Daisypath Anniversary tickers يه عالم حرف نگفته ۱.... - سيب مهربون

يه عالم حرف نگفته ۱....

سلام...

بنده تشریف آوردم...

امروز اولین روز نمایشگاه الکامپ...

چه ربطي داره؟؟؟؟!!!!!!!!

البته ربطي كه نداره فقط حقيقت داره...

بعد هزار و اندي سال دو تا از اين شكلكها گذاشتم .. آخييييييييييييييييييييييييش دلم خنك شد...

دلم برا همه تنگ شده...

براي خاله هاي ني ني ... برا دايي هاي ني ني.. برا وبلاگ نازنينم.. برا وبلاگ سيبك گل نازم....

الانم يه چشمم خوابيده... آخه خسته تر از اين چشمم بود...

نيم ساعت تا ۴۵ دقيقه ديگه پدر بچه ها مياد...

من بايد تند تند بنويسم...

آمينا گل سيب.. من گوگل ندارم ها...... اينم به زور ميام توش... اگه بدوني ... اگه بدوني چقذه دلم مي خواد بيام اونجا... حداقل برات اف بذارم...

خوب... طبق معمول هميشه خبرها از آخر به اول نوشته ميشه...

 ولي اينو اول بگم... روز سه شنبه اول آبان... ساعت ۱۷ من برا اولين بار صداي قلب كوچيك نازنينمو شنيدم....

نمي دونين چه هيجاني داشت... و نمي دونين چقدر جاي همسر عزيزم اونجا خالي بود...

اين روزها نمي دونم چرا بيشتر از هميشه دلم هر لحظه برا عزيز جونم تنگ ميشه...

انگاري از اثرات بارداريه....

خوب امروز ....

امروز كه من طبق معمول بعد يه عالم بدخوابي ساعت ۵:۳۰ بيدار شدم... نه بلند شدم از جام ... و ساعت ۷ اداره بودم...

تقريبا خيلي از آقايون هم مي دونن بنده ني ني دارم...

اونم برا اين بود كه هي من غر مي زدم چرا نون نداريم بخوريم... چزا غذا اينه... چزا اين بو مياد... چزا اين ادكلون رو فلاني زده...

بعد اونها منو محكوم كردن به نق نقو بودن... و شكمو بودن... و هر چي مي خوره سير نميشه ...

و البته بعد تصحيح كردن كه هيچي نم يخوره فقط بهانه غذا مي گيره....

تا اينكه يكي از خانومهاي قديمي بهشون گفت: بابا هواي اين خانوم رو داشته باشين.. نرين يه گوشه تنها تنها.. خوراكي نخورين... چشمم مي افته.. بعد گناهش مي افته پاي شما...

اين شد كه امروز نهار .. چون ماهي بود... اونم ماهي جنوب و من خيلي حالم بد شد... سريع رفتن برام كباب آوردن... و طبق معمول هر روز... چند بار ميان مي پرسن چيزي لازم نداري؟؟؟

خداييش خيلي مهربونن...

ساعت ۱۴:۳۰ تواون شلوغي ن م ا ي ش گ اه... ما با يه آقاي بدووووووو اومديم شركت...

قرار شده بقيه جلسات بعد ا ل ك ل م پ باشه...

امروز عزيز جون جونيم هم اومده بود اخ ت ت ام ي ه....

دوستان سوتيسمش هم بودن...

فكر كنين .. طرف منو كشت تا ياد بگيره منو به فاميلي خودم صدام كنه نه فاميلي همسرم...

ولي يه خنده بازاري بود اساسي...

خبر هاي امروز تموم شد...

ميريم تو جمعه...

جمعه.... حمعه...

آهان... صبح از خواب بيدار شديم... (كار ديگه اي نمي تونستيم بكنيم خوب) اهاي منحرف ها... منظورم اين بود كه وقتي يه نفر خوابه بايد يا همون تو خواب بميره يا بالاخره يه روزي يه ساعتي بيدار شه ديگه...

بعد معصوم جونم كه خيلي وقته اومده پيش ما و متاسفانه فردا ميره رفت نون بخره...

نهار هم داشتيم...

من اينقذه خسته بودم.. هي مي افتادم اينور هي مي افتادم... اونور...

راستي امروز يكي از دوستهاي عزيز جون به روش مدرن و كاملا علمي داشت مخ يه سري از بچه هاي و ز*ا ر ت رو مي زد...

بعد نهار هم من انگاري غش كردم تا غروب...

غروب داشتيم اماده مي شديم كه داداشي اينها با عسل عسل اومدن با هم رفتيم بيرون...

برا ماشين جديدش  روكش خريديم...

ما هم براشون يه قفل فرمون و پدال هديه خريديم...

شب اومديم خونه...

شام خورديم .. و من باز هلاك شدم تا صبح...

راستي متوجه يه مورد خنده دار شدين...

من ا ينقذه خسته ام كه فكر كردم امروز شنبه است...

در واقع شنبه رو يادم رفت براتون بنويسم...

ديروز كه ساعت ۷ باز اينجا بودم...

بعد هم رفتيم ماموريت...

اونجا تا ظهر پوستم كنديده شد...

بعد هم با آخرين ماشيني كه مي اومد اومدم شركت...

همه نگران من بودن كه من جا موندم...

اينقذه هيجان داشت...

آقاي .. ...... كه خيلي مهربونه به رييسمون گفته بود كه تو خجالت نمي كشي نيروهات رو جا مي ذاري... اونم يه خانوم رو...

بعد چند بار زنگ زده بود تا منو جا نذارن...

تو ماشين باز زنگ زده بود كه ببينه منو پيدا كردن يا نه...

منم كلي بابت اين محبتش ازش تشكر كردم...

تو شركت هم يه كم كار داشتم بعد از انجامشون رفتم سر قرار.. اونم با يه ماشين خر... نه با يه ماشين كه راننده اش خيلي خر بود..

مسير ۳۰۰ تومني رو ۴۰۰ تومن گرفت يه خريتش...

حيضيش يه خريتش...

لحن كثافت و نوع لا س زدنش يه جور ديگه خريتش...

حالا شما بگو ربطي به خر نداره...

ولي من ميگم خيلي خيلي خر بود... حالمو به هم زد...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0