Daisypath Anniversary tickers دستور غذای سيب مهربون!!! اين قسمت خورشت.. خورشت.... - سيب مهربون

دستور غذای سيب مهربون!!! اين قسمت خورشت.. خورشت....

خانم های خونه دارو بی خونه و خونه ندار و توخونه پدر مونده و از خونه شوهر رونده..و خانومهای شاغل و مشغول و مشتغول سلام...

دوشیزگان و سه شیزگان و هزار شیزگان هم سلام...

آقایون محترم علیک سلام (انتظار داشتین خانوم بهتون سلام کنه؟!!!!!!! وا چه پر رو)...

عرضم به خضورتون می خوام یه غذای خیلی خیلی خوشمزه و پر کالری رو براتون توضیح بدم تا بخورین چاق بشین چله بشین.. بعد برین تا گرگه شما رو بخوره... (چی نکنه منتظر بودین بگم بیان من بخورمتون.. اه اه اه.. حالم به هم خورد)

این غذا هنوز اسم نداره... یعنی  داره ها.... اسمش خوراک مرغ و لوبیا سبز و کدو و پیازه...

نه یعنی اسمش قورمه سبزیه.. و خورش فسنجون.. البته بهش خورشت کدو با ماست هم میگن!!!!!!!!!!!!!!

و البته اسم مرغ سرخ شده به همراه مقدار متنابهی سیب زمین یسرخ شده هم هست.. و صدالبته خورشت کرفش و لوبیا پلو پر روغن...

بابا قاطی نکنین دستورشو بگم متوجه میشین...

مواد لازم...

یع خانوم باردار... تازه از حال به هم خوردگی ویارهای ناجو ر دراومده... تازه دیابت گرفته از بیمارستان به همراه سوگ نامه رژیمی مرخص شده طفلی... که هنوز که هنوزه دلش م یخواد حلوا شکری بخوره....

یه همسر مهربون...

یه شکم که نه با نی نی ۳ تا شیکم گرسنه...

و یه ذهن منحرف مربوط که خانوم باردار که تو مسیر تهران کرج فقط و فقط همه رو عین چرلی چاپلین مرغ بریون می دید...

خوب.. کافیه...

خانوم باردار رو بفرستین تو آشپزخونه...

خانوم چی داری درست م یکنی؟

مرغ سرخ کرده با یه عالم میرزا قاسمی پر از روغن... تازه برا اولین بار با تخم مرغ...

فرصت بشه خورشت کدو و بادوجون و کوفته قلقلی هم درست می کنم... (اسم این غذاهه چیه)

طرز تهیه...

البته یه بسته دستمال کاغذی داشته باشین.. تا بگم...

کدو را پوست می کنید.. و نمک را بر می دارید... چهره معصوم طفلتان که در قند خون شما غوطه ور شده  جلوی چشمتان می آید...

نمک را می کذارید سر جایش...

روغن را در تابه میخواهید بریزید...

آن را واژگون می نمایید و باز یاد طفل می افتید... و آمپول های گاه بیگاه... دو قاشق ریخته و کدوها رو در تابه به صورت فله ای میریزید...

عزیز جون اومد.. بقیه اش رو فردا در همین قسمت بخوانید...

یه کم غصه بخورین تا فردا...

و اما سلام امروزتون به خیر و شادی... من آمدن کردمی تا بقیه غذا را پخته کنمی...

کدو ها را به حال خود رها می کنید تا شاهد دعوایشان جهت ربودن روغن از یکدیگر برای سرخ شدن نباشید...

من برای اینکه کدوها پخته شوند درب تابه را نیز گذاشتم... چون برای من ریخت غذا خیلی اهمیت داره!!!!!!!!!!! حتی بیشتراز طعمش.. زیاد مهم نبود که کدوها چه بلایی سر ریخت و قیافشون میاد!!!!

گوجه را درون ظرف دیگر رنده یا ریز خورد می کنیم و می پزیم...

داریم در عین ساخت این غذا به مرغ سرخ کرده فکر می کنیم...

پس یه بسته مرغ از فریزر در می آوریم...

هنرجویان عزیز یادتون باشه اگه مرغ در فریزر ندارید باید بخرید.. در فریزر بگذارید بعد دربیارید... تا روند پخت غذا دچار اشکال نشود...

تا یخ آن باز شود... شما لوبیا سبز را هم باید از فریزر در بیاورید...

چون یهو  دلتون خوراک هم می خواد...

یادتون نرفته که با یه زن باردار طرفید...

از طرفی بدجوری هوس میرزا قاسمی کردید...

بادکجان از قبل کبابی شده را از فریزر در می آورید...

پس گوجه ها را افزون می کنید تا دو منظوره شود... هم برای کدو هم برای میرزا قاسمی... و اندکی هم کنار مرغ سرخ کرده بگذارید...

- عزیزم... داری چی درست می کنی؟ (صدای همسر زن باردار بود)

-هنوز معلوم نیست...!!!!!!!!!!!!! (اینم من بودم)

همسرتان اگر شبیه علامت سوال و تعجب شد اصلا نگران نباشید...

