Daisypath Anniversary tickers ماجراهای آخر هفته... - سيب مهربون

ماجراهای آخر هفته...

اول نوشت: برای سیبکم یه آلبوم خریدم... اولین هدیه من به سیبک نازنینم

سلام...

روز شنبه تون به خیر...

امیدوارم خیس و گل آلود نباشین...

چقدر دلم یمخواست امروز خونه می موندم...

دلم خیلی خواب می خواست...

ولی باید برا زندگی تلاش کرد... تازه عزیز جونمو بگو... گناه داشت تنها می ذاشتمش... هر چند تو ماشین خوابیدیم...

منو و نی نی دیگه... ولی خووووب... بازم بودیم...

این کاغذهای تست قندم تموم شده... حالا ندارم... نگرانم نکنه بالا باشه...

دیگه از اینکه عزیز جون داره آمپولم یم زنه نمی ترسم... فقط اگه کس دیگه ای بزنه از ترس غش می کنم...

خستگیم رفع نشده...

آخر هفته شلوغ پلوغی داشتم...

از کجاش بگم...

از چهارشنبه که تشریف بردم...

چهارشنبه ای... من رفتم سر همین چهار راه تا ماشین بگیرم برم گیشا...

ولی مگه ماشین می اومد...

یعنی می اومد... ولی منو سوار نکردن... منم راه افتادم ...

اخه موندن فایده ای نداشت.. اینقدر ترافیک بود که من از ماشینها جلو می زدم....

چون از تو خیابون می رفتم با یه ۲۰۶ تصادف کردم... باور کنین... پهلوم درد می کنه...

پهلوی راستم ها... حالا خوبه به نی نی نخورد...

۲۰۶ دیونه پارک بود.. بدون هیچ سرنشینی!!! منم با پهلوم محکم خوردم به آینه بغلش...

حالا نمی دونستم بخندم یا گریه کنم...

نی نی بزرگتر هم شده ها... دلم هم قلمبه تر شده...

تا سر اون خیابونه پیاده رفتم... بعد دیگه خوب ماشین گرفتم... چون ماشینها اونجا بیشتر بود...

رسیدیم خونه...

یعنی تو گوهر دشت دنبال اون خیاطی مردونه گشتیم و نیافتیمش...

دو تا پارچه شلواری دارم ... برا عزیز جون میخوام بدوزنش...

از اونجایی که بنده دستشویی لازم شدم... البته گلاب به روتون رفتیم منزل...

یه مهمون کوچولو داشتیم...

کی بود؟

خوب عسل عمه بود دیگه...

کلی با هم خوش بودیم.. جیغ و داد و این حرفها...

بعد با هم ناپرهیزی کردیم...

ذرت بوداده درست کردم و خوردیم... پرتقال و نارنگی هم خوردیم... از همون کنوس ها هم خوردیم..

ماکارونی درست کردیم خوردیم... ولی چه ماکارونی ای... رژیمی رژیمی...

البته عسل جون رو داداشی اومد دنبالش... سهم اونو دادیم با خودش برد...

شده ضبط و پحش... هر کاری من م یکردم دنبال من تکرار می کرد.. پدر سوخته حتی ادای خندیدن منو هم در می آورد...

تازه باباش اومد اصلا تحویلش نگرفت...

فرداش ما با عزیز جون کله سحر.. کله کردیم اومدیم تهران... آخه من اگه یه روز نرم تهارن دلم تنگ میشه خوب!!!!!!

چون زود بود برا بازار رفتن رفتیم خونه آزی اینها... بعد آزی که نیومد.. ما خودمون رفتیم بازار...

جاتون خالی... کلی خرید کردیم.. کادوی عروسی دوستمون رو هم خریدیم...

شال و خیلی چیزهای دیگه.. که فقط من بهم یه شال رسید... آخه هیچی بابا میل خودم ندیدم..

تازه می خواستم از این یقه هفت های کشمیر برا عزیز جون بگیرم که زیر کاپشن و کتش بپوشه...

فکرکنین پیدا نکردیم... به خدا... همش از این تقلبی هاش بود... از این نایلونی ها... من پشمی می خواستم عین همون قبلیه...

