چقده مگه جا داره ... نهایت دو تا دبه ترشی توش جا شه دیگه!!!!!

دیروز یه سی دی خریدیم... جون خودمون راست میگیم!!! به قرآن مجید اینها همسایمون راست میگیم!!!!!!!

اگه یه نفر دیدن پشت کیبورد سوسک شده منم ها... از بس دروغ می گم...

خلاصه دیشب گذاشتیم ببینیم...

در مورد نی نی و مامان نی نی و این حرفها بود...

از ب بسم الله توش بود...

ما هم فضول... گفتیم بشینیم ببینیم... تا وقت قندمون بشه...

عزیز جون میگه برو ماه چهارم... و پنجم رو ببین .. چرانحوه نی نی دار شدن رو داری نگاه می کنی...

من: خوب می خوام ببینم ما درست کارمون انجام دادیم یا نه!!!!

بعد مردم از خنده.. میگه چرا می خندی.. می گم جان من بیا این برقی که می زنه رو ببین..

یه نوری از یه جایی مییاد.. یهو میره تو یه جای دیگه...

می گم من مطمئنم سازنده این سی دی یا مرد بوده یا یه مرد ذلیل به تمام معنا...

آخه اون کجاش نوره...

خلاصه بعد اینکه کاملا اطلاعات عمومی رو بردیم بالا رفتیم سراغ هفته به هفته...

یه جا سی دی دل ضعفه گرفت. هی می پرید... دیدم صدای عزیزجون دراومده میگه... خوب چرا صداشو می بندی... دارم گوش میدم!!!!!!!!

آخه یه خانوم دکتری خیلی شیک می اومد تو هر ماه توضیح می داد...

کلی گذشت تا کشف کنیم هفته به هفته اش چی میشه...

باورتون نمیشه.. داشتم نگاه می کردم این سیبک هی وول می خورد تو شیکمم...

تا حالا تکونهاشو ، پای توهم می ذاشتم ... ولی انگاری تکون می خوره بچم...

به قول معصوم با خودش فوتبال بازی م یکنه...

خلاصه... هر وقت من ذوق می کردم نینی جان یه تکونی به خودش م یداد..

امروز صبح هم دیدم نسبت بهموسیقی سنتی که بابا جونش داشت با رادیو می خوند رفلکس نشون میده...

داشتم می گفتم... خلاصه بر گشتم دیدم بله.. بابای سیبک خان دراز کشیده.. و چشماشو بسته ها.. ولی گوشش اینجاست... بعد هی برا خودش لبخند می زنه.. از اون شیرین ها که جای هیچکی خالی نیست وقتی لبخند می زنه...

بعد دیدم نوشته زا یمان و این حرفها... چشتون روز بد نبینه... یه خانومه زایید... طبیعی...

یه چند لحظه ای تو شوک بودم عجیب...

یه شعر رد گم کنی ای هم گذاشته بودن روش... یکی م یخوند.. تولد .. تولدت مبارک.. واز این حرفها...

سکته رو زدین رفت..

بعد عزیز جون اومد... فکرکنم حالش بد شد... دیگه بی خیال سی دی می دی شد...

به من میگه خوب حالا تا اونموقع مونده برو هفته هاتو بخون...

ولی جالب بودها... تازه معلوم نیست چرا خانومه جیغ نم یکشید...

البته شنیدم مامی خودم از درد قرمز می شد و لی جیغ میغ نمی کشید..

خوش به حال خانومه... شوهرش پیشش بود...

حالامن هی میگم خوش به حال خانومه... اگه فکر کنین عزیز جون به رو خودش آورد..

اصلاخودش زده بود به کوچه ممدلی چپ... تا الان اگه ۱ درصد احتمال م یدادیم در کنار ما بماند... دیگر همه نقش بر آب شد...

منکه می دونم... عزیز جون طاقت درد منو نداره.. حالا هی صداش می کنم می گم بیا ببین

 س ز ارین دارن می کنن یکی رو.. نیومد که...

من برم... راستی دستتون درد نکنه... بابت سی دی... الهی برا  دخترت جبران کنم مادر!!!!

نه اینکه فکر کنی سی دی اشکالی داشت ها.. خواستم تشریح کنم...

ولی من هنوز تو کف اون نور هستم... خیلی خندیدم... تازه یه بار دوباره نگاه کردم بعد خوابیدم...

:)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0