به اون مقدار متنابهی خیار بدهید تا برایتان پوست بکند و خورد کند.. برای ماست و خیار لازم دارید...

یه عدد کدو را هم بدهید رنده کرده تا درون ماست و کدو بریزید!!!!

بعد ۳ تا پیاز هم به او بدهید تا برایتان نگینی خورد کند...

ضمنا او را علی رغم میلتان در روبروی تلویزیون که دارد یه سریال آبکی پخش م یکند بنشانید...

مطمئن باشید...

اگر تا پس فردا هم آشپزیتان طول بکشد.. کار همسرتان تمام نشده... و دو قورت و نیمتان باقی خواهد ماند...

مطمئن باشید...

خوب ....

مرغ ها یخشان وا شده...

باز سراغ تابه و روغن می روید...

آه بلندی می کشید...  و تصویر همه آن چیزهایی که آزارتان می دهد را از خود دور می کنید...

-عزیزم پیازهار و زودتر خورد کن...

- چششم...

پیاز ها را روی مرغ می ریزید...

چشمانتان را می بندید...

و زیر آن را روشن می کنید...

حال نوبت میرزا قاسمیست...

بادمجان را درون تابه ای که به ناچار ۲ قاشق روغن ریخته اید می ریزید..

باید یادتان باشد هی آه بکشید.. وگرنه غم باد می گیرید...

هی باید بادجان را هم بزنید..

هی هم بزنید...

وگرنه در اثر روغن کم حتما خواهد سوخت...

از لجتان ۲ قاشق بزرگ سیر می ریزید تا فشارتان پایین بیاید و بمیرید و دیگر اینقدر هنگام آشپزی زجر نکشید...

در صورتی که نمی دانید این سیر چه تاثیری در پایین آردن قندتان دارد و مطمئنا.. هزار سال زنده می مانید... گوش شیطلن کر شود...

-عزیزم خیلی سیرش زیاد نشده...

- شده ولی بذار منو بکشه راحت شم!!!

-عزیزم.. مرغ و کدو لوبیا چه ربطی به هم دارن..

- ربطش پیدا میشه...

عزیز جون برای بردن نعناع خشک آمده بود...

خلاصه.. کمی از گوجه هارا درون بادمجانها ریخته و تفت م یدهید.. و بعد آب میریزید تا بپزد...

البته همه چیزش پخته بودها...

ولی لج کردن لج کردن است دیگر...

کدوهای وامانده را که نمی دانیم چرا له نشدن !!! از تابه خارج کرده و در چربی اندک باقی مانده لوبیاهای کمی آب پز شده را می ریزید و تفت می دهید..

کدوها را با آه و فغان درون گوجه ریخته... کمی آبغوره می ریزید...

خوب آب لیمو قند دارد.. ولی کم یهم بریزید تا عقده ای نشوید...

هم اکنون میرزا اکبری (کدو و گوجه) و میرزا قاسمی در حال پخت نهایی هستند..

داد می کشید....

عزیزم.. دستتو نبری داری تلویزیون می بینی!!!!!!!!!!

مرغ ها بدجوری آب انداخته...

عزیز جونتان تند تند سفره را آماده می کند...

زیر مرغ را کم می کنید تا لااقل مقداری چربی روغن بزند بیرون... و دلتان به آن خوش شود... اه اه اه...

میرزا قسمی را با ولع می خورید و آخرشام یادتان می آید آه بکشید...

کمی هم میرزا اکبری می خورید...

مقدار متنابهی هم ماست و کدو خیار و نعناع م یخورید... تا جان بگیرید و به ادامه آشپزی بپردازید....

یادتان نرود.. لوبیاها تفت داده شده را کمی آب درونش ریختید تا باز بپزد...

می روید سرکشی...

حالا مرغ آب ندارد... و کمی روغن ؟آن اطراف به چشم می خورد.. لوبیا را درونش می ریزید شعله را زیاد می کنید تا تفتیده شود...

کمی.. خیلی کم درونش رب می ریزید...

رب برایتان بد است...

بعد از لجتان میرزا اکبری را با آنها قاطی م کنید...

مطمئن هستید اگر میرزا قاسمی هم بود آن را درون مرغ میریختید...

حال آن را به آب می بندیدو تا جوش بیاید ظرفهای شام را می شویید..

شعله را کم کرده و غذا را به حال خود رها میکنید...

آخر های شب غذا را روی بخاری می گذارید...

اینقذه خوش ریخت شده...

البته اگه از کدوهای له شده و .... چشم پوشی کنیم...

ولی خوش آب و رنگ شده...

طعمش هم خوب است..

ولی آه یادتان نرود.. شما عادت کردید آه بکشید...

مخصوصا اینکه همکارانتان همه غذاهای رنگ وارنگ دارند و شما باید این را بخورید...

خوب امیدوارم این غذاها مورد پسند حضار واقع شده باشد...

هنر جویان عزیز توجه داشته باشید اگر بخاری ندارید حتما از پخت این غذا صرف نظر کنید!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0