Daisypath Anniversary tickers حلقه ای میان کودکی و بزرگسالی!!! - سيب مهربون

حلقه ای میان کودکی و بزرگسالی!!!

من فهمیدم چی خیلی اذیتم می کنه..

البته این فهمیدنم دلیل نمیشه علت همه ناراحتیهامو فهمیده باشم...

ولی یکیشو کشف کردم..

می دونین من از بزرگ شدن هراسان بودم...

فقط قدم گنده شده.. و شاید عقلم...

ولی روحم هنوز تو دوران کودکیم یه جایی بین اون روزهای قشنگ و اون خوشیهای از ته دل، گیر کرده...

یه جایی که خیلی دوره از من.. یه جایی به دوریه ۲۴ سال...

اونم ۲۴ سال از روزهاییکه باید قشنگترین روزهای زندگیم باشن...

ولی نیستن.. لااقل این ۱۰ سال اخیر نبودن...

فکر می کنم ذهن ناخودآگاه من .. آگاهانه اینو فهمیده و یهو دلش میگیره...

یه جایی تو اون دوران خوش داره به این فکر می کنه که دیگه زندگیم که پر از بچه بازی بود تموم شد...

دیگه هیچیش دست خودم نیست..

حتی لج کردنهام و غذا نخوردنهام...

دیگه همه چیز باید پیرو قانون فرزند باشه...

دیگه الان سیب کوچولو بار یه مسئولیت به بزرگی یه انسان جدید رو به دوش میکشه..

انسانی که خودش می تونه نماینده یه نسل باشه...

یه نسل که نسبشون میرسه به مامان سیب و بابا عزیز جون...

آره این نگرانی هام یه قسمتش نگرانی های اون سیب کوچولوی سر در گم تو روزهای کوکیشه..

همون روزهایی که همیشه بزرگ بود..و همیشه دوست داشت برا یه روز هم که شده کوچیک باشه..

همون روزهایی که حتی زخم زبون های دیگران رو به مادرش می فهمید و روح لطیفشو آزار می داد..

همون روزهایی که تا برسه به ۱۶ سالگی از بس دیگه همه رو شناخته بود.. هیچ دلخوشی جز خانواده خودش نداشت و نداره...

آره فکر می کنم مامان سیب ... داره از بزرگ شدن می ترسه...

همون چیزی که بعد ازدواج شاید باعث شده بود. تا یه سال لال مونی بگیره...

یه نفر هم بود که تا تکون می خوردی.. بزرگ بودنت رو به رخت می کشید..

و در نظرش همه از من کوچیکتر بودن و هرکاری می کردن عادی بود...

رشته کلامم از دستم خارج شد...

ولی ترس از خیلی بزرگ شدن نازاحتم می کرد...

دیشب وقتی عزیز جونم گفت اگه دو جین بچه هم داشته باشه تو نی نی مهربون من باقی می مونی...

اگه حتی ۷۰ سالمون بشه باز من باباییتم تو هم نی نی کوچولوی دوست داشتنی من شاید نیم ساعت داشتم گریه م یکردم...

انگاری عزیز جونم بهتر از من دردم رو فهمیده بود...

 انگاری اون توی چشای هراسون و وحشت زده ام همه حرف دلمو خونده بود...

می دونین عزیز جونمم هم عین خودم نی نیه...

اون نی نی منه.. من نی نی اون...

البته اون طفلی برا اینکه مواظب من باشه گاهی مجبوره بابا باشه و بزرگ...

و من برا اینکه نذارم اب تو دل نازنینم تکون بخوره عین مامان میشم براش..

می دونم بیشتر از من به عزیز جونم سخت می گذره...

چون مامان سیبش مجبور میشه کمتر بهش توجه کنه..

کمتر می تونه بهش برسه و اون باید خودش خیلی از کارهاشو بکنه...

عزیز جونم منو به خاطر همه بی توجهی هام و نگرانیهام و گریه هام ببخش...

سیب همیشگی تو.. سیب سیب

 .

 پ ن:

کلی حرف داشتم..

ولی یکی اومد رشته افکارم پاره شد...

نمی دونم چی نوشتم..

ولی یه کم بهترم..

از صبح که خیلی بهترم...

دلم یه دوش می خواد با آب نیم گرم...

عزیز جون بیاد بریم خونه مستقیم میرم زیر دوش..

نه میریم زیر دوش...

چیه... منو سیبکو گفتم...

راستی می دونین یه چیزی بگم بخندین... من کوچیک که بودم همیشه دلم برا خاله ام می سوخت... خاله آخریم ... اخه دختر خالم خیلی کوچیک بود..به خاطر کوچکی بچه اش دلم نمی سوخت ها...

و من همش فکر میکردم طفلی خاله... دخترش که کوچیکه... نزدیک مامانش اینها هم نیست... و تو شهرستانه... پس کی وقتی میره حموم پشتشو لیف می زنه؟!!!

حالا معصوم اینها به من میگن کی پشت تو رو لیف می زنه.. تو خیلی گناه داری!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0