Daisypath Anniversary tickers روزگار زیبای کودکی من و خواهرها و برادرهام... - سيب مهربون

روزگار زیبای کودکی من و خواهرها و برادرهام...

دیروز که رفتیم خونه معصوم جونم به سفارش من ماهیچه بار گذاشته بود...

البته ورژن جدید از تاس کباب...

از همون ها که برو بچز خونه ما دوست دارن...

خلاصه نشستیم و بعد یه کم اذیت کردن معصومه سر این موضوع که منزویه و تک روی می کنه... و با بقیه نم یجوشه...

تنها غذا خوردن رو به همه چیر ترجیح میده و این حرفها...

اه اه اه ... از دست این دختره... ه یمن دارم می نویسم هی می پره بالا... خیلی ببخشیدها می رینه به تایپیدن من...الان یه ربع معطل اینم ها....

خلاصه .. سر شام نمی دونم چی شد یهو یاد بچگیهامون افتادیم...

یاد اون روزهای قشنگ گذشته...

البته یادم اومد.. معصوم گفت: این سیبی همش منو اذیت م یکرد... ما آلاسکا درست می کردیم دعوامون می کرد.. هنوز هم نفهمیدم چرا بابت آلاسکا درست کردن من ما رو دعوا می کردن و این حرفها...

بعد یاد کارهای زهره افتادیم...

بعدش هم معصوم گفت کاش ازدواج نکرده بودی...

تا دانشگاهت تموم شد و اومدیم ببینیمت اومدی کرج...

بغض آلود بود...

منم همینطور...

منم گفتم آره کاش... هر کی ازدواج می کنه حتما یه تخته اش کمه (البته بلانسبت)...

بعدش حرف این شد که زهره طفلی چه خاطره ای از من می تونه داشته باشه...

آخه ما خیلی کم همو می دیدم...

و همینطور حرف زدیم... تا رسیدیم به اینکه من رییس بودم.. سعید جونم و معصوم جونم سرباز...

هر کی بیشتر حرف گوش م یکرد می شد سر رییس.. و هر کی کمتر می شد دم رییس...

گاهی هم رییس دو تا دم یا دو تا سر داشت...

بعد من یه سبد سفید می انداختم تو سرم... و معصوم و سعید هر کدوم یه سبد قرمز.. تا شیکمشون می اومد.. بعد سر تراس زیبامون که دیگه نداریمش رژه می رفتیم...

گفتیم و گفتیم...

تا رسیدیم به اینکه معصومه خیلی منو اذیت کرد و هر جا می خواستم برم گریه می کرد دنبالم...

و اینکه یه روز من و مامان نم یدونم کجا می رفتیم و اون دو تای دیگکه رو داشت رهبری می کرد واینقدر گریه کردن تا من بدبخت موندم خونه و ....

بعد یاد عروسی کیانوش افتادیم... و اینکه معصومه سوم راهنمایی بود و به اصرار یه لباس عروس تنش کرد ... اونم با کتونی و یه روسری زشت...

هر چی بهش گفتیم دهاتی اینو نپوش گوش نداد...

بعد نفیسه کلی مسخره اش کرده بود.. وقتی فهمید معصومه همون دختره تو فیلمه که لباس عروس تنشه...

بعد اینقدر خندیدیم.. خندیدیم. که اشک از چشمام جاری شد...

این آخریها رو داشتیم منقطع و در حال خندیدن می گفتیم...

یه بغض گنده اومد تو گلوم...

و به بهانه اینکه عزیز جون به ما توجه نداره و داره تلویزیون نگاه می کنه... زدم زیر گریه...

خیلی بهتر بود..

تا اینکه معصوم می فهمید دلم برای همه روزهای دور هم بودن بی دغدغه تنگ شده...

خیلی بهتر بود تا اینکه عزیز جون بفهمه وقتی اونو می ذارم یه طرف اصلا احساس خوشبختی ندارم...

تنها خوشی من وجود مهربون همسرمه ....

خیلی خوب شد معصوم نفهمید چقدر دلم برا همه روزهایی تنگ شده که هیچ آدم بدی تو زندگیم نبود.. واز هیچکی هیچوقت نمی ترسیدم...

خیلی خوب شد معصوم نفمید دلم می خواد برا یه هفته هم شده برم پیششون و فکر کنم من هنوز همون سیب تنهام که امید مادر و باعث افتخار پدر...

همون سیب تنها که هیچکس هیچوقت گریه هاشو ندید و هر جا می رفت انگاری بمب خنده منفجر شده اونجا...

همون که هیچ وقت هیچکس نتونست بفهمه چقدر تنهاست...

همونکه تنها افتخار زندگیش و تنها امیدش خانواده خوبش بود و هست... (الان عزیز جون هم عضو این خانواده است)

همون که همه همیشه حسرتشو می خوردن...

باز اشکام دراومد...

باز نگرانم با این روحیه چطور می تونم فرزندم رو بزرگ کنم...

باز همه چیز به ذهنم هجوم آوردن...

باز نگرانیم هام افزونتر از دیروز شدن...

باز دارم به این فکر می کنم که چطور این دوران قشنگترین دوران زندگی یه زن.. وقتی اینهمه غصه تو دلشه.. و اینهمه تشویش تو ذهنش...

باز دلم می خواد کودک باشم... همونکه در آرزوی یه کوله پشتی تمام ۱۲ سال تحصیلشو عین خانوم بزرگ ها رفت مدرسه....

باز دلم هوای گریه داره...

باز گونه هام خیس شدن...

..

...

....

پ ن: امروز رفتم آزمایشگاه ... یه بچه ای بود داشتن ازش خون می گرفتن... نه کولی بازی درآورد نه خیلی جیغ کشید...

ولی خیلی دردناک گریه می کرد... شاید ۱۰ دقیقه داشتن یواش یواش ازش خون می گرفتن...

می گفت مامان بریم خونه خودمون...

حتی نمی گفت از آمپول می ترسم...

حتی نمی گفت چرا این آمپول قد یه بطری آبه...

فقط گریه می کرد و می گفت بریم خونه خودمون... من خیلی دردم میاد...

اشکام دراومد... بدنم خیس عرق شد... سرم گیج رفت...

پرستاره هی دستامو که عین یه تیکه یخ شده بود مالید...

من با التماس گفتم: آخه از بچه هم خون می گیرن؟ چه بی رحمانه.. چر ااینهمه...

چشام سیاهی رفت و سرم به دیوار تکیه دادم...

دیگه صدای گریه بچه  نمی اومد..

مادرش چشاش خیس بود...

پدرش نگران...

بردنش بیرون...

خانومه خواست منو ببره رو تخت.. دیدم یه دختر کوچولو اومده... با مامانش...

گفتم خانوم بذار من برم بیرون.. دیگه طاقت ندارم...

بیرون تو سالن انتظار در حالی که نایی نداشتم نشستم... بچه خیلی خوشگل بود... و دیگه گریه نمی کرد...

تو دلم گفتم خدایا .. هیچکی مریض نشه.. مخصوصا بچه های کوچیک...

شما فکر می کنین من طاقت دارم مریضی یه بچه رو ببینم؟

من چطور می تونم بچه نازنین خودمو بزرگ کنم؟

خدایا کمکم کن...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0