Daisypath Anniversary tickers حرفهای قلمبه شده ۱.... (ماشين خاطرات من!!!) - سيب مهربون

حرفهای قلمبه شده ۱.... (ماشين خاطرات من!!!)

سلام..

وقت به خیر...

خوبید؟ خوبیم... شکر...

بالاخره تموم شد...

البته می گن شروع شد...

ولی شروع هم بشه تو همین جاست...

گیر ندین...

فقط بخونین...

خیلی خسته ام...

خیلی...

اینقدر خسته که دیروز فقط ۲۰ دقیقه خوابم برد... فکرکردم ۱:۳۰ خوابیدم...

از بس خوابم عمیق بود...

حالا گوش شیطون کر... از شنبه هستم...

هرچندخیلی خسته ام.. ولی هستم...

چرا گوشات درد گرفته؟!!!!!!!!!!!

از کجا بگم...

از چهارشنبه اون هفته که رفتیم خونه...

ساعت ۲۱:۳۰ رسیدیم خونه... خسته و مونده...

داشتم از ماشین پیاده می شدم که یادم افتاد فردا عزیز جون میره ماشینمون رو تحویل بده و ماشین جدید و بیاره...

بغض گلومو گرفت...

هر دونه وسیله ای که از داشبورد بر می داشتم.. با یه قطره اشک همراه بود...

اینقدر زیاد شد که به هق هق تبدیل شد...

عزیز ون میگه من برا دلخوشی تو ماشین عوض کردم... تازه به غریبه که نمی دیم...

من با یه عالم اندوه رفتم تو آسانسور تا بیشتر عزیز جونم غصه نخوره...

عزیز جون که اومد بالا.. فقط یه ربع تحمل کردم و باز گریه کردم...

معصوم هاج  و و اج داشت منو نگاه می کرد...

عزیز جون بغلم کرده بود و هی دلداریم می داد...

می گفن اگه یم دونستم اینهمه ماشینمونو دوست داری اینکارو نمی کردم...

با زموقع خواب گرهی کردم.... دلم برا عزیز جونم تنگ می شد... می خواست فرداش بره شمال ...

و اینقدر گریه کردم تا خوابیدم...

...

...

پنجشنبه صبح خیلی سعی کردم با انرژی باشم و عزیز جون رو غصه دار نکنم...

آماده شدیم و با معصوم برا آخرین بار سوار ماشینمون شدیم تا عزیز جونم ما رو سر ایستگاه پیاده کنه... ما بریم تهران... اون بره شمال...

عزیز جون هیچ تعجیلی برا رفتن نداشت...

اونم دلش گرفته بود خوب...

بعد که راه ا فتادیم... من گفتم.. منم میام شمال...

سریع زنگ زدم هماهنگ کردم ... عزیز جون ما رو برگردوند خونه وسیله هامونو برداریم و دبرو که رفتیم...

باورم نمی شد.. دارم با عزیز دلم می رم...

خیلی اضطراب داشتم... برای همه چیز نگران بودم... ولی خوشحالی با اون بودن همه رو تحت شعاع قرار داده بود...

ساعت ۱۳ رسیدیم خونه مامیم اینها...

البته تو راه یه خانوم خبر نگار رو سوار کردیم که خیلی زودتر از رسیدن خودمون... خبر اومدنمون.. رو تو محله عزیز جون اینها پخش می کرد...

یعنی ما نمی تونستیم بگیم ما تازه رسیدیم...

البته برا من دیگه مهم نبودها...

خلاصه نهار طبق سفارش من یه جوجه زدیم تو رگ...

پارسا گل من می گفت عمه نری ها... بمون...

کلی نازتر شده...

بلوزمو می زد بالا میکفت: عمه نی نی نداره... شکمش گنده شده... هووووووووووووووورا هووووووووووورا..

همون یه کم وقت با هم کلی بازی کردیم...

رفتیم خونه مامیش اینها شد ساعت ۱۵...

حالم بد بود...

مامیش هنوز عروسی بود...

یه گوسفند هم تو حیاط بود تا پخ پخش کنیم...

یهو بارون گرفت..

چه بارونییییییییییی....

دلم وا شد...

بهشون گفتم.. دو تا ماشین توخونه هست برین مامی رو بیارین خیس میشه...

بهتون بگم دلم براش تنگ شده بود باورتون میشه؟

بعد مامی اومد خیس و خیس...

یه راست رفت تو حموم... بعد اومد بالا...

کلی شکفته بود...

صورتش می گفت امروز روز خوبیه براش...

بعد پرسد کی رسیدین.. گفتم اینجا ساعت ۱۵... ولی اول رفتیم خونه مامانم اینها...

معصوم باهامون بود...

شما هم عروسی یودین...

اونو گذاشتیم...

تو راه غذا خورده بودیم... ولی دیدم اونها منتظر ما موندن... دیگه دیدیم بده رفتیم بالا.. نیم ساعت موندیم .. نهار خوردیم باز اومدیم...

چیزی از اون دختره نگفتم...

دیدم شکفته بود... فکر میکرد بهش دروغ خواهم گفت...

بعد دو ساعت گفت فلانی رو دیدم.. گفتم آهان راستی... اونم سوار کردیم... یادم رفته بود...

بیشتر خوشحال شد...

چون واقعا فکرکرد من یادم رفته خوب... (بیخود نیست معصوم میگه سیبی تو دروغ آن لاینی )

گوسی رو کشتن... (گوسفنده دیگه)...

بعدش تیکه تیکه کردن تا بدیم در همسایه و فامیل...

بوی گوشت تازه منو خیلی اذیت می کرد...

رنگم پریده بود حالم بد بود...

مامیش فهمیده بود.. نذاشت دست به هیچی بزنم...

نذاشت کاری بکنم...

برام این رفتارش جالب بود...

وقتی جیگرشو کباب کردن منو صدا کرد که بدو بیا یه تیکه بخور... تا اونها بیان تو ضعف می کنی...

ولی من به احترام بابا موندم تا بیاد...

حالم بد بود کم خوردم.. مامیش هی نگران بود... ولی چیزی نم یگفت... گفت باید مواظب خودت باشی... یواش یواش غذا بخور...

بعدش... ساعت ۲۰ بود کم کم راه افتادیم بریم .. خونه عموش اینها.. بعدم بریم خونه ما..

ازشون خداحافظی کردیم...

کلی سفارش کردن...

خونه عمو تا ۲۲:۳۰ نشستیم...

بعد رفیتم خونه پارسا رو برداشتیم و رفتیم دنبال معصوم اینها که رفته بودن تولد...

مامان هم اومد...

ساعت ۱ بود خوابیدیم...

صبح هم ساعت ۱۰ راه افتادیم طرف تهران...

کلیس روحیه ام تغییر کرده بود..

کلی خوب بودم...

و کلی هم دلم گرفته بود...

رسیدیم خونه... دو ساعت خوابیدیم.. بعد آماده شدیم رفتیم تولد بچه دوستمون...

خوب بود.. ولی دو تا دختره بودن.... کوچولو و پررو... رو اعصاب آدم رژه می رفتن...

ساعت ۲۳ رفتیم خونه...

خوابیدیم که باز یه شنبه پرکار رو شروع کنیم...

حالا یه ماشین جدید داریم...

دارم یواش یواش بهش عادت یم کنم...

ولی دلم برا ماشین پر از خاطره خودمون یه ذره شده...

هر چند هر وقت بریم خونه مامیش اینها می بینیمش...

کلی با عزیز جونم خاطره داشتیم با هم...

کلی توش خنده بودیم.. کلی گریه کرده بودیم...

حالا امیدوارم چرخش برا اونها خوب بچرخه...

دیدین باز بغض آلود شدم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0