Daisypath Anniversary tickers عنوان ندارد.... - سيب مهربون

عنوان ندارد....

اصلا به من چه..

هی میگین بنویس.....

بفرما.....

اینهمه نوشتم...

نمی دونم کدوم جن شیر پاک خورده تشریف برد تو کیس بنده و شات دانش کرد...

جان من شان دان رو داشتین...

ته ته انگلیش بودها...

حالا خیلی لوس و خلاصه می گم که...

خانوم همسایه جدیدمون ظرفهای منو پس نداده و عزیز جونم میگه حتما شکسته روش نمیشه بیاد بگه...

خوب همه شکسته باشن.. سینیش که نشکسته...

از طرفی اون همسایه بالاییمون تا یه کم ما دیرتر بیام خونه.. فوری میره ماشین دومشو سر جای ما پارک می کنه... دلم م یخواد بگیرم گلوشو اینقدر فشار بدم تا خفه شه...

برادر زن صاحب خونمون که همسایمونه و رفته دبی زندگی می کنه .. (البته به گمانم) رو با شلوارکی شبیه .. شو ر ت رویت کردیم و چشممان به جمال مبارکشان روشن شد...

پنجشنبه هم که خونه خاله جون بودیم... هر کی منو دید گفت سیبی شیکم آوردی (شکمت گنده شده)... بعدش که می رفت کنار مادربزرگم و از اونجاییکه پدرجان زحمت کشیدن به ایشون گفته بودن ما نی نی داریم... با چهره ای شکفته می اومد پیش من و می گفت: به به مامان سیبی خوشبختیم...

بعد طی اعترافاتی دخترخاله جان گفتن که وقتی تشریف آورده بودن ییلاق... رفتن امامزاده و در حین دعا کردن برای همه اموات و زندگان و جنبندگان.. به خدا گفتن که به دختر خاله جان ما یه نی نی گولو هم بده... حالا انگاری دور از جون اجاق ما کور بود...

منم گفتم اگه باباش بفهمه این نی نی زود رس از بغل دعای شماست که اینقدر زود پا به عرصه وجود گذاشته... حالتو میگیره...

آخه بابا ما برا اردیبهشت مشکل داریم ...

البته خدایا راضی هستیم به رضای تو...

راستی مامان جونم شاید باز امروز بیاد پیشم...

بعدشم که فردا شب خونه دخترخاله ایم...

منم اگه خدا قبول کنه فردا شاید نذری دادم...

از همون غذا خوشمزه ها که شمال می پزن برا احیا... مرغ و فسنجون و کوکو و پلو...

از الان دلم ضعف رفت...

جاتون خالی دیگه...

تازه اگه بشه برا دختر خالم هم همی برم...

یه آقا سوپری لاهیجانی هم داریم... برا اونم می برم... تا خوشحال بشه...

.......

دیروز رفتیم خونه مادر زنداداشم اینها آش بگیریم...

سپنتا خان رو بگو ...

جیغ می کشید از خوشحالی و بالا پایین می پرید که عمو عمو.... (البته اسم عزیز جونم رو می گفت) عمه هم نقش پشم رو داشتن...

خلاصه اومد پایین. از بغل همسرم بیرون نمی اومد که...

برا خاله اش دست تکون می داد و می گفت.. من با عمو می رم...

داشتم ضعف می کردم از خوشحالی...

دیگه .. دیگه ....

دیگه فعلا هیچی...

من برم شاید اومدم باز...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0