Daisypath Anniversary tickers سيب بی کمر!!! - سيب مهربون

سيب بی کمر!!!

سلام

خوبید؟

یکشنبه شما به خیر...

ما هم خوبیم..

فقط نی نی گاهی دردش میاد (دردش میاد یعنی یهو زیر دلم یه درد شدید می پیچه...)

الان هم قولنج کردم عجیب (قولنج یا غولنج... ولی با قاف درسته مگه نه؟)...

دقیقا در اثر این قولنج نا به هنگام قلب سمت راستم درد می کنه... (ای بابا همه چیز ور باید توضیح بدم... یعنی قفسه سینه ام می سوزه و درد می کنه... البته سمت راستش...)

دیروز هم در اثر بی کمری... (ماشین کمری نه ها.. بدون کمر بودن) اندرون بستر اشک می ریخیتیم تا ساعت ۱۲...

اشک ریزانمان هم ۴ علت داشت... دومیش بی کسی... سومیش هم بی کسی.. چهارمیش هم بی کسی... البته اولیش به خاطر این بود که عزیز جون رفته بود شمال... هر چند شب بر میگشت... تازه با سه نخاله اومد...

معصوم زهره و مهسا... همونی که همیشه مقصره... البته اگه تقصیر ا م  ر ی ک ا نباشه!!!

امروز به علت کثرت سبزی هایی که بچه ها اوردن من می تونم برم سر فلکه اول سبزی بفروشم...

اوه یه چیز با حال...

دیشب دایی جون جونیم از خونه مادرجونم برام زنگ زد...

چزا؟

برا اینکه حال من و نی نی و عزیز جونمو بپرسه...

بعدشم مادرجونم می خواست باهام حرف بزنه.. ببینه حال گل سیب خوبه یا نه...

اینقذه بغض نموده بودم که حد نداشت...

تازه شرمنده هم شدم...

دیروز با این نخاله ها مرغ و بادمجون کباب درست کردم...

یادم بود عکس بگیرم ها... ولی دوربینم پیشم نبود...

عکس چرا؟

خوب اون یه مسئله خصوصی بین من و اون...

بعد یه هفته که تازه افتاده بودم به غذا خوردن... باز دیروز حالم بد شد و هی بالا آوردم...

راستی بالاخره عزیز دلم حرف منو گوش داد و از طرف من برا خودش کاشن خرید...

اینقذه بهش میاد...

فقط احساس می کنم کمی گشاده...

خودش میگه خوبه...

کاپشن چرم مشکی...

اگه یه جنتلمن دیدید که خیلی خوش تیپه... چشاتونو قبل اینکه از کاسه دربیارم درویش کنین... آخه اون شوهر منه... فقط هم منو دوست داره...

دیروز یه فکر پلید به سرم زد و اون این بود که کاش عزیز جون عین این بچه قرتی ها از این شلوارهای براق مشکی داست که با کاپشن چرم ست می کرد... فکر کن...

بیخود می کنی فکر می کنی و عزیز جون منو هی میاری تو ذهنت...

کاری نکن مغرتو بپاشم به دیوار ها...

مگه نگفتم شوهر منه.. کسی حق نداره نگاش کنه...

آخه یکی نیست بگه تو که اینهمه حساسی چرا هی به تیپ شوهت می رسی؟

راستی یکی از این همکار با کلاسهای عزی جون گفته... چه خانوم خوش سلیقه ای داری...

چه لباس هایی برات می خره...

و چه قشنگ تو رو می فرسته بیرون...

همینه دیگه.. در اثر خوش سلیقه بودن زیاد هی اتو می کشی.. و اینقدر وا میستی که از کمر بیفتی!!!

می گم بدطوری زیر سینه ام می سوزه من برم خوب؟

تا ببینیم چی میشه...

تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0