Daisypath Anniversary tickers پست نمی دونم چندم!!!! - سيب مهربون

پست نمی دونم چندم!!!!

به من چه!!!

به من چه خودشون نخواستن.. وگرنه برا من پول ویزیت مهم نیست... باور کن...

اونم چون به خاطر سیبکم می خوام بدم اصلا مهم نیست... اصلا هر خرجی برا سیبکم بخوام بکنم مهم نیست.. یعنی می دونین سیبک نازنینم اینقدر مهمه برام که هیچ چیز دیگه مهم نیست...

انگاری عزیز جون دست و دلش می لرزید و هی می گفت نه کاپشن چرم نمی خوام... ولی من براش خریدم... چون اینقدر وجودش برام با ارزشه که هیچ چیز دنیوی دیگه برام مهم نیست...

حتی مجبور شم چیزی بفروشم تا اون خوش باشه هم بازم اینکار رو  می کنم... حتی اون چیز... استغفرالله .. خدا اون روز رو نیاره...

ولی خداییش من می خواستم شرافتمندانه برم پیش دکتر وگرنه ۲۰۰۰ تومن در برابر هزینه آژانسی که یمخواستم بدم پولی نبود...

به قول عزیز جون: الهی همتون دیبات بارداری بگیرین!!!!!!

من: عزیزم این دعات برآورده نمیشه.. چون با این اخلاق سگ منشانه ای که دارن شوهر تا حالا نکردن و نمی کنن تا بخوان دیابت بارداری بگیرن!!!!!!!

می دونی دکی گفت دوشنبه اینجا باش.. ولی اینها به من نوبت ندادن...

عزیز جون هی غر زد که تو خسیس گفتی بیام این بیمارستان.. همون بیمارستان خودت بستری می شدی و اون دکتر مهربون هم تحت نظرت یم گرفت الان حرف این دخترهای بیشعور رو نمی شنیدیم...

میگه تا ۱۱ واستین.. اگه ۱۰ تا کنسلی داشتم می فرستمتون...

حالا ما ساعت ۷:۳۰ صبح اونجاییم ها...

تو ناراحتی عزیز جون یه خانوم از پرسنل بیمارستان اومد سفارش مامیشو کرد و رفت...

یکی دیگه اومد یه نفرو اسمشو وارد کرد و رفت...

عزیز جون بریم ..هم تو به کارت برس هم من میرم سرکارم...

عزیز جون: نه می خوام ببینم این خانومه بره تو اینجا رو آتیش بزنم و برم...

خوب برو به اون دوستت زنگ بزن... خودش گفت کاری داشتی زنگ بزن...

نه از دستم میره...

منم دیدم سرمو عین چی بندازم پایین برم تو بهتره تا اینکه دعوا بشه.. در یه فرصت مناسب رفتم تو...

با طوماری از قندهام...

دکی: خوبه.. این سه روز اخرت خوب بود...

من: دکتر ببخشید نمیشه ان سو لینم رو نزنم... یعنی ظهرها رو فقط...

دوکی: نه همینه که هست...

تازه می خواستم بهش بگم من هی دلم ضعف میره.. گاهی دلم خیلی چیزها می خواد.. باید چیکار کنم... ولی بی خیال شدم...

اومدم بیرون...

گفت فعلا همین روند با همین دوز...

اومدم بیرون.. لبخند عزیز جون خیلی دیدنی بود.. جاتون هم خالی نبود..منم گفتم: بریم عزیزم.. به من چه خواستم اینبار شرافتمندانه برم پیش دکتر خودش نخواست...

قبلش... یه آقایی سراسیمه اومده بود پرسید: خانوم ل... نیومدن ؟ خانومه گفت نه... به عزیز جون گفتم منظورش من بودم؟ گفت نه...

رفتیم بیرون..

دوستش زنگولید که: عزیز جون خان... کجایید؟ نصف بیمارستان دارن دنبالت می گردن؟ مگه نگفتی صبح زود میام...

عزیز جون: !!!!!!!!!!!!

خوب مرد حسابی.. شرایط خانومت خیلی اضطراریه.. سپردم حال منشی رو بکنن تو قوطی.. و اونهایی که نوبت میدن... بعد هم با احترام هر چه تمامتر برین تو...

عزیز جون: !!!!!!!!! حالا کجایی؟

بیرون بیمارستان دم در...

ما رفتیم بیرون... گفت واستا ماشینمو بذارم بریم ....

عزیز جون: نه بابا خانومم عین شییییییییییییر در فرصتی مناسب رفت تو مطب... ان شاءالله دفعه بعد... راستی مهندس.. آخه یه کم اون مغزتو به کار بینداز... خانوم من فامیلیش عین منه؟

دوست عزیز جون:

.

.

اسمش چیه؟

دیشب یه ۴۵ دقیقه اندرون کرج دنبال هوس من می گشتیم...

هوس من دیگه.. دیشب هوس کردم کنوس بخورم... نمی دونم شما چی میگید... از این قهوه ای ها هست شبیه ازگیله... از همون...

بالاخره پیدا کردم.. حالا نمی دونم قند داره یا نه؟

ولی خوردم...

نتونستم بفهمم قند داره یا نه...

چرا؟

آخه دیشب گلاب به روتون.. گلاب به روتون.. دلم طاقت اینهمه رژیم رو نیاورد.. گفت یا مرغ سرخ کرده و میرزا قاسمی درست درمون . قورمه سبزی با حال و این حرفها... یا اینکه به من چه...

چون ما به تهدیدش گوش ندادیم.. اونم گفت به من چه؟ و نتیجه این شد که من و نینی  تازه رفتیم بخوابیم که... مجبور شدیم نایلون داروهای دم تخت رو با سرعت نور خالی کنیم....

الان بنده.. سیب مهربون.. با رنگی پریده.. رخساری بیمارگونه.. معده ای دردناک.. گلویی درناک... اینجام...

رییس اسبق اومد و ضمن تفقد گفت: سیب جان کجایی که یادت به خیر... من تلاش می کنم تا تو را به دفتر خود برگردانم... و البته فرمی را جهت تنظیم به من سپرد و رفت...

به همین زیبایی...

.

.

مادرجون تنها!!!

معصوم دیشب اومد... یعنی ما رفتیم اندرون منزل بید...

گفتم بابا نمی یومدی...

گفت: آخه مادر جون هی دلش م یخواست من اونجا باشم...

صبح که بیدار می شدیم می گفت: نهار چی بخوریم؟!!!!!!!!

شب آخری هم هم که اونجا بودیم و می دونست صبح می خوام برم گفت: نهار چی بخوریم فردا؟!!!!!!!!!

.

.

من برم... فعلا کار دارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0