Daisypath Anniversary tickers اولين همايش داستان خوانی برای نی نی!!!! - سيب مهربون

اولين همايش داستان خوانی برای نی نی!!!!

خوب از اون پست خفنه که بگذریم... می رسیم به قسمت خنده دار ماجرا...

دیروز بنده اینجا بودم...http://ninisite.com/weekbyweek/week.asp?week=15

دیدم نوشته برا نی نی جان داستان بخونین...

دیشب که یکی باید مادر سیبک رو می خوابوند... از بس پریشان بود...

بی خیال..

ساعت ۲۲ بود.. و من می ترسیدم برم تو اتاقم بخوابم...

به عزیز جون گفتم رفته بودم تو فلان سایت نوشته بود برا نینی باید کتاب بخونین.. تو هم خلی وقته با نی نی حرف نزدی.. بعد فرستادمش کتاب داستان اورد...

من ۳ تا کتاب دارم... که تو هر کدومش ۳۰ تا داستان کوتاه برا بچه ها داره...

البته ... ۱۲ جلد بود ها.. از خسیسی ۳ خریدم...تیر ماه و مرداد ماه و بهمن ماهش...

حالا مشخصاتشو براتون میارم..

یادم نیست...

یعنی ۱۲ جلدش برا تمام سال داستان داره...

منم عاشق کادو خریدن برا نی نی ها.. اینها رو نمایشگاه کتاب خریدم... تا در یه فرصت مقتصی هدیه بدم به برادرزاده هام.. مرداش هم برا خودم خریدم..

داشتم می گفتم...

عزیز جون کتاب آورد... و هنوز باز نکرده گفت.. همه این کتابو باید امشب بخونم...

و هی غر زد.. بعد ما با هم درگیر .. شدیم...

البته از این درگیری خنده دارها  ها...

کتاب رو باز کرد و دید اولین داستان شعره... بی خیال شد..

گفت بذار فال بگیرم... (منظورش این بود که تصادفی یه داستان انتخاب کنم... بچه ام هر وقت کتابو عین فال گرفتن باز می کنه فکر می کنه باید بگه فال گرفتم)

خلاصه فال رو باز کرد و یه داستان اومد... اسمش یادم نیست...

حالا آقای پدر فکرکرده چه خبره...

میگه: سیبی مطمئنی اون سایته معتبر بود... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه از الان یه کم زود نیست برا نی نی داستان خوندن؟!!!!!!!!!!

بذار از فردا شب...

بهش میگم از الان داری از کارهای بچه در میری ها... آپولو که هوا نمی کنی عزیز من یه داستان داری م یخونی... بعد هم گفتم خجالت نداره.. بخون...

البته تو پرانتز بگم... بزارین پرانتز رو بذارم..(این آقای عزیز جون برا من داستان می خونه ها.. ولی فقط سفید برفی می خونه... اون شاهزاده میشه من سفید برفی... بعد فیلم اکشن میشه.. و تا اونجا پیش میره که اونها قصد داشتن بچه دار بشن... بعد همه چیز باید مو به مو هنگام گفتن داستان برای حضار که هیچوقت وجود نداشتن به نمایش گذاشته بشه... حتی دعوا ها و گازهایی که سفید برفی از شاهزاده می گرفت!!!!!!!!!!!)

و اما داستان از زبان عزیز جون:

روزی روزگاری یه پادشاه بود که خیلی عالم بود و فوت foooot می کنه... (حالا یه مکث طولانی... برا اینکه عزیز جون داره می بینه که بقیه داستان چه ربطی به فووووووت کردن شاه داره... اصلا شاه چی رو فوووووت کرده.. تا اینکه می فهمه منظور از فوووووووت مردن بوده...)

آهان نی نی جان پادشاه فوت می کنه...

من: بابا فوت می کنه یعنی چی...

بابا: یعنی... یعنی فوت می کنه... یعنی میمیره...

من: هنوز جواب سوالم رو نگرفتم...

بابا: یعنی میره پیش خدا...

خوب... بعد..... پسرش بنا بود ‌banna ... چه جالب ناز نازان.. پسر پادشاه بنایی میکرد...

آره نی نی جان پسرش بننا بود جانشین پدر بشه...

در اینجا باز عزیز جون در عمق کتاب فرو رفت تا معنی این جمله رو متوجه بشه...

اوباش در حال خندیدن بودن...

من: عزیزم حالا فهمیدم.. تو چون سوات خوندن نداری هی طفره می رفتی؟

عزیز جون: نخیر... من فقط بلدم داستان ها و متون لاتین بخونم.. فارسی سخته!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه عزی زجونم داستان رو خوند.. خداییش صدای مهربونش به من و نی نی کلی آرامش داد...

بعدش هم مجبورش کردم اون شعر اولی رو برامون بخونه... و خوند... خودش تازه داشت راغب می شد بازم بخونه که ما به یه خواب سبک فرو رفتیم...

این اولین داستانی بود که برا نی نی خوندیم...

باباجون من از طرف نی نی ازت تشکر می کنم.. ....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0