Daisypath Anniversary tickers بيمارستان نامه (قسمت اول)... - سيب مهربون

بيمارستان نامه (قسمت اول)...

سلام صبح به خیر.. خوبید؟

ما هم خوبیم...

دکتر سو نو ننوشت... گفت : زوده لازم ندارید...

تازه نی نی داشت بازی می کرد... قلبش هم گرومپ گرومپ می زد... باید بودید و می دیدید که دوکی چه لبخندی میزد...

خدا رو شکر...

و اما سفرنامه...

شنبه در حال تدارک سفر بودیم...

قبل اینکه از اداره بیام بیرون رفتم پیش رییس...

رییس  داشت تخمه می شکست... که دید یکی در می زنه...

من رفتم تو گفتم.. سلام خوب هستین؟ در سلامت کامل به سر می برین؟!!!

بعد بهش گفتم قراره از فردا برم بستری شم...

اینقدر پرسید تا من گفتم .. آخه من بار دارم... بعد دیگه رییس نمی دونست بخنده.. خجالت بکشه... یا اینکه حرف بزنه...

به هر حال بهم گفت باید بری به فلانی که تو فلان پروژه باهاش کار می کنی هم بگی...

تا بعد از ظهر دنبال یه فرصت بودم... و رفتم بهش گفتم...

اونم اول گفت بابت دیابت ۷ روز بستری می کنن!!!!!!!!!

من موندم چی بگم...

باز هی پیچوندم تا اینکه گفتم نه... ولی من بار دارم باید تحت نظر باشم...

حالا اقا مهربون نیشش تا بناگوشش باز شده... میگه خوب به سلامتی...

منم گفتم از اینکه قند دارم!!!

بعد برام اروزی بهبود کرد...

شبش رفتیم خونه... معصوم و زهره خونه بودن... دختر عمو رفته بود با دوست پسر جانش بیرون...

فکر کن...

فکرکن چه دوره زمونه ای شده.. ملت بی حیا شدن... کارد می زدی خون از عزیز جون خون نمی اومد...

منم به بچه ها گفتم.. اگه با اون می رفتین دیگه نباید پاتونو تو خونه من می ذاشتین...

ما رفتیم خونه داداشی... دختر عمو خودش اومد...

حالا داداشمو کارد می زدی حال بهتری از عزیز جون نداشت... تازه اون فکر می کرد که ممکنه دختر عمو رفته باشه ولگردی...

به هر حال.. عسل عمه اون شب هی گفت : عمه سییییییییییییب بیا بشین بازی کنیم...

من بی حال می افتادم اینور .. می افتادم اونور...

شب هم با کلی غصه خوابیدم... بچه ها موندن خونه داداش...

صبح ساعت ۱۰با عزیز جونم رفتیم بیمارستان..

تا ظهر که بستریم کنن هی گریه کردم..

کسی تو سالن انتظار یه خانوم اشک ریزان ندید؟ من بودم ها...

ساعت ۱۴ هم تختمو دادن بهم...

یه غل غله ای بود که نگو... شاید هم قل قله...

ساعت ملاقات بود...

عزی زجونم تا ۱۶ پیشم موند.. منم هی خواستم بخندم... هی اشکام در می اومد...

چشای گل نازم قرمز بود...

به بهانه صحبت با موبایل دو سه باری رفت بیرون و اومد...

پرستاره اومد بهم نهار داد... گفت باید بخوری...

عزیز جونم نهار نخورده بود... به زور یه کم بهش کباب دادم...

عزیز جون رفت...

من موندم و یه دنیا غصه...

پشتمو کردم به جمع و شروع کردم به گریه ....

یه خانوم مهربون اونجا بود... قرار بود مرخص بشه تا شب...

برام چای آورد... مشکلمو پرسید...

دلدادریم داد...

چهره اش از ذهنم بیرون نمی ره...

اتاق ما به علت تعمیرات تخت اضافه گذاشته بودن...

دو تا خانومه نی نی دار بودن...

خلاصه تا شب یه کم اروم شدم...

فکر کن .. باید دور از عزیز جونم تنها می موندم.....

شب اول خیلی بد بود...

تا صبح جون کندم...

هی می اومدن ازم خون می گرفتن...

دکتر فرداش اومد... بهش گفتم منو زودتر بفرست خونه...

تا ظهر نی نی دارها مرخص شدن.. جاشون دو تا دیگه اومدن...

اونها هم نی نی دار بودن..

یکیشون خانوم شاگرد عزیز جون بود...

عزیز جونم و آزاده اومدن پیشم... و همینطور خاله که اومده بود بره د بی .... من از بس غصه داشتم خواب بودم...

خاله دلش نیومده بود بیدارم کنه...

عزیز جون اومد یواشی نازم کرد بیدار شدم...

خیلی سعی کردم گریه نکنم...

نمی دونم چرا زود ساعت ۱۶ می شد...

باز همشون رفتن... باز من هی گریه کردم...

تو این گیر و دار.. ادم های مختلف می دیدم... حرف های جدید می شنیدم... و البته تجربه های جدید...

یکی از کابوس هام... امپول ها و خون گرفتن هاشون بود...

یکی دیگه هم دستشویی رفتن...

نمی دونم من خیلی حساسم یا مردم خیلی بی توجه...

دستشونو تو بیمارستان به همه جا می زدن.. بعد نشسته چیز میز می خوردن...

خیلی ریلکس می رفتن دستشویی...

خیلی راحت همه جا می نشستن...

وقتی می رفتم بیرون و بر می گشتم می دیدم.. یکی اومده رو تخت من نشسته می خواستم خودمو بکشم ...

....

....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0