Daisypath Anniversary tickers اينم عنوان ندارد... - سيب مهربون

اينم عنوان ندارد...

سلام

خوبید؟

خوبیم...

عزیز جون عجیب سرماخورده... عجیب ها...

منم هی خودمو کنترل می کنم تا نخورم... غذا نه سرما...

پریشب لازانیای بارداری درست کردم...

لازانیای بارداری نوعی از لازانیاست که هیچ ضرری برای یه خانوم باردار نداره...

خوشبختانه... خوشبختانه... بعد یه صبح تا شب نخوردن .... تونستم دو تیکه لازانیا بخورم که در نوع خودش بی نظیر بود...

تازه اصلا هم بعدش گلاب به روتون نشدم... یعنی خوابیدم دیگه...

دیروز یه تیکه با خودم آوردم اداره...

ولی تا بهش فکر می کردم دچار تهوع می شدم...

و اینگونه بود که من تا شب باز هیچی نخوردم..

جز میوه که که همش هم توسط گلاب به روتون حروم شد...

شب رسیدیم خونه هی با خودم درگیر بودم تا خودمو راضی کردم اگه لوبیا پلو درست کنم حتما خواهم خورد...

خلاصه یه لوبیا پلوی بارداری ضد سرماخوردگی هم درست نمودیم...

یعنی خیلی کم روغن و با استفاده زیاد از گوجه و کم ادویه کم ادویه... بدون هیچگونه زعفرانی..‌:(

ولی خوشمزه شدها...

من تا دم بکشه برنج خوابم برد...

اخه خیلی خسته بودم... من و نی نی قبلش کلی ظرف شستیم.. البته حالمون بد شد و عزیز جون همشو آب کشید...

بعد رفتیم موهای بابای نی نی رو کوتاه کردیم...

بعدشم غذا پزیدیم (نوعی پختن اجباری)...

خوابم برد دیگه...

ساعت ۲ از زور گرسنیگی بیدار شدیم...

رفتم برا خودم ونی نی کمی لوبیا پلو کشیدم و خوردیمو کمی آروم شدیم و خوابیدیم...

صبح هم بابا جان باید ۸ اداره می بود... (می بودن نوعی حضور اجباریه)... من و نی نی هم مجبور شدیم در نهایت خستگی ساعت ۷:۳۰ کارت بزنیم...

بعدم بخوام بریم تو نمازخونه بخوابیم...

ولی فهمیدیم آقایی در نماز خانه در سمت خانومها خوابن...

خوب ما منصرف شدیم.. و با بدبختی رو صندلی تو اتاق رییس خلوس نمودیم... (خلوس ... نوعی خواب توام با خلسه است!!!!!!!!!)

ار ساعت ۸ هم یکی اونجای این تلفن ما رو پاره کرد از بس زنگ زد...

ولی ما ساعت کاریمون ۹ ... پس بدون هیچ عذاب وجدانی به خلوس خود ادامه دادیم.. هر چند این زنگ تلفن توش یه کارایی کرده بود...

ساعت ۸:۵۵ دقیقه آمدیم و در نهایت وجدانی سرشار از حس کار به تلفن جواب دادیم... چون همچنان زنگ می زد...

و کامی را روشن کردیم...

ولی صورتمان را نشستیم که مبادا.. مبادا این حالت خلوس از بین برود...

دیگر فعلا عرضی نیست...

..

..

**پ ن ۱: چند شبه که هر وقت از خواب بیدار میشم.. این آهنگ اول این سریال یه وجب حاک تو مغزم هی تکرارا میشه.. دلم می خواد خودمو بکشم... خسته شدم خوب...

.

**پ ن۲: عزیز جون در نهایت احساس.. داره شعر می خونه...

۷۰ سال عبادت یک شب به گ ا ه میره!!!!!!!!!!!!!!!

من : عزیزم به چی میره...

عزیز جون: خلاصه منظورش  همونه دیگه .. تازه قافیه هم حفظ شده...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0