Daisypath Anniversary tickers ماجراهای آخر هفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! - سيب مهربون

ماجراهای آخر هفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

سلام خوبید؟ خوبیم .. شکر... شکر که نه.. شکر...

چرا تعلیلات آخر هفته؟ خوب من دیروز نبودم.. خونه بودم.. پس امروز برام عین شنبه است... و من عین شنبه خسته داغون درمونده و بی رنگ و رو هستم...

دیروز من و همسر با هم ناک اوت شدیم... یعنی پریشب عزیز جونم اومد خونه... اگه بگم کبود بود دروغ نگفتم... اصلا رنگ نداشت... شیکم قلبمه اش که نصف شده بود... صورتش هم کوچولو شده بود... هول کردم شدید... رفت مستقیم تو رختخواب... رفتم ب بو سمش.. بگم.. عزیز ولم.. قربوت برم چی شدی.. دیدم عین یه تیکه یخه... گفت .. یه جورهایی گلاب به روتون شده... نا نداشت ها.. بابایی گفت که براش چایی درست کن... درست کردم یه دونه پررنگ با دارچین دادم بهش.. طی ماجراهایی از شیرین کردنش خودداری نمودیم... به مهصوم گفتم برنج شست.. و کته درست کردم... با یه عالم سیب زمینی گذاشتم روش تا با دم برنج بپزه... شام که سوپ داشتیم... فقط آبش رو ریختم با یه عالم ابلیمو بردم بعد چایی بهش دادم... دیدم گرم شده تنش... برنج هم اماده شد و با کاست بردم دادم بهش... بعدش گفت دیگه میخوابم.. البته یه چایی دیگه با ابلیمو براش بردم... بهترین چیز براش خواب بود...

صبح با حال بدی از خواب بیدار شدم... دیدم ای دیل غافل شدم عین عزیز جون... ب و   س کار خودش کرده بود !!!! عزی زجون گفت بریم... گفتم تو اگه یم تونی پاشی برو من حالم بده...

مدتی تو راه دبلیو سی رختخواب کار کردیم...

بعدش دیگه بیدارش کردم.. صبحونه دادم بهش... خودم به زور آماده شدم بریم دکتر... گفتم دیدی بالاخره انفو  لانزاهه کار خودشو کرد... برا نین خیلی می ترسیدم...

اومدیم راه بیفتیم... یه فکر پلید زد به سرم.. اس ام اس زدم... حالا هر چی م یخوام شماره بگیرم میگه دوست جونت نیست...

گفتم ما داریم می آییم منزل شما.. جهت دید و بازدید عید!!!

رفتیم.. عین این چی ها سوتیدیم.. دوست جون اومد پایین.. نیست من خیلی خوش تیپ بودم... عزیز جون گفت: خوب اینطوری اومدی اینجا دوست جونت نمیگخ اه اه چه سیبی؟

گفتم: وااا مگه خواستگاره... تازه از یه ادم مریض چه انتظاری داری... همینکه با شلوارک نیومدم برو خداتو شکر کن... تازه خومو غافلگیر کردم...

دریغ و درد از اون جعبه ای که به دست دوست جون هیچوقت نرسید...

تازه لقیه خنزل پنزل ها هم نرسید....

تصمیم داشتم امانتیش بمونه تو ماشین... هر وقت دیدیم بهش بدیم ها...

خلاصه من نیست خیلی کوچولو بودم. در پوست خودم هم نگنجیدم... بعد یهو گنده تر هم شدم...

از عزی زجون خندم میگیره که میخواست بگه... (فکر کنین اسم مستعار شوهر دوست جون اصغرطلا بود) خانوم دوست سیبی اصغر طلا خان خوبن؟

به عزیز جون میگم.. اوا خاک عالم... اینو می گفتی می تونستی مانتومو با خودت ببری خونه... چون من از حجالت می میردم...

خیلی ریلکس میگه: خوب اسم اصلیش یادم نمی اومد دیگه...

تازه دخمل گلش هم خوب بید!!!!!!!!! اینقذه بزرگ شده بود!!!!!!!

مامانش هم خوب بید... و داداشاش!!!!!!!!!!!!

بعد من نصف مریضیم خوب شد دیگه... رفتیم دکتر... دکتر . .. اطمینان داد انفولانزا نیست... به من دارو نداد ..فقط ازمایش داد که اونم خنده دار شد...

یعنی نشد که بشه...

بعدش دیگه دیر بود.و خیاطی بسته شد..اومدیم خونه....

حالامن اصلا نه نا دارم نه انرژی...

اینقذه حالم بد بود...

همون ترشی خوشمزه ای که گذاشته بودم!!!!!!! جون خودم.!!!!!!همون...اینقذه خوشمزه بود... یه عالم با نهار خوردم... بعد یادم اومد من حالم خوب نبودها... ولی هیچیم نشد... تازه بحث تک خوری بود که خیلی کیف داد...

یه کم فقط غش کردیم...

بعد هم رفتیم با عزیز جون خرید مایحتاج منزل.. ولی برگشتیم باز عزیز جون و من در مرحله ناک ا وت بودیم که نجات یافتیم...

حال خودم خوب نبود... یعنی الان نیست ها....

من و همسز ایقده حالمون بد بود که عزیز جون گفت فردا هم شاید نتونیم بریم...

ولی من عشق کار گفتم ننننننننننننننننننه... من باید برم.. شرکت به من نیاز داره!!!!!!!!

رنگم کبو و زرد قاطی شده.. ست قشنگیه!!!!!!!!!

سردمه.. قندم خیلی عجیب بدون هیچ خوراکی ای رفته بود 135... شاید به خاطر این خستگی باشه...

معدم درد می کنه خفن... من میگم خفن تو می شنوی خفن...

هر آن دلم می خواد بگم عوووووووووق...

من برم تا این کیبور ملبس نشده...

بای تا بعد

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0