Daisypath Anniversary tickers من و دوستی!!! - سيب مهربون

من و دوستی!!!

اگر يادتان ماند و باران گرفت

دعايي به حال بيابان كنيد !

مطمئنم این جمله رو یا این شعر رو هر جا ببینم یاد تو میافتم...

همونطوری که اگه یکی بگه چیکار می کنی؟ اون یکی بگه: کار بدی نمی کنم... یاد تو می افتم...

(اینجا تو به آدم ها..یا  به عبارتی به دوستان زیادی بر می گرده)

من تقریبا هیچوقت تنها نبودم... همیشه دوستان زیادی داشتم... خیلی بیشتر از تصورتون...

ولی اکثر اوقات تنها بودم...

یعنی باز میشه گفت همیشه تنها بودم...

هیچوقت هیچ حرفی رو یا به عبارتی درد دلی رو به هیچ دوستی نگفتم...

حتی به آزی... (البته این آخرها.. یه روز که زده بودم به سیم آخر... یه روز که دیگه همون سیم آخریه هم نبود.. بعد ۲۲ سال دوستی با آزی... باهاش حرف زدم... در مورد مامیش اینها... در مورد اینکه اونطوزی هم که فکر می کنی من سرخوش نیستم... درمورد خیلی چیزها... نه اینکه خیلی دلم برا خودم سوخته باشه... احساس کردم با گفتن اینها.. آزی دلش آروم شد... دید فقط اون نیست که از خوب بودنش دارن سو استفاده می کنند)

بگذریم...

اینقدر این حرفهام تو دلم قلمبه شد که دیگه تا افسردگی که نه.. تا روان پریشی کامل و آلزایمر کامل تر دو روز مونده بود...

یه روزی روزگاری تو این جریانات اینترنت گردی... تشریفمون به وبلاگ افتاد..

دروغ چرا.... من همیشه فکر می کردم برا وبلاگ سازی باید حتما برنامه نویس باشی...

بعد با کامنت آشنا شدم...

خلاصه ...فهمیدم.. می تونی تو این دنیا حرف بزنی... دیگه غصه دار دیده شدن نباشی... دیگه از اینکه یکی دست نوشته هاتو پیدا کنه ناراحت نباشی... و بتونی با هر اسمی هر جا دوست داری هر چی می خوای بگی... اینقدر که دلت آروم شه...

حتی می تونی از تصمیمت در مورد کشتن خودت بگی... اونوقت حداقل یکی پیدا میشه و برات شاید فاتحه بخونه و بدونه که تو کجایی.. هر چند نتونه تو رو که تو عمق دریا مدفون شدی رو پیدا کنه...

یه کم کنجکاوی کردم و بالاخره یافتممممممممم...

وبلاگ شاختم.. به اسم سیب مهربون... مهربونش رو نمیدونم چرا گذاشتم.. چون هیچوقت مهربون نبودم.. اینو مرضیه گفت.. گفت از هیچکی از بچه های دانشگاه خبر نداری؟

گفتم نه...

گفت از بس که تو یخی...

شاید هیچوقت نفهمید چرا ... و هیچوقت نمی فهمه که این حرفش خیلی دلم رو به درد آورد...

حتی فرصت اینو پیدا نم یکنه که بهم بگه سیبی شوخی کردم...

خلاصه....

شدم سیب مهربون... در عین فاستوسی...

اوایل خجالت می کشیدم بنویسم... از ترس دیده شدن.. می گفتم حتما ردمو می زنن... ولی بعد.. دیگه عادی شد...

اوایل فکر می کردم باید کسی بیاد بخونه...

ولی بعد دیگه برام مهم نبود.. اینکه یه روزی خودم اونو بخونم کافی بود...

یه کم دلم آروم شد...

گذشت...

پارسال حدود دی ماه بود...

طی جریاناتی علی رغم میلم با یکی از دوستام  با اسم واقعی خودم چت کردم..

اون موقع هنوز تو گوگل میل سیب مهربون رو نساخته بودم...

هر چند بد بین بودم.. ولی از اینکه می دیدم می تونم همه اونچیزی که می دونم و یاد گرفتم رو به کی بگم خوشجال بودم...

چیزهایی که شاید الان یادم نیاد..چیز هایی که حتی برا خواهرهام هم نگفتم.. و برای برادرهام..

ولی حتما می گم..

یه روزی به داداشم میگم وقتی خواست زن بگیره یادش نره همیشه اون یه زنه... حتی عین من ادای شیرمرد ها رو دربیاره.. یه زنه با تمام احساساتی که یه زن داره...

تو این گیر و دار یکی پیدا شد و گفت: سیبی منم بازی؟

خورد شدم.. شکستم... حتی حالم ازش به هم خورد.. از همشون...

بگذریم...

گذشت..

سوءتفاهمات برطزف شد...

منم بازی از ادبیات اون دوست مهربونم بود...

دوستی که خیلی چیزها برام به ارمغان آورد...

دوستی که یادم انداخت.. هنوز دوستی یه جایی داره نفس می کشه.. هر چند من اونو تو خودم خفه کردم...

دوستی که یادم انداخت هنوز هم میشه اعتماد کرد.. هنوز هم هستن کسانی که تو رو فقط و فقط برا خودت بخوان...

دوستی که سیب دونی من... رو بهتر از هر کسی می شناخت...

هرچند نتونست نظرم رو به دنیا عوض کنه.. ولی شد یه مایه آرامش برای من...

کسی که از دیدنش خوشحال می شدم.. با شادیش شاد.. با غصه هاش غمناک...

و در عین نبودنم.. و کمرنگ بودنم همیشه تو ذهنم بود... شاید  من یخم... ولی نیستم... شاید به تنهایی عادت کردم... شاید یادم میره... یادم میره..آره یادم میره بقیه عین من فکرنمی کنن...

من باید سر بزنم؟؟؟؟

من باید باشم...

دوستی ها تو دنیای نجازی برام خنده دار بود... و مسخره...

خیلی مسخره...

ولی حالا.. خوشحالم یه دنیا هست که هیچکی نمی تونه ببینه ولی همه می تونن ببینن..

خوشحالم تو این دنیای مجازی کی از شیراز یکی از تهران یکی از آلمان.. یکی از کرج.. یکی از شمال .... یکی از همسایگی ام.. بهم میگه سلام سیبی.. سیبک خوبه؟ نبودی نگران شدیم....

عزیز جون آقا خوبن؟

مادرشوهرت چی شد؟ دندوناشو بریز تو حلقت...

معصوم چی شد... پارسا خوبه؟... داداشی خوبه؟.... ماشین نو مبارک... هنوز نیومدی تهران...

..........و...............................

یکی هم میاد میگه.. از مطالبتون خیلی لذت بردم.. همیشه خوش باشی... حالا من در مورد مرگ همسایه نوشته بودم و بدبختیهای خودم!!!!!!!!!!!!!!!!

من و دوستی مدتهاواژه های بیگانه ای بودیم برای هم...

الان هم هیچکدوم از دوستام نمی دوان واقعا این سیبی کیه؟

حتی اون سه تا که الان ۲۲ ساله با هم دوستیم.. حتی آزی که هر نیم ساعت یه بار برام زنگ می زد...

تو دوران بد ، بد ویاری هفتهای دو روز اونجا بودم...

آره... هنوز که هنوزه... سیبی تو دنیای واقعی ... یه جور دیگه است...

دیشب دختر عمه بعد سالیان دور زنگ زده... بعد اینکه اسمشو از تو دلم خط زدم... و حتی با زنگش شادمانه نمیشم..

میگه عمه گفته سیبی که استرس نداره... غصه هم نداره.. بی خیال و خندان!!!!!!!!!!! فقط غذاشو متعادل کنه خوب خوب میشه...

دختر عمه جان کاش اینو نمی گفتی....

منم گفتم.. بهعمه بگو اون سیبی رو لولو برد... خنده چیه؟؟؟؟؟؟؟

حالا به نظر من از همه بی عارتر خودشه ها... (ببخشید با اجازه بزرگترها عمه جان رو گفتیم)...

حرف زیاد داشتم.. و حرفهام منسجم بود.. ولی متاسفانه صدبار نسشتم و پا شدم...

خوب رشته کلام از دستم در رفت...

ولی من تو دوستی دوست خوبی میخوام باشم.. هر چند نیستم.. هر چند یخم... ولی دوستتون دارم...

بودنتون.. خوشیتون.. خوشحالم می کنه...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0