Daisypath Anniversary tickers یه عالم حرف نگفته ۳......... - سيب مهربون

یه عالم حرف نگفته ۳.........

داشتم می گفتم... ما ماشین جدید خریدیم...

شماله.. هنوز نیاوردیم..

عزیز جون پس فردا میره بیاره..

من باهاش نمیرم...

علتش هم اینه که حالم از داداشش به هم می خوره...

خیلی بیشعوره...

البته ببخشیدها... پریشب ها به عزیز جون زنگ زده میگه.. ام پی تری پلیرت رو بده به من...

اگه بدونین من چقدر گریه کردم...

آخه عزیز جون بهش نگفت مال سیبیه...

هر چند دعواش کرد و گفت بهت نمیدم...

می دونین ماشین فعلی ما ضبطش نوار فقط می خونه... و اینو قراره بدیم به اونها...

اصلا من راضی نبودم...

به عزی زجون گفتم ماشینمون به این خوبی چه عیبی داشت داری میدی به اونها؟

تازه کارت سوختمون ۶۰۰ تا توش داره... چطوریش بماند... ولی فول فوله...

می دونین عزیز جون چی گفت؟

میگه اخه اونها حالا حالا نمی تونستن ماشین بخرن... خواستم کمکشون کنم... از طرفی برا تو تنوع ایجاد کنم... ولی تو همش غصه می خوری...

می دونین .. اونها اینقدر نمک نشناس هستن که حد نداره...

تعجب نکنین من این حرفها رو می زنم...

می دونم خیلی بد.. ولی میگم...

اونها دو روز دیگه میگن.. ماشینشو انداخت به ما... خودشون چی سوارن ما باید چی سوار بشیم... ولی هیچوقت نمیگن با ۳ میلیون که نه ۵/۲ کی به ادم ماشین می ده...

اونم ماشین ما ... تازه خیلی چیز هاشو عوض کردیم..

بعد تازه برگشته به عزیز جون میگه.. خوب ام پی تری پلیرت رو نمی دی.. نده.. من ضبط ماشینتون رو می کنم...

منم به عزی زجون گفتم: باهات نمیام که مبادا حرفی بزنن من از کوره در برم... یه چیزی بگم که براشون بد بشه...

ضمن اینکه اینقدر پول دارم که پولشو بندازم تو صورتش و جفت ماشینهامون رو بردارم بیام...

می دم به بابای خودم... اصلا...

اینقدر گریه کردم که حد نداشت...

بمیرم نی نی جونم خیلی اذیت شد...

ولی همه عمو دارن... این نی نی منم عمو داره...

بعدش نمی دونم از کجاش دراورده میگه: سوغاتی برام چی اوردین؟

عزیز جون میگه از کجا؟

میکه از سوریه.. مکه... (نه که من و شوهرم کل ایرانو گشتیم... و صدبار رفتیم مسافرت... بلفی می دونه من چی میگم)

عزیز جون: کی رفته سوریه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داداشش: خانومت هیچ جا نرفته برا من سوغاتی بیاره؟!!!!!!!!!!!!

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه من از بس با شوهرم رفتم مسافرت حالا تنهایی میرم خارج...

دیشب نغمه جونم کلی اس ام اس زده که بیا تو و لوبیا (نی نی) رو ببینیم.. عزیز جونت بی تو به درد نمی خوره...

بهش گفتم: می ترسم بیام حرص بخورم قندم بره بالا.. برا لوبیا خوب نیست...تا راضی شد...

عزیز جون میگه این زر زرهاش عین این مردمانی شده که سر میدون وا میستن و هی برا خودشون ور ور می کنن...

بهش گفته یه گوسفند بخر تا قربونی کنیم...

از اومجایی که جنس خرابشو میم شناسه گفته که نری یه گاو بخری بگین می خوام تمام محل رو خیرات بدیم (البته برا خودنمایی خودشون) یه کوچولو... فقط برا اینکه خونی ریخته بشه...

طفلی همسرم دوست داره تو اولین سفرش با ماشین جدیدمون من و نی نی باهاش باشیم...

ولی حیف... حیف از خانواده ای که حتی برا پسرشون ارزش قائل نیستن...

اگه فکر کنین زنگ زدن گفتن مبارکه سخت در اشتباهین ها...

تازه... حال منو زنگ بزنن بپرسن هم در اشتباهین... البته اصلا من ناراحت نیستم... چون اونها هیچوقت زنگ نمی زدن...

یه چیزی هم خیلی ناراحتم می کنه .. اونم اینه که داداش بیشعورش حتما اراذل و اوباش رو سوار می کنه می رن ولگردی... همه اون کثافتهایی که من حالم ازشون به هم می خوره....

خوب من خیلی دارم حرص می خورم.. دندونم هم درد گرفت...

کی برم درستش کنم خدا می دونه... هر وقتم حرص می خورم دردش بیشتر میشه...

همکارم می گفت: خدا ادم ها رو با چیز های مختلف امتحان می کنه...

یکی رو با خانواده شوهر.. یکی رو با شوهر...

منم گفتم خدا... با هر چی امتحان می کنی با فرزندم امتحانم نکن... طاقت بیماری هیچکی رو ندارم...

خدا نکنه اتفاقی برا نی نی بیفته...

گفتم خدا.. هر بلایی اگه قراره بیاد سر من بیاد که خودم بلا گردون شوهر و بچه ام میشم...

طاقت ناراحتی همسرمو هم ندارم...

گفتی آمین؟ ممنون

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0