Daisypath Anniversary tickers کادوی سالگرد عقد... - سيب مهربون

کادوی سالگرد عقد...

سلام

خوبید؟

من خوب نیستم..

داغ کردم.. دارم آتیش می گیرم...

خیلی بده حالم...

صبح هم هر ان احتمال بالا آوردن داشتم.. برا همین هیچی نخوردم..

بابا من همینجوریشم هی حالم بد بود... این نی نی دار شدنم عجب پروژه ای ها....

انگاری یه نفر تو شکممه می خواد بزور بپره بیرون...

تمام روده هام رو تو هم کرده...

عزیز جون دیشب به بهانه تعمیرگاه رفت بیرون...

بام یه ادکلون خرید...

کلی هم من بابت اینکارش گریه کردم...

دو تا کتاب هم برام خرید...

تازه طبق معمول و برخلاف خیلی از خانومها شاکی شدم که چرا برا من پول خرج می کنی...

اولش کلی به عزیز جونم داشت بر می خورد...

بعد که تو کتاب خوند که مامان هایی عین من .. که هنوز نی نی کوچولوشون خیلی کوچیکه... هر دقیقه یه ساز می زنن... و هی گریه م یکنن و یا یهو خوشحال می شن.. و یا یه دفعه  دلشون میگیره...

از دستم ناراحت نشد که هیچ.. هی بلغم ..(همون بغل) کرد.. هی بوسیدمون... هی با نی نی حرف زد... تا اینکه من خوب شدم..

دیشب بالاخره تشریف بردم تو آشپزخونه...یه کم کار کردم.. انرژیم تموم شد.. بعد دوباره بعد ۲ ساعت باز رفتم تو آشپزخونه... یه عدس پلو ساختم... اساسی..

ولی چه فایده. فقط ویار درست کردنشو داشتم... نخوردم ازش... به زور سالاد خوردن و کمی سیب زمینی...

چند روزه شیر هم نخوردم...

طفلی نی نی کوچولوی من...

آهان راستی رفتیم خرید.. دیشب پسته به اندازه کافی خوردم...

ولی اینهمه میوه خریدم دلم هیچکدوم رو نمی خواست...

به زور یه دونه موز خوردم...تازه فقط دو تا دونه موز خریدم... که مبادا مجبورم کنه موز بخورم...

من دیشب فقط دلم گیلاس می خواست...

زورم اومد به عزیز جون بگم بره برام کمپوتشو بگیره لااقل...

خلاصه بساطی د ارم با این دلم و شیکمم...

به بوها عجیب حