Daisypath Anniversary tickers در سير طبيعی!!! - سيب مهربون

در سير طبيعی!!!

سیر که نه...

سیر طبیعی...

داریم مثل اینکه سیر طبیعی دوران بارداریمون رو می گذرونیم...

خوب منو نی نی دیگه...

اونم جزیی از منه دیگه...

صبح ها اول صبح یه کم خوبم...

تا دو قدم راه می افتم.. دل و رودم شروع میکنه به جمع و جور و بستن ساک و سوکش (ادامه ساک و بار و بندیله) جهت تشریف فرمایی داخل دهان و دماغ بنده...

خلاصه هی میاد بالا ... من هی سعی می کنم بفرستمش پایی تا اینکه ظهر میشه...

یعنی نزدیک ظهر میشه...

خوب عزا میگیریم که حالا چه خاکی بر سرمون بریزیم.. الان هاست که بوی غذا همه جا می پیچه و دیگه روده هام از دماغ و دهنم می زنه بیرون...

اگه عین امروز هی خودم رو غافلگیر کنم و بتونم دو لقمه بدم پایین...

بعدشم یا خودمو به دبلیو سی برسونم یا اینکه خیلی حالم خوب باشه و ابلیمو ها اثر کرده باشن.. برم تو نماز خونه یه کم دراز به دراز بیفتم حتما حالم بهتر میشه

البته اگه تا قبلش ابروم نرفته باشه...

چون نزدیکترین دبیلو سی یه طبقه با نهارخوری فاصله داره...

خلاصه اون رنگ گچی و گاهی زردنبومون از ساعت ۱۴ شروع به شکفتن میکنه...

جز گاهی دلپیچه ...

دیگه حالمون خوبه تا ساعت به گمانم ۲۰...

بعدش...

بعدش دوباره...

بحث شام پیش میاد و باز این دل و رودمون هوس سفر میکنن....

دیشب برا عزیز جونم دلم سوخت...

موقع شام هی باید قیافه در حال عق منو تحمل می کرد... تازه بعدش هم تو هال خوابید...

احساس می کردم پیشم باشه خفه میشم...

خیلی خوب گناه داشت...

البته هی سرشام دلداریم داد که اصلا مهم نیست.. یواش یواش بخور...

تازه اینهمه سیب زمینی پخته دوست داشتم.. دیشب حالم از اون به هم می خورد...

حالا امشب شام چی بخوریم..

م یدونین .. دلم از اون غذا نذری های ماه رمضون می خواد... از همونها که مرغ و فسنجون و کوکو داره...

یه چیزی بگم دلتون برام بسوزه...

اینقد غصه می خورم هیچکی ندارم اینجا تا کمک حالم باشه...

خوش به حال اونهایی که مامانهاشون نزدیکشونن...

حالا یه کم دلتون برام بسوزه..

الان شنیدم یکی از دوتام داره بابا میشه...

خیلی ذوق کردم.. ولی دلم گرفت...

چون مادرخانومش اینها تهرانن.. یعنی خانومش تنها نیست...

من خیلی گناه دارم...

دیشب طفلی همسرم...

همون بابای نی نی رو میگم دیگه..

قبلا اسمش عزیز جون بود.. حالا عزیزترین شده...

دیدم داره زیر لب میگه کاش یکی بیاد که تو دوسش داشته باشی و کمی مراقبت باشه...

من همه اون چیزهایی که دوست داری رو نمی تونم برات درست کنم..

بعد تو دل تو و نی نی می مونه...

چشای مهربونش هم قرمز شده بود...

من خیلی دوسش دارم..

بابای بچه رو می گم دیگه...

خدا کنه به اون خیلی بد نگذره...

من و نی نی یه جوری تحمل می کنیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0