Daisypath Anniversary tickers حرفهای قلمبه شده ۳.... عروسی و این حرفها - سيب مهربون

حرفهای قلمبه شده ۳.... عروسی و این حرفها

به انتهاش اضافه شده خواستین بخونین... سیبک هم به روز شده...

خوب تا اونجا گفتیم براتون که ما شنبه تشریف بردیم سرکار...

تا روز تموم شه بیام خونه جونم بالا اومد...

اندرون منزل خفتیدیم تا صبح فرداش...

یکشنبه رفتیم سرکار... مردیدیم تا غروب...

از طرفی هم داماد چهارشنبه هی می اومد می گفت اگه خانوم سیب کار منو راه نندازی من می دونم و عزیز جونت...

خواهرش هم هی می اومد مور مور می کرد که کار من اول.. وگرنه فامیلی شوهرتو داد می زنم...

دوشنبه هم مردیدیم تا شب...

ساعت ۸ رفتیم خونه...

گرسنه و مونده دلم آش خواست... آش فروشیه تعطیل بود... آخه ساعت تقریبا۲۲ شده بود.. گفتم دلم مرغ می خواد.. از این گنده ها.. بریون شده...

حالا بگرد یه جای تمیز پیدا کن...

اصلا کسی م یدونه تو کرج کجا از این مرغها می فروشن که تمیز باشه؟

انم نشد.. گفتم بریم یه جای مثلا با کلاس...

چه با کلاسی خواهر...

یه ذره هم غذا نخوردم...

۳ تا دونه سیب زمینی رو گذاشته تو یه پاکت میده ۱۰۰۰ تومن.. ای بر پدرت...

داداشی اومد اونجا کارت سوخت ازمون بگیره فرداش می رفتن شمال...

تازه اومد بگه خوش می گذرونین که دید یه عدد خواهر رنگ پریده و خسته با لباس کار اونجا افتاده رو میز... یعنی غش کرده...

طفلی غصه دار شد...

رفت بنزین زد و اومد...

یه کم با برو بچز حرف زدیم... و اونها رفتن سی خودشون ما رفتیم سی خودمون...

رسیدیم خونه هیچی هم نخوردم...و به گمانم غش کردم تا صبح...

صبح هم بچه منو از گرسنگی بیدار کرد...

پا شدم.. برنج آبدونه کردم... و دلم یه عالم غذا می خواست...

مرغ درست کردم با میرزا قاسمی...

مهمون نداشتیم ها...

فقط خودمون بودیم...

جاتون خالی... خیلی هم خوشمزه بود... ولی من یه عالم نخوردم...

چراشو نمی دونم...

غروب هم با عزیز دلم رفتیم یه دزدگیر زدیم رو ماشین به حساب من...

از دست این عزیز جون.. هی از من پول قرض میگیره...

ولی نازه ها... ناز...

یادم رفت بگم...

صبح یه کم تو آشپزخونه کار می کردم.. یه کم می اومدم خودم رو پر می کندم...

یه هلویی شدم ها...

ای وای آقایون نخونن...

راستی اون روز اینقدر نازنینم آرامش داشت.. می شد تو چهره اش اینو دید...

خیلی وقت بود یه روز تعطیل با هم نبودیم... و با این آرامش...

اینقذه هم غذا بهش چسبید...

خلاصه تا قبل نهار یه سیب پر کنده هم داشتیم...

بعد نهار یه کم تمیزکاری کردم... بعد رفتیم با هم خانوادگی دوش گرفتیم...

البته موهای عزیز جونم رو هم مرتب کردم...

در پرانتز یه موضوعی رو بگم... الان داداشی زنگ زد... ا پراتز یادم رفت (الان دو روزه زنگ می زنه... می دونم خیلی دلش گرفته هی زنگ می زنه.. خدایا دل این داداش ما رو آروم کن... مشکلاتش هم حل شه... صدای آمینتونو نشنیدم... اهان حالا شد مرسی)

ولی خودمو آی سابیدم تو حموم... خودم کیفور شدم...

بعد هم غروب رفتیم دزدگیر زدیم به ماشین و اومدیم خونه...

فرداش زودی جیم شدم...

عزیز جون اومد دنبالم ...

ساعت ۱۵:۳۰خونه بودم... یه کم خوابیدم...

بعدش بلند شدم رفنم موهامو کمی خیس کردم... بعد

بقیه اش بمونه بعد نهار دنباله همین می نویسم...

..........

خوب جاتون خالی نهار خوردیدیم...

داشتم می گفتم...

موهامو پیچیدم بسان پیچکی زیبا...

این جمله اخری رو بی خیال... هویجوری نوشتم...

بعدش یواش یواش آرایش کردم... و خودم رو آراییدم...

چه خوبه ها.. اصلا هم نگران شیکم گنده ام نبودم...

بعد دیگه آماده شدیم... و برا اولین بار با نی نی نازنینمون رفتیم عروسی...

حالا عروسی کی بود؟...

اگه گفتین... اره دیگه همون دوست سوتی عزیز جون... عروسی اون بود.. خوبه با خواهرش دوست بودم ها وگرنه خیلی احساس خوبی نداشتم...

خلاصه رسیدیم....از سالنش خوشم اومد...

من دقیقا پشت عروس دوماد رفتم تو سالن... لباس عروس و همینطور آرایشش خیلی خوب بود...

نشسته بودم در غربت خودم که عروس دوماد اومدن برا خوش امد گویی...

اولش با حرکت سر از خوش امدگوییشون تشکر کردم.. بعد گفتم.. امیدوارم خوشبحت بشین... که داماد برگشت گفت: (البته خیلی شکفته) سیب خانوم شمایین.. خیلی خوش اومدین.. چقدر تغییر کردین... نشناختمتون...

نه خداییش من جای عروس بودم همونجا می کوبیدم تو سر داماد...

بعد خواهر داماد اومد و با هم گفتیم وای چقدر عوض شدی...

بعد داماد خان که من رفتم پیششون تا ازشون عکس بگیرم برگشته می گه شما خجالت نمی کشین با این تیپ و قیافه... عکستونو می برم شرکت... می دم دست رییستون...

خلاصه کلی خوش گذشت دیگه...

تازه من ونی نی کمی رقصیدیم...

بعدش دو تا از خانومهای همکارای عزیز جون اومدن رفتم پیش اونها... بعد خانوم رییس بزرگ اومد... بعد شام هم رفتیم پایین.. تازه عروس رو بردیم خونه مادرش اینها تا خداحافظی کنه و اون گریه کنه ما خنده کنیم!!!!

ولی یه بغضی تو گلوم بود که نگو...

رفتیم... بالا خونه عروس... البته دو تا خواهرهای داماد با ما بودن...

مادر داماد خیلی ماه بود... البته مادر عروس هم...

ولی مادر داماد یه جورهایی همشهری بود.. هی به من می گفت: تی بلا می سر... تی قربان...

کلی تعارفشون کردم بیان منزل ما... مهمونهاتون از شهرستان اومدن...اونها هم بیان... جا هست... تازه ما نیستیم خودمون شما راحت باشین...

اینو گفتم... مامانش منو بغل کرد و کلی ذوق کرد...

ولی من واقعا گفتم...

تو خونه عروس اینها من و خواهرش هم یه بار رقصیدیم... همسرم سرش پایین بود.. طفلی کلی همکاراش اونجا بودن خوب...

شب رسیدیم خونه تا بخوابم شد ۱:۳۰ .. حالا صبح هم باید برم سرکار..

فرداش خواب بودم من بدبخت...

حالا این اقا خارجی هم از من خوشش اومده گیر داده که این خانوم سیب که کارش درسته بیاد بشینه برا پرزنت... البته از چهارشنبه بنده شغلم این بود...

در نهایت خستگی باد به حرفهای افراد هم گوش می دادم ...

ولی اکثرشون بعد پرزنت از من تشکر ویژه می کردن...

یه اقاهه که کلی از من تشکر کرد...

بعد هم اومدیم شرکت و عزیز جونم اومد دنبالم...

ساعت چند بود... اهان ساعت ۱۹:۳۰ من به خواب فرو رفتم تا فرداش...

خیلی خسته بودم خوب...

اهان شام.. شام بالاخره رفتیم اش بخوریم... خیل هم اشش بی مزه بود... حالم گرفته شد... صد رحمت به اش های کندوان...

یکی هم اومده بود در مورد این مغازه و اش و این حرفها از اقاهه بپرسه... آقاهه هم خیلی با افتخار داشت می گفت که اره این برپاداشتن یه سنته و این جور چرت و پرت ها...

یه جا هم شنیدم داره میگه.. اگه آش فروشی دکه ای بشه باید دکه ها رو آتیش زد...

خوب مرد حسابی.. تو اینهمه اولدورم بلدرم داری... رو  این آش رشته بی مزه ات یه کن پیاز داغ می ریختی... حالا سیر داغش بخوره تو ملاجت...

خیلی هم احساس کلاس می کنی بادی از مشتری بپرسی بریزم یا نریزم... اینو دکه ها یتو کندوان می دونن تو نم یدونی...

شعله قلمکارش که مزه آرد می داد... حیف اون آشی نبود که مادر سمانه تو خوابگاه با کمترین امکانات درست کرده بود...

دوغش هم که خیلی بد بود...

....

جمعه هم از صبح هی دلم بادمجون کباب خواست... ولی گردوهامون ناپدید شده بودن... نهار قورمه سبزی خوردیم...

شام هم.... شام... سیب زمینی سرخ کردیم... با مخلفات و گوجه...ولی یه بادمجون کباب درست کردم برا فردا آه... باید بودین و می خوردین...

از غروب هم کلی کمر درد داشتم.. از بس که کار کردم...

عزیز جونم فرداش م یرفت شمال.. کلی غصه دار بودم...

هی بهش می گفتم: عزیز جونننننننننننن... عزیز جوووووووووووووووووون...

اون می گفت بله.. چشم... یواش می رم.. مواظب خودم هستم.. تو نی نی به من احتیاج دارین.. تو دلت می ترکه اگه من یه چیزیم بشه.. تو نگرانی و این حرفها...

قبل اینکه بخوابم هم یه کم یواشکی گریه هم کردم... به کسی نگین ها...

اوه خسته شدم دیگه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0