ولی براش دو تا پیراهن گرفتم...

خیلی از بار کادو دادنم کم شد...

بعد از بازار رفتیم باز خونه آزی اینها... جاتون خالی نهار در کمال ناپرهیزی خوردم...

نه اینکه روغنی بود ها نه.. حجمش بیشتر از دستور بود...

ماهی و مرغ رژیمی با سبزی پلو... خیلی هم چسبید...

عزیز جون اومد نبالمون... تا برسیم کرج تو اون ترافیک شد ساعت ۱۹:۳۰...شب هم دوره خونه داداشی بودیم.. تند تند دوشی گرفتم.. حاضر شدیم ساعت ۲۰:۲۰ رسیدیم اونجا..

عسل عمه تو پارکینگ بود... تازه از خونه مادربزرگش اومده بود.. یه جیغ های شادمانه ای می کشید که باید بودید م یدید...

شب خوش گذشت.. ولی من از بس راه رفته بودم از درد نمی تونستم بشینم...

شب تا بخوابیم خیلی دیر بود... ولی تا فردا ظهر خوابیدیم.. هوا هم ابری... ملس... خواب می چسبید...

یه صبحونه خوردم عجیییییییب...

تازه قندم هم خیلی بالا نرفت..

البته نهار خوردم در واقع.. آخه ساعت ۱۲ بود...

ولی یه عالم خامه که ازش متنفربودم خوردم با عسل...

فکر کنین.. دلم هیچی نمی خواست.. فقط خامه عسل... تازه روز جهانی من و تلویزیون هم بود...

هیچ کوفتی نداشت...

بعدش دیگه پا شدیم به کار... و تمیزی... و آشپزی و این حرفها...

کمد ها رو جابه جا کردیم. خریدهامون رو.. وسایلی که باید می بردیم شمال... و کلی کاردیگه...

مخصوصا دیر نهار خوردیم...

کدو های خیلی قلمی ریختم تو مرغ.. اینقذه خوشمزه شده بود... مرغ رو هم خیلی وقت بود گذاشته بودم رو بخاری.. کلی حال داد...

با خبر شدیم بابا و داداشی دارن میان پیش ما... طفلی ها ۸ ساعت تو راه بودن...

جاده داغون بود...

داداشی نوبت دکتر داره باید بره دکتر...

بابا از اون نارنگی خا که من ۳ ماه پیش هوس کرده بودم... از همون... برام آورد... رسیده الان...

با کلی نارنج تازه و این حرفها...

بقیه خوراکی ها رو هم نیاورد چون ما خودمون به امید خدا آخر هفته میریم که بریم عروسی دیگه...

شام ساعت ۲۳ تموم شد... خوب خیلی دیر رسیدن اینها...

برا همین دیر خوابیدم و خستگی تو تنم موند...

قرار بود یه پست با عنوان بچه کف بازار بنویسم که حسش نیست...

خالجان اون آرکوپال فروشی هم تو تیمچه حاجب الدوله است...

آدرست هم دقیق بود...

اولش از همون جایی که تو گفتی برن تو... همونکه اولش یه عالم آدم واستادن دارن نمی دونم چی معامله می کنن.. عین بورس ... بعد دست راستش یه عالم قاشق چنگال فروشیه... با قابلمه.. باید برن جلو تا برسن به اون آقا پسته و خشکبار فروشه که سمت چپه...

بعد هی برن.. برن... تا به همون یه میدون خیلی کوچولو که توش از این آبخوری ها گذاشتم برسن...

اینطوری سر راست تره... وگرنه قبلش هم چن تا کوچه هست که می خوره به تیمچه...

بقیه اش هم خودت گفتی دیگه...

من با اسم برات گفتم... تازه از همون برن تو... تیمچه یه آقاهه هم همون اوایل کوچه از این سفید مشکی ها آورده...سمت راست...

من برم دیگه...

دستم درد گرفت... جای آمپولام درد می کنه... اخه همشو دست راستم می زنم... نمی دونم چرا دست چپم می زنم می ترسم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0