Daisypath Anniversary tickers اندر حکايات مهمانی... - سيب مهربون

اندر حکايات مهمانی...

دیروز بنده به همراه نی نی محترم تشریف بردیم منزل خاله آزاده...

جونم براتون بگه که... آژانسی اخذ نمودیم تا در اثر فشارات وارده مترو خودمان و نی نی به ملکوت اعلا نائل نشویم... (جان من ادبیات رو حال می کنین... ته غلط غلوطه)

وقتی اندرون اتول جای گرفتیم و تمام حواسمان به این بود که نایلون دم دستیمان... دم دستمان باشد!!!! که مبادا اتول تمیز مردم را به محتویات درون مزین نفرماییم... احساس نمودیم جو بسیار سنگین است...

جو که نه... جو... همون که میرن تو فضا...

در ضمن علی رغم انتظارمان شوفر به درون بزرگراه چمران پیچید... و از خیابانهایی گذر نمودیم که در طول این چند سال مراجعتمان به منزل خاله خانم تا به حال نرفته بودیم...

نترسین... واستین بگم... آژانسش مطمئن بود...

خلاصه یهو راننده شروع کرد به غر غر نمودن که .. آره آبجی مسافر قبلی چنین کرد و چنان کرد...

اولش نخواستم دلداریش بدم...

ولی دیدم سوزنش گیر کرده و هی تکرار می کنه... منم دلداریش دادم...

چطوری؟

خوب هر چی گفت تایید کردم... اونم خرسند شد...

دیدم دیگه مسیر رو خیلی پرت می زنه...

گفتم .. من همیشه از همت می رفتم... بعد می رفتیم شهرک امید... از اونوری خیلی خلوته ها...

به رو خودش نیاورد...

منم حالم بد.. چشمامو بستم تا شاید محتویات اندرونم فک رکنن من خوابم.. بی خیال مراجعت به بیرون از درون بشن... (چی گفتم!!!!!!!!)

چشمم رو باز کردم دیدم کجاییم؟ اگه گفتین؟ دیدم تو ترافیک مصلی هستیم به سمت رسالت...

فکر کن... طرف از بدترین مسیر ممکنه.. و آماتورانه ترین مسیر داشتن منو می بردن فلکه سوم تهرانپارس...

خلاصه.. تو اون ترافیک هنوز داشتیم می رفتیم...

فکر کن... منو برد از فلکه دوم برد...

می خواستم خودمو پاره پاره کنم...

تازه نزدیک دوم که رسیدیم میگه حالا بگو از کدوم ور...

یعنی حتی نمی دونست سوم کدوم طرفیه...

تازه می تونست منو از خیابون ۱۹۶ ببره که کمی به عقلش امیدوارشم...

بعد براش توضیح دادم که حالا که می خوای برگردی از این مسیر برو...

دیدم ترجیح داده از تو همون ترافیک برگرده...

خوب به من چه...

خلاصه بالاخره تشریف بردیم منزل خاله...

بالاخره خدا قسمت کرد و من کمی سوپ میل نمودم... میوه هم همینطور...

موقع شام باز سوپ خوردم... کمی سیب زمینی سرخ کرده... و سالاد خیار گوجه...

حالم بهتر و بهتر شد...

ولی دیشب دیر خوابیدم...

از طرفی... تا صبح کابوس می دیدم...

دیدین اینها که تو تلویزیون نشون میده دارن کابوس می بینن خیس عرق شدن و هی تکون می خورن... منم همونطوری بودم... که از بس  تکون خوردم از خواب پریدم...

همش هم تقصیر عزیز جون بود...

اینقدر اذیتم کرد تو خواب...

اینقدر تو خوابم بی احساس بود...

وقتی از خواب بیدار شدم با خشانت هر چه تمامتر نگاهش کردم...

طفلی میگه منکه کاریت ندارم... اونم فقط خواب بود...

ولی من هی بد نگاش می کردم...

البته دیگه اخرش تا راه بیفتیم بیام سر کار خوب شدم ها...

آهان یه چیز جالب ... نی نی ما اولین هدیه شو از خاله ازاده گرفت...

یه لیف خوشگل عروسکی که عین قورباغه است...

خاله براش از کیش اورده... برا منم یه لباس خواب خوشگل آورده... بهش میگم مگه کیش هم سوغاتی داره آخه اینهمه زحمت کشیدی؟ میگه آره...

تازه لباسش اینقدر جینگیلیه که نگو...

بهش میگم خواهر جان... آخه دیگه از ما گذشت... این چیزها دیگه به کارمون نمیاد که...

من برم دیگه...

اینم حکایت مهمونی ما بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0