Daisypath Anniversary tickers حادثه غير مترقبه!!!!!!!! - سيب مهربون

حادثه غير مترقبه!!!!!!!!

سلام خوبید؟

خوبیم... الان بهتریم... شکر...

جهت اینکه خواهر و مادر اینجانب مورد توجه شما قرار نگیرند باید به عرض برسانم که این تیتر یه تیتر زرد هم نیست...

یعنی اینکه اصلا یه تیتر الکیه...

و فقط و فقط محض خنده خلق در اول این پست آورده شده است. (نقطه سر خط)

خوب جهت قاطی نشدن مطالب به هم ریخته شاید شماره گذاری کنم...

.

۱- دیروز ما مهمونی دعوت بودیم... چون خیلی زود بود برا رفتن... قرار شد من برم خونه آزی اینها آماده شم... عزیز جونم بیاد دنبالم...

همیشه زنگ می زدم ها... ایندفعه زنگ نزده رفتم... سر همین کردستانب ودم زنگیدم دیدم.. اونها جهت دیدار پزشک دارن میرن میرداماد...

حالا خوبه ما اندرون آژانس بودیم...

به عزیز جون اس ام اس ایدم که داداچ من.. فلان ساعت دم در خونه آزی اینها باش که آبجیت و آقازاده (نی نی) یخ نزنن تو این زمهریر... (جان من ادبیات رو برو تو نخش...) (یکی ندونه فچ می کنه من چه دل خوشی دارم که دارم اینجوری ور می زنم... هی هی روزگار... این سیلی هایی که دارم می زنم تو صورتم تا سرخ شه... باور کن)

خولاصه مطلب اینکه عزیز جون خان سر وقت رسید.. ما که فهمیدیم از ترس اینکه بنده زاده (بنده هنوز نزاده البته) سرما نخورن زودتر سر قرار بود... ولی خوب به روی خودمان نیاوریدم...

در راه سرنگ خریدیم.. تا به تزریقات بپردازیم... بعد از یه دکه که من مطمئن هستم حتی انسولین هم می فروخت دو عدد کاغذ کادو و یه عدد نوار چسب ستاندیم به مبلغ ۷۰۰ چوب... و هنوز در شگفتیم که چگونه شد که این گونه شد...

بعد با بدبختی آنرا (آن اشاره به هدیه دارد) هی چسباندیم.... (آن به کاغذ کادو هم در آن واحد اشاره داشت ها..... به این می گن ضمیر دو منظوره دوستان...)

خولاصه اینکه... یه طوری چسب زدیم که اگر حودمان می خواستیم آنرا بگشاییم هی یاد مادر و خواهر می افتادیم و با کلماتی بس زیبا از آنها یاد می نمودیم...

ولی خداییش من تو کادو دادن اینطوری نبودم ها.. از اثرات بی حوصلگی های دوران بارداریه مادر...

ولی هر چه لفت دادیم دیدیم نه... وقت نمی گذرد...

عزیز جون گفت بریم شیرینی بستانیم...

رفتیم دیدیم.. اوم .. ماه   با  ن و.. عجب کولاکی کرده...

دم در به عزیز جون گفتم: دلت میاد من برم تو این شیرینی فروشی... با این عطرهای هیجان انگیز.. بعد دلم هیچی نخواد...

در نهایت..  اینکه عطای شیرینی را به لقایش بخشودیم...

حالا هی آرزومند چراغ قرمز بر سر راهمان بودیم...

ولی از بحت بد صاحب خانه همه چراغ ها سبز بود...

و اینگونه بود که ما ساعت ۱۹ نشده دم در بودیم...

کلی عذر خواهی نمودیم...

خوشبختانه عروس خانوم ما را درک می نمود.. چون قبلا دچار همچین مشکلی بود...

اینکه من کلی سر به زیربودم تا مبادا خوراکی ای ببینم که در آن واحد هوس کنم بماند...

موقع شام هم اینقدر کاهو بلعیدم تا نفهمم هیچی نخوردم...

فقط در گوشی یه چیزی بگم؟

من دلم ماست می خواست و آنها نداشتند... و چقدر حالم گرفته شد...

در حالت کلی .. به من خوش گذشت...

جز همان قسمت آمپول زدنش...

عزیز جون جونیم باز دلش آب شد.. و تمام پهنای صورت مهربونش خیس عرق شد...

۲- عزیز جونم.. عشق من... من می دونم بیشتر از اون که من سختی می کشم.. تو داری غصه می خوری...من می دونم تو هر بار که داری سرنگ رو تو دستم فرو می کنی... بند دلت می لرزه...

من ...

من شرمنده همه اون عرق های مهربونیت هستم که رو پیشونیت می شینه...

اون بسم الله که موقع فرو کردن سوزن میگی... من می شنوم... هر چند خیلی آهسته می گی...

من می شنوم.. و دوست دارم...

اینقد که ... اینقدر دوست دارم که حتی یادم می ره بهت بگم ممنون.. ممنون که کاری که هیچوقت برا هیچکی حاضر نبودی انجام بدی رو داری برا من انجام می دی...

اینقدر دوست دارم که خجالت می کشم ازت عذر خواهی کنم... بابت همه کولی بازی هام...

۳- من برم تا بیشتر از این آبروی خودمو نبردم...

این پست شماره هاش زیاد بودها...

یهو همشو خوردم...

می گن پست قند نداره.. خوبه برا دیابتی ها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0