Daisypath Anniversary tickers آخر هفته ما سه تا!!! - سيب مهربون

آخر هفته ما سه تا!!!

سلام

صبح به خیر..

خوبین؟

خوبیم!!!

بریم سر اصل مطلب...

از چهار شنبه که از اینجا رفتم...

عرضم به حضورتون که ...

چهارشنبه تا برسیم خونه خوب بودم...

بعد یهو چی شد تو ماشین من ناراحت شدم؟

یادم نمیاد...

ولی رفتیم بالا .. من مستقیم رفتم تو رختخواب...

آهان یادم افتاد...

موضوع مسافرت بود...

بعد یهو باز من یاد مهربونیهای بی حد وحصر خانواده محترم عزیز جون افتادم...

در واقع محبت مادرش اینها...

که تو اینهمه سال یکی نگفت: شما دو تا خیر سرتون بعد ۵ سال نمی رین ماه عسل؟!!!!!

بهش گفتم فلانی که همه تو عاقل بودنش شک دارن.. بعد عقد.. دست زنشو گرفت.. برد مشهد و کجا و کجا... بعدشم اورد خونه...

مادر گرامیت که خیلی ببخشید ها حالم ازش دیگه به هم می خوره و اینو صراحتا همینجا اعلام می کنم... (چون بالاخره بعد ۵ سال ریشه محبت منو به خودش رو خشکوند و الان ازش متنفرم و وقتی ببینم غصه داره دلم شاد میشه) اگه سالی دو بار حداقل نرن تا آستارا و کجا و کجا.. یه جا بند نمی شن... و بعد با تمسخر به من میگن... تو با این سنت هنوز نمی دونی علی صدر چه شکلیه؟ یعنی نرفتی...

تو هنوز نمی دونی فلان قبرستون کجاست دقیقا و چند ساعت راهه تا اونجا؟

و به من ریشخند می زنه...

دلم به درد میاد...

حالا هم که نی نی دارم.. دیگه هر جا هم برم... برام معنی مسافرت دو نفره نمیده...

عزیز جون اولش داشت ارومم می کرد.. ولی بعد چشای خودشم اشکی شد...

دیگه هیچی نگفت...

منم دراینمواقع داغون میشم...

رسیدیم خونه مستقیم رفتم تو رختخواب...

عزیز جون اومده بهم میگه چی می خوری برات درست کنم؟

بهش میگم.. فقط میگو... اگه نداریم!!!!!!!!!!!! هیچی دلم نمیخواد.. حالم از هر چی غذاست به هم می خوره...

میگه کجا دارن برات بخرم؟

میگم کرجو نمی دونم... ولی تهران نزدیک شرکت داشتن...

اینجوری میشه که همه چیز می ریزه به هم...

من در نهایت گرسنگی خوابم می بره.. عزیز جونم میاد کنارم...

اونم خوابش می بره...

ساعت حدود ۲۴ از خواب بیدار میشم..

هیچی یادم نمیاد..

عزیز جونو بیدار میکنم... برام آب بیاره...

تا بره اب بیاره یادم میاد... باز بغض آلود می شم...

بغضمو با آب فرو میدم..

عزیز جون میگه چی می خوری؟

من میگم.. یا میگو یا ماکارونی.. ولی همین الان...

بعد می خزم زیر پتو...

تا صبح چند بار بیدار شدم...

طفلی عزیز جون هیچی نخورد...

صبح رفت برام نون خرید و شیر ...

حالم از شیر بد میشه...

دیگه نرفت اداره...

با هم رفتیم خرید مایحتاج زندگی...

نهار هم باقالی پلو درست کردم با مرغ...

جاتون خالی...

بعد از ظهر رفتیم کفش خریدم بالاخره...

و آقا مبلی رو گفتیم بیاد مبلهامو رو ببره...

الان خونمون اینقذه لخت شده...

من اصلا عادت ندارم رو زمین بشینم...

خیلی سخت شده برام...

بعد اومدیم خونه.. من یه کم جمع و جور کردم...

شام یادم نیست چی خوردیم...

آهان من خوابم برد... ساعت ۳ صبح پا شدیم غذا خوردیم...پ

عین سحری...

ولی خوبیش این بود که صبح دیگه تهوع نداشتم...

یه صبحانه کامل خوردم.. و باز کار خونه...

ولی من هی خسته می شدم..

عزیز جونم کلی کمک کرد...

نهار رو دیر خوردیم..

ماکارونی درست کرده بودم...

شام هم گوشت و سیب زمینی پختم...

خیلی خوب شده بود...

هر چند اوایلش حالم از بوش هی به هم می خورد.. بوش نه.. بوش...

دلم خیلی گرفته بود دیشب...

عزیز جون برا نغمه زنگ زد...

منم هی گریه کردم...

هی گریه کردم...

طفلی ها کلی دلشون برام سوخت.. به عزیز جون گفتن این خانومتو ببر بیرون بگردون تا اینقدر دپرس نباشه...

همین شد که اون جرقه مسافرت نرفتن منو عزیز جون باز جونمو آتیش زد...

خیلی گریه کردم...

تا یه کم دلم وا شد...

امروز قرار بود برم آزمایش...

هیچی نخوردم.. صبح از گرسنگی هلاک شدم...

اومدم آزمایشگاهییه به نسخم گیر داده...

می خواستم خفش کنم...

حالا فردا میرم آزمایشگاه...

از همه بدتر تشنگیم بود...

داشتم هلاک می شدم...

زنیکه الاغ...

ببخشید ها حرف بد زیاد زدم...

اینقدر هم حالم بده که حد نداره...

امروز همسرم می ره رو انتن...

نه نگران نباشین.. انتن تو جاییش نمی ره...

منظورم اینکه می خوان باهاش مصاحبه کنن...

اینقذه جفتمون خندیدیم...

می دونم سوتی میده...

بهم میگه ممنون اینهمه به من اطمینان داری!!!!!!!!
منم در نهایت پر رویی گفتم خواهش می کنم... وظیفمه...

من برم دیگه...

دارم بالا میارم..

البته ببخشیدها...

.

. پ ن بدجنسانه: خیلی بده اینو بگم.. ولی مطمئن باشین انتقام میگیرم...

برا همه روزهاییکه تو زندگیم نذاشتن زندگی کنم... برا همه روزهاییکه می تونستم خوش باشم و خوشیمو ازم گرفتن...

انتقام میگیرم...

می دونین وقتی بردارش ازدواج کنه... زبونم میشه عین مار... اینقدر نیششون می زنم که بابت روزهاییکه نمی رم خونشون نفس راحت بکشن...

عزیز جونم با من موافقه.. میگه هر کاری دوست داری بکن...

تازه یه چیزی.. خونشون بو میده... فکرشو می کنم می بینم حالم بد میشه اگه برم خونشون...

تازه وقتی برم نم یدونم چرا دلم میخواد وسط سالن پذیراییشون بالا بیارم...

اینقده مامانش بدش میاد...

الان دو تا شاخ در اومده رو سرم... یه دونه از این نیزه های سه سر هم دارم... یه دم فلش دارم هم درآوردم...

تازه کلی با عزیز جون خندیدم.. اونم موافق بود...

میگه به نی نی بگو بره رو مبلاشون پی پی بکنه....

یه من چه تقصیر خودشونه...

می خواستن بد نباشن...

.

.

پ ن عشقولانه: یادم رفت... ولی خیلی عشقولانه بود...

آهان عزیز جون می گه چقدر خوشگل شدی... و معتقده چون پسر دارم خوشگل شدم..

ولی به نظر خودم خیلی زشت شدم...

عزیز جون میگه نه صورتت برق می زنه.. خیلی معصومانه شده چهرات.. هی راه میره بوسم می کنه...

البته... پنجشنبه ای بهش میگم... گفته باشم.. بوست کم شده ها...

اونم مرد از خنده...

حالا هر وقت بوسم می کنه میگه.. گفته باشم... بوست کم شده ها...

تازه گاز گرفتن هم یاد گرفته...

.

.

پ ن فرزندانه: با عزیز جون نشستیم اسم پیدا کردیم... هم دختر هم پسر... ولی چقدر اسم کم بود... هیچکدومشم خیلی به دلم ننشست..

کسی پیشنهاد اسمی نداره...

لطفا با معنا باشه ها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0