Daisypath Anniversary tickers سه فیلم با یه بلیط!!! - سيب مهربون

سه فیلم با یه بلیط!!!

سیب مهربون یا شوو من

اول از همه بگم... اصلا خندتون نمیگیره ها... چون تمام شوخی های من زیر خط قرمز بود.. هر چی هم فک رکردم دیدم نمی تونم بنویسم...

ضمن اینکه با ادا و اصول یه شو من باید براتون تعریف بشه تا بخندین...

۱- الان دو شبه و قتی می رم خونه این اوباش دلشون وا میشه...

تا حالا نمی دونستم اینهمه باعث خنده مردم میشم...

باور کنین...

فکر می کردم اون سیب مهربونی که همه رو می خندوند نابود شده...

ولی الان دوشبه بچه ها از حرفهای من دل درد می گیرن...از بس که می خندن...

انگاری دیروز هم با یاد آوری حرفهای من هی می خندیدن...

آخه پریشب ما شامی داشتیم..

موادشو آماده کرده بودم... فقط تخم مرغ می خواست...

اونم یکی یا دو تا... زهره داشت از پیترش (منیر جون همکارش) حرف یم زد که من به اسمش آلرژی پیدا کرده ام...

یه شونه تخم مرغ هم گذاشته بود دم دستش و غرق در صحبت هی می شکست...

تا ۶ تا هم شکسته بود...

خلاصه من با یادآوری رفتار زهره (همون دیگه داشتم اداشو در می آوردم)  باعث خنده جمع شدم...

بعدش هم چرت و پرت زیاد گفتیم و خندیدم. که یادم نیست...

دیشب هم بحث روز دختر بود...

نه از اولش بگم...

من و عزیز جونم رفتیم خونه برو بچز نبودن.. رفته بودن ولگردی...

زنگیدم بهشون گفتم بگردید.. بعد ما میام شام بریم بیرون...

ولی خیلی خسته بودیم.. گرفتیم خوابیدیم...

کی گفت عزیز جون برات داستان تعریف کرد؟!!! نخیر اصلا هم داستان سفید برفی رو برا من نگفت... (باور کنین)

بعدش بیدار شدیم... دیدم داره ۲۱ میشه اینها نیومدن... زنگ زدم.. معصوم میگه خودت گفتی نیان ما میام... گفتم حال ندارم... شما برین فلان جا.. چیزی بخرین.. بعد عزیز جون میاد دنبالتون...

البته سر موضوعی خودمم باهاش رفتم...

خلاصه موقع شام گفتم...

امشب خواستیم شام بریم بیرون...

حالا بیرون اومد تو.... نه تومون رفت بیرون.. نه بیرونمون رو آوردیم تو...

و این موضوع تو و بیرون دلیل داشت.. چون امروز روز دختره... ما هم هی فکر کردیم دیدم یه خورده به اینکه امروز باید بهتون هدیه بدیم یا روز زن شک داریم...

برا همین گفتیم جهت جلوگیری از آبروریزی همون بیرون رو بیاریم تو بخوریم... (کسی فهمید من چی گفتم؟!!!)

بچه ها اومدن تشکر کنن که جیغشون دراومد که خیلی نامردی...

بعد گفتم البته امروز برا شما به قول یه نفر یوم الشکه... ما چیکار کنیم...

بعد هم موضوعات مختلفی پیش اومد که بنده با لودگی باعث شدم مهسا دل درد بگیره.. دو سه بار هم برو بچز همه مواد موجود در دهانشون رو در اثر خندیدن پاشوندن  به هم...

بعد معصوم گفت: کاش تو هر شب زود بیای یه کم دل ما وا شه...

....

هوس های شبانه!!!

می دونی دیشب من هوس چی کرده بودم؟

به عقل جن هم نمی رسه...

دلم چایی رو سماور نفتی می خواست... در حالیکه سماوره کنار دستم قل قل کنه و از این تخت های خونه خاله اینها هم باشه و من رو اون نشسته باشم....

وقتی اینو گفتم همه به صورت مبهوت شده  منو یه چند دقیقه ای نگاه کردن...

خوب به من چه...

پارسا جون عمه

دیروز برا پارسا زنگ زدم...

البته برا مامانش تا تولدشو تبریک بگم... بعد با پارسا حرف زدم...

عمه: سلام پارسا خوبی؟

پارسا: خوبم... عمو ..... خوبه؟ کجایه؟ تیم تیم تیش کجایه؟

من: رفته اداره... خوب با تیم تیش رفته دیگه...

پارسا: برا یمن اسمال تی تیز بیاره..

.. : چند تا برات بخرم...

...: بیست تا صدتا..

...: دیگه چی بخرم..

کیک بخر.. شیرنی بخر

دیگه چی بخرم؟

بیسکیت (بیسکوییت ) بخر...

تو برا عمه چی می خری؟

من اسمال تیتیز می خرم.. کیک م یخرم.. بیسکی ایت می خرم...

دیگه چی می خری؟

لباس می خرم بپووووووووشه...برا نی نی نمی خرم عمه بپوشه...

طیبه می گه چند روز پیش گفته عمه نی نی نیاره... من نی نی دوست ندارم.. من نی نی عمه می شم...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0