Daisypath Anniversary tickers آخر هفته ما سه تا... - سيب مهربون

آخر هفته ما سه تا...

سلام

عرضم به حضورتون که چهارشنبه من نابود شدم...

یعنی جد و آبام اومد جلو چشمام...

در یه عملیات غافلگیر کننده رفتم خونه آزاده اینها ولو شدم...

جناب کوروش خان خیلی خوچحال بید... خیلی زیاد... ولی من هر لحظه احتمال می دادم که حضرت کنفوکار با یه حرکت چوکاموتارایی (نوعی حرکت جدیده) بپره رو شکمم... کما اینکه این کارو قبلا م یکرد و دل و رودمون رو می اورد تو چشمامون...

لوزالمعدمو می تونستی تو تخم چشمم ببینی...

هیچی دیگه من هی خودمو بیدا نگه داشتم..

طفلی آزاده نهار برام درست کرده بود ...

یه کم خوردم... یه کم دراز کشیدم..

یه کم خوردم... یه کم دراز کشیدم..

کوروش خان هم انگاری از من تقلید می کرد... ولی به جای دراز کشیدن پلی استیشن بازی می کرد...

بقیه غذامو با هوشی که ساعت ۱۵ اومد خوردم...

یه کم میوه هم خوردم...

دیگه هی ولو بودم دیگه...

ساعت ۱۹ عزیز جونم اومد...

شام جاتون خالی به سفارش خودم فسنجون داشتیم...

یه کم خوردم باز مردم...

شب هم دیونه شدم.. یه کم ابغوره گرفتم...

بعد عزیز جون نی نی رو دعوا کرد... گفت اینهمه منو اذیت نکنه... بچم کلی ترسید.. کلی از باباش حساب می بره...

عزیز جون اینقدر این پیشونی دردناک منو مالوند تا خوابم برد...

سحر هم گشنه هر دومون از خواب برخواستیم با بقیه سحری خوردیم..

من هی گفتم ماه رمشونه هی اونها حرف حجت الاسلامو گوش نکردند...

گفتم من استهلال نکردم و لی استدلال کردم و فردا ماه رمضونه!!!

یعنی همون ۵شنبه..

خلاصه باز من مردم ولی چه مردنی... دیگه خوابم نمی اومد که...

نزدیکی های ظهر با بچه ها رفتیم خرید...

این اقای شیطان اعظم هر چند از گاهی بیماری اسپری زدن بهش دست می داد و تا می تونست اسپری می زد...

حالم به هم خورد...

کمی هوای بیرون حالمو جا اورد..

تو فروشگاه کوروش یه عروسک دیده میگه خاله اینو برا بچه تو می خرم...

حالا کی بچه داره... اصلا هم نیم دونه من بچه دارم ها!!!

بعدازظهر بعد اینکه با اعمال شاقه کمی استراحت کردیم.. عزیز جون اومد و رفتیم منزل...

ولی خونه رسیدیم دیگه تموم شدم...

حلیم هم خریدیم...

چقده من دوست داشتم..

نتونستم بخورم که...

ازی جون مایع شامی درست کرد برام..

سبزی قورمه هم یادم نبود دارم یا نه بهم داد...

برا سحر یه سبزی قورمه بار گذاشتم اساسی...

خداییش خوشمزه شده بود...

شب که خوابیدم دیگه نابود شدم..

جمعه روز خوبی نبود...

خیلی داغون بودم...

شنبه هم بدتر...

امروز هم استراحت داشتم ها ولی اومدم..

عزیز جون جمعه برام کتلت و مرغ درست کرد..

من چیکار کردم...

گفتم اه اه همشون بو میدن...

چپیدم تو اتاق و مردم...

اصلا هم نخوردم...

سحری بهزور یه لقمه چپوندم بعد نابود شدم...

دیروز یه کم سوپ درست کردم...

ولی چه سوپی...

هر چی می خواستم بریزم توش گفتم اه اه بو میده...

دیشب یه غذا درست کردم...

کمی حالم خوب شد خودم کمرمو بستم پریدم تو آشپزخونه...

خیلی بهم چسبید...

شاید برا اینکه کمی سرما خوردم و هی بوش نیومد تو دماغم...

اخه بوش تو دماغ من جا میشه؟ بوش رو نم یگم که بوش رو میگم!!!!

این بود اخر هفته ما به اضافه شنبه ما...

و اما... اما...

عزیز جون دیشب میگه.. یه چیزی بگم ناراحت نمی شی...

میگم چی؟ حتما به مامانت گفتی؟

میگه اره تو از کجا فهمیدی می خوام چی بگم...

(ما اینیم دیگه)

می گم چی شد تعریف کن ...

(مکالمه پسر و مادر):

پسر: سلام خوبین؟

مادر: خوبیم...

....(احوالپرسی زورکی)

مادر: چه می خورین؟!!! چه می کنین!!!!

پسر: هیچی دیگه هر چی بپزم (به میم فاعل توجه داشته باشین) می خوریم...

مادر: (انگار نه انگار)

پسر: (انگشت به دهان به نشانه حیرت) مثلا دیشب کتلت درست کردم با مرغ...

مادر: (انگار نه انگار)

پسر: (انگشت به دهان به نشانه حیرت با خودش میگه چرا هیچ نمیگه) سیبی هم رفت تو اتاق درو بست.. اخه بو اذیتش می کنه...

مادر: (انگار نه انگار)

پسر: (انگشت به دهان به نشانه حیرت با خودش میگه چرا هیچ نمیگه و دلو می زنه به دریا) اخه جواب آزامایشش مثبت بود..

مادر: (انگار نه انگار)ولی اینبار از متوجه نشدنش بود ها...

چند لحظه بعد...

مادر: مگه حامله است؟

پسر:(نفس راحت کشیده )اره...

مادر: خوب بعضی ها اولش اینطورین خوب میشن...

پسر: (هیچ ابراز احساساتی ندیده ) لطفا به کسی نگین...

مادر: باشه...

پسر: خوب دیگه خداحافظ ...

از دیروز هم هی بهم زنگ می زنن... هی حالمو می پرسن.. باور کنین.. (باور کردین؟ واقعا که... به گور منم فاتحه نمی خونن.. اصلا هم نخونن)

بهم بگین همه تینهمه بی احساسن... تا یه کم دلم آروم شه... فقط هم به این دلیل گفتیم که نکنه از کسی بشنوه که تا آخر عمرمون این شوهرجون منو باید آزار بده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0