Daisypath Anniversary tickers بخندم يا گريه کنم؟!!!! - سيب مهربون

بخندم يا گريه کنم؟!!!!

از بس که این اشکامو تو دلم نگه داشتم.. مسموم شدم و حالا چشام قرمز شده!!!!

خوبین؟

سلام!!!

اصلا من نرمال نیستم.. هی می خندم.. هی می خندم.. از بس خندیدم این چشام قرمز شده!!!

خدایا به همه   یه همسر به خوبی همسر من بده!!!

خوب چی بگم... دلم گرفته.. به هیچکی هم نمی گم چرا... حالابه یه نفر که خودشم می دونه م یگم... ولی به بقیه نمی گم... ناراحت نشین ها... خبر خوشی نیست که بگم ... خوش بود به همه می گفتم...

ژنجشنبه ای با برو بچز رفتیم خرید...

چه خریدی... چه کشکی چه دوغی...

منکه دیگه عین قبل نبودم... یواش یواش می رفتم... حالا با اینهمه یواش راه رفتن فکرکن.. دخترعموم از ما عقب می افتاد...

یه اسلومیشن به تمام معنی کلمه....

اعصاب مصاب من رو رخته بودن به هم...

تازه فهمیدم چرا هفت تیر گردی بی حاصلشون ۲ روز طول کشید...

اینهاش مهم نیست.. رفتیم اون قسمت زیر زمین کویتیها... جالم بد شد.... اینها یادشون نبود برا من ابی اشی دوغی... نونی چیزی بیارن...

با یه حالی به یکی از این غرفه دارها گفتم... اقا اب دارین؟

گفت نه ولی میرم براتون می خرم...

خدایا به خاطر معرفتش... هر چی آروزی خوبه برآورده کن.. اینقذه تو دلم دعاش کردم.. اینقذه دعاش کردم...

راستی چهارشنبه شب رفتیم خونه داداشی...

عسل جونم نصف شده بود... از اون یرکا بدها خورده بود دیگه...

کوچولو شده بود.. اینقدر سبک بود که بغلش کردم...

ولی ناز شده بود بیا و ببین... حرف هاش بیشتر شده...

می گفت عمه بیا دنبال بازی...

شب هم از ساعت ۲۴ واستادم سبزی پلو درست کنم برا همسرم... ببره اداره... البته برا ۱۷ نفر...

گوشتشم که بار گذاشته بودم... جاتون خالی یه چیزی شده بودها...

تا ۲ بیدار بودم...

من برم و بیام... ادامه ماجرا رو از همینجا ویرایش می کنم... بذار دو تا پست نشه...

فعلا بای

من اومدم...

رفتم نهار میل کنم...

داشتم از بازار می گفتم... خلاصه بعد از ظهر با عزیز جونم برگشتیم.. سر یه چهارراه یه آقایی نرگس می فروخت...

گفتم.. وای نرگس...

عزیز جون سرشو دراورد بیرون که اقا گل فروش گل می خوام...

اقاهه داشت می اومد..

گفتم : عزیز جون پدر سوخته تعجب.. یادت بود بخری... پارسال که دریغ از یه شاخه گل...

گفت: نرگس به این میگن؟!!!!!!!!!!!!!!!!

برو بچز گفتن: اوه اوه .. عذر بدتر از گناه... چه عزیز جونی داری سیبی؟

خلاصه... خانومی که شما باشین... آقایی که شما باشین... اقاهه اومد... دو دسته بزرگ داشت... دیدید دیگه.. دور چند تاشو چسب زدن... ولی همش رو با هم باز دو دسته کرده بود...

عزیز جون گفت چند؟

گفت هزار...

عزیز جون گفت پونصد بده بریم...

گفت هفتصد مایه اشه...

من گفتم: خوب ۷۰۰ بده خدا برکت...

عزیز جون ۷۰۰ داد...

آقاهه داشت یه دسته کوچیک از اون دسته جدا می کرد... عزیز جون گفت چیکار می کنین؟!!!!!!!!!

چطوری فهمیدیم که عزیز جون منظودش چی بود یادم نیست...

شما فهمیدین منظورش چی بود؟

خوب عزیز جون من فکر می کرد همه اون دسته بزرگ گل نرگس هزار تومنه...

فکرکن...

کلی خندیدیم..

آقاهه گفت سر این موضوع داشتی با من چونه می زدی؟ هم می خندید.. هم تمام وجود گلفروشه علامت تعجب شده بود...

اینقذه صحنه خنده داری بود...

عزیز جونم از بس خندید چشاش اشکی شد...

تا کی هی یادمون می اومد و هی می خندیدیم...

بعد برو بچز گفتن داداش یه شاخه زپرتی رز ۱۰۰۰ تومنه... چه توقعاتی داری ها...

عزیز جون گفت : راست می گین؟!!! اخرین باری که رز خریدیم.. ۳۰۰ بود.. (البته داشت شوخی می کردها) خوب حالا تا شما بخندین من برم و بیام...

یه کم سرگیجه دارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0