Daisypath Anniversary tickers بيمارستان نامه (قسمت دوم) - سيب مهربون

بيمارستان نامه (قسمت دوم)

خیلی هم بهم خوش گذشته تو بیمارستان شما هی بخوان براتون توضیح بدم...

نه اینکه خاطرات خوبی بوده...

اتاق ما برا اینکه من تنوع داشته باشم هی ادم ها و بیمارهاش عوض می شدن...

یه چیز جالب این بود که مامان ها خیلی هیجان زده نبودن برا دیدن بچه هاشون...

ولی من از الان هیجان زده ام...

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه مادربزرگی هی از نوه اش تعریف می کرد.. ولی دخترش اصلا هیجانی برا دیدنش نداشت..

حتی موقع شیر دادن بچه هاشون هیچ حسی تو صورتشون نمی تونستی ببینی...

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روز سه شنبه خاله و خواهرهام با عزیز جونم اومدن...

البته عزیز جونم اول اومد...

از هر موقعیتی برا ب و س ی دن من استفاده می کرد...

مخصوصا سه شنبه که هیچیکی تو اتاق نبود... همه  مریض ها رو مرخص کرده بودن...

یاد خدمت افتادم!!! وقتی بچه ها داشتن مرخص می شدن!!!! هی یادش به خیر!!!!

خلاصه در خلوتی بودیم من و عزیز جونم که یهوووووووووو یه ایلخی آدم !!! اومدن تو...

اگه گفتین کی بود؟

خانوم های همکارم بودن دیگه....

همسرم داشت لو می رفت...

فرستادمش بیرون...

یه گل خوشگل با یه جعبه شیرینی آورده بودن...

۱۰ نفر بودن...

فکرکن برا من شیرینی آوردن!!!

البته بعد گفتن شیرینی رو اوردن خودشون میل کنن گل مال منه...

خاله و معصوم و زهره هم اومدن...

عزیز جون ساعت ۱۵ زنگید که برم؟

گفتم نه...

برو بچز رفتن... و عزیز جونم اومد پیشم...

بهم قول داد موقع رفتن خونه بیاد از پشت میله ها همو ببینیم...

آخه ما رو حبس کرده بودن دیگه...

تا ساعت ۱۹ به امید دیدنش بودم... زنگ زد که بارون شدید می باره..بیام؟؟؟

با یه عالم بغض گفتم نه..

گفت پس میام...

ولی اصرار کردم که نیاد.. و وقتی گوشی رو گذاشت زدم زیر گریه...

وقتی همه رفتن.. باز من تنها بودم، رفتم به پرستار گفتم می تونم اینجا دوش بگیرم؟

گفت: اره.. لباس نوبرداشتم.. ملافه هامو عوض کردن باز... حتی رو اندازم رو هم عوض کردم.. رفتم یه جای دنج دوش اساسی گرفتم و کلی روحیه ام بهتر شد...

شب دو تا مریض اومدن که کاش نمی اومدن...

یکی با مامانش و صدای مور موری خودش رو روان من راه میرفت...

یکی هم با صداش و رفتارش روانیم کرد..

می خواستم بشینم.. می گفت طاق باز نخواب به پهلو بخواب...

گفتم من نشسته ام ... گفت نه خوب نیست...

خلاصه کلی اعصاب مصابم ریخت به هم.. تا اینکه ام پی تری پلیرمو گذاشتم تو گوشم... اون آهنگ ها.. مخصوصا صدام کن ابی بیشتر منو گریه دار می کرد...

بی خیال شدم..

رادیو شو روشن کردم...

صداشم زیاد... تا دیگه نشنوم چی میگن... فقط می دیدم گاهی خانومه داره با من صحبت می کنه.. ولی به رو خودم نیاوردم... اونم دیگه بی خیال ما شد...

شب هم دیر خوابیدم... ولی تا صبح رادیو تو گوشم بود... نگو تا صبح کلی اونجا برو بیا بوده...

یکی داشته زایمان می کرده جیغش تا تو اتاق یم امده.. اخرش هم صبح بردنش سزارین کردن...

خلاصه یکی گریه کرده.. یکی بچه اش ونگ زده...

از همه با حال تر این بود...

من تو غصه و غم داشتم این اهنگ ماهنگ ها رو گوش می کردم که مجری رادیو گفت.. خانوم سیب مهربون حال کردی؟!!!!

این آهنگ مخصوص شما بود تا از این حال و هوا بیان بیرون ها...

فکرکن من شاخم دراومد...

باز یه چیز دیگه شد...

گفت.. خانوم سیب مخلصیم.. هوا ما رو داشته باشه.. اخماتو وا کن...

فکرکنین شما جای من بودین چی کار می کردین...

گفتم یا خیالاتی شدم.. یا جن من داره اینجاوو یا یه پارازیت رادیوییه و کسی داره اذیتم می کنه...

بعد یه اهنگ که من خیلی ازش خوشم اومد پخش شد و باز مجریه گفت سیب جون قربونت... و کلی حرف دیگه...

از ترس خوابم برد...

وقتی بیدار شدم... هنوز رادیو می خوند... یهو باز فامیلی منو اقاهه گفت...

کمی با دقت گوش دادم دیدم بابا .. فامیلی خانومه شبیه فامیلی منه... اونم تهیه کننده بوده...

چهارشنبه کلی غصه دارتر بودم... دوکی ساعت ۱۳ اومد گفت برو ولی رعایت کن.. تحت نظری ها... و کلی منت و این حرفها...

من برم ..

اینجا بگیر بگیره...

نه بابا شوخی کردم...

اینجا داره تغییرات میشه... من باید کاسه کوزه رو جمع کنم...

خیلی هم حوصله دارم...

ایش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0