Daisypath Anniversary tickers يه عالم حرف نگفته ۲..... - سيب مهربون

يه عالم حرف نگفته ۲.....

سلام

من باز اومدم

نگیین غیبت کبری داشتیم...

من دیروز طی شیطونی های نی نی اندرون شکممان!!! تیر تو پر شدم و در منزل استراحت فرمودیم...

هر کی دیروز داشت سبزی پلو می خورد و تو گلوش گیر کرد بدونه من خیلی دلم می خواست برا همین اینطوری شد...

هر چند خودم برا خودم درست کردم... ولی دلم بالا اومد تا درست بشه....

راستی از من انتظار نداشته باشین همه چیز رو مو به مو بگم..

الان رفتم دو ساعت هی پستمو زیر و رو می کنم می بینم هیچی نمی فهمم... نمی دونم از کجا باید بگم..

ولی چون خیلی خیلی خاطرتون رو می خوام براتون یه جوری می دیگه...

عرضم به حضورتون که شنبه پیش... من طفلی رو تا اخرین وقت خدا نگه داشتن اداره...

من هی بدو اینور بدو اونور بودم...

بعد یکشنبه سفارش اکید کردن که سیب جان زود بیای ها...

من حرف گوش کن زود اومدم اداره ... تا ساعت ۲۰ با اون حالم اینجا بودم...

بعدشم دیگه رنگ روم باعث شد اینها بذارن من برم خونه...

اگه بدونین... ق ا ئ م م ق ام شرکت علاقه وافری به من پیدا کرده... از طرفی دیگه فقط به کار من اطمینان داره... فقط هم وقتی ببینه من هستم دلش آروم میشه...

از اون روز هم روزی ۳ بار حداقل میاد منو حضور غیاب می کنه ببینه من هستم.. یا مستم!!!!

چی چی خوش به حالت...

این یعنی اول بدبختی...

البته خدا رو شکر اینها به توانائیهای من پی بردن...

ولی خداییش... خیلی سخته باهاش کار کردن...

جاتون خالی یه ۵ تا فرم براش درست کردم هلووووووووووو...

بعدش اومد تا یه چیزهایی بهش اضافه و کم کنیم...

باورتون نمیشه من موندم اینهمه سرعت عمل از کجام در اوردم...

البته بچه ها می گن تو تقلب می کنی... چون وتایی دارین کار می کنین!!! من نی نی دیگه...

هر چند یه این نکته توجه ندارن که به یکیمون فقط حقوق میدن...

خلاصه این وسط من هر خطی دیلیت می کردم و هر باکسی اضافه می کردم آقای رییس جدید می گفت احسنت باریک الله ...

گفتم یه دو تا آیه هم بخونم احسنتم هم بهم میگه!!!

دوشنبه تاکید اکید !!!!!!!! داشتن که بنده زود بیام... ۷ اینجا باشم...

ولی من از بخت بدم دقیقا ساعت ۷:۳۰ هنگام حرکت آژانسها رسیدم...

رییس جدید هم داشت می گفت خانوم سیبی نیومده؟

من گفتم اومده رفته کارت بزنه ...

ولی از روز دوم.. نگهبانمون رو من با زنگم بیدار می کردم...

رییس جدید ذوق زده بود از اینهمه حس مسئولیت من.... فقط هم می پرسید خانوم سیب اومده یا نه؟

دوشنبه و سه شنبه اوضاع ماموریت قابل تحمل بود... و البته روز چهار شنبه چون خدماتی های مهربونمون می دوستن من نی نی دارم از لحاظ دسیدگی به من چیزی کم نذاشتن...

ولی چه فایده...

چهارشنبه من بیچاره عین کامپیوتر نشسته بودم پشت کامپیوتر!!!! (جمله بندی رو حال کن) داشتم هی فرت و فرت براشون کار می کردم...

البته من نبودم تنها...

ولی خیلی کارم زیاد بود...

بعد فکر کنین... همه هم نور چشمی می گفتن خانوم سیب کار من اول خوووووووووووب...

نور چشمی ها اعم از رییس خودم... همکار خودم و دوستهای سوتیسم عزیز جون بودن...

بقیه هم غریبه ها بودن...

رییس جدید هم که همون ق ا ئم م ق ا م باشه بهم گفت سیب خانوم اونوری ها یه کم باهاشون رودربایستی داریم.. تو برو اونور تا داد کسی در نیاد...

البته داد کسی هم درنیومد...

ولی پوستم کنده شد...

دلم خوش بود می تونم پنجشنبه جیم شم که اونم بر باد فنا رفت...

رییس جدید تاکید موکد کردن که سیبی جیم نشی ها بیا...

چهارشنبه تا ساعت ۱۹:۳۰ اندورن شرکت بودم... با عزیز جون رسیدیم کرج.. بهش گفتم برا معصوم جونم یه پیتزا بخریم خوشحال شه...

داشت می رفت پیتزا بخره که دایجان زنگ زدن... گفتن ما کرجیم... فردا شب میام خونه شما...

فکر کن...

برا اولین بار دایی بزرگه که اینهمه من ازش می ترسم داشت می اومد خونه ما...

داشتم سکته می کردم...

تا برسم خونه... یه عالم حرص خوردم...

بعدش خرید کردیم...

رسیدم خونه به معصوم گفتم که اینطوری شده...

طفلی معصوم دو شنبه هم امتحان داشت ها.. کلی کار کرد...

بعدشم من اون چند وقت تو اتاق خوابم می برد... کنار سفره یا وقتی که یه لیوان اب تو دستم بود بیهوش می شدم...

عزی جون کلی دلش برام می سوخت.. و لی هیچی نمی گفت مبادا من ناراحت شم...

یه بار داشتیم این سریال راه بی پایان رو می دیدم... البته من نشسته بودم... یه لحظه چشامو بستم و باز کردم.. بعد دیدم فیلم تموم شد...

فردا شب یا نم یدونم کی دیدم داره دوباره نشون میده.. گفتم معصوم بیا قسمت جدید داره نشون میده...

دیدم کسی تحویل نگرفت منو... تازه از قبل یه تیکه هاییشو هم پیشگویی می کردن...

تا اینکه فیلم که تموم شد اخرش عین همون اخر دیشب بود!!!!!!!!!!

از عزیز جون پرسیدم این چرا اینطوری شد؟

دیدم مرد از خنده... تازه معصومه هم صدامی کنه می گه بیا ببین سیبی چی میگه...

من طفلی بعد اینکه یه عالم علامت سوال رو سرم سبز شد فهمیدم اون یه لحظه که من چشمم رو بستم و وا کردم.. در واقع خیلی خیلی بیشتر از یه لحظه بوده.....

پنجشنبه از صبح به همه گفتم من نمی تونم تا بوق سگ اینجا باشم ها .. من مهمون دارم...

اون آقاا خارجیه به من میگه: خوب خانوم سیب از بیرون شام بگیر... خسیس نباش...

بهش گفتم کاش می شد..... ولی من اگه منوی اصلی یه رستوران باکلاس رو هم سفارش بدم بیان تو خونم بچینن... با ۱۰ نوع دسر و پیش غذا و پس غذا!!! می دونین چی میشه؟

تا ۱۰ نسل بعد ما فک و فامیلمون میگن: فلانی یه عروس داشت... اینقدر بیشعور بود.. و اینقدر بد و بی سلیقه که حتی نخواست برا ما یه برنج بپزه... اصلا ما رو به حساب نیاورد...

بعد باید قیافه اقا خارجی رو می دیدن...

طفلی گفت ... بذار یه کاری برات می کنم...

خلاصه اینطوری شد که بنده ساعت ۱۶ خونه بودم...

و از وقتی رسیدم یه دقیقه نننشستم تا ساعت ۱۹....

دیگه هلاک بودم ها...

معصوم جون تمیز کاری کرده بود.. و یه کم ه م کارهای آشپزی رو انجام داده بود...

ولی یقیه ا ش به دلیل اینکه نمی دونست چطوری باید به رسم اونها غذا بپزه مونده بود...

مرغ خیلی خوشمزه...

بادمجون کباب... و البته یه غذای محلی دیگه درست کردم...

تازه یادم رفت از بادمجون کباب عکس بگیرم...

زندایی که همش بادمجون کباب می خورد...

کلی دایی خرسند بود...

معلوم بود خوشش اومده...

جای همه خالی بود...

شب نموندن خونمون... هر چی اصرار کردم نموندن...

رفتن خونه دوستشون تا فرداییش برن شمال...

بقیه اش رو هم نوشتم دیگه...

جمعه به بعد رو...

...

...

سهسنبه گفتم رفتم دکتر... یادتونه؟

دیابت بارداری  گرفتم...

خیلی غصه دارم...

حالا خوبه اصلا اهل شیرینی جات و قند و شکر نیستم... وگرنه واویلا بود...

امروز صبح هم رفتم دکتری که دکتر زنان معرفی کرده بود...

باز پنجشنبه میرم...

دیگه امری ندارم...

کلی اتفاق هم این وسط مسط ها افتاده که میام میگم...

آهان ما ماشین جدید خریدیم...

شماله.. هنوز نیاوردیم..

عزیز جون پس فردا میره بیاره..

من باهاش نمیرم...

علتش هم اینه که حالم از داداشش به هم می خوره... و دلیلشو تو پست بعدی میگم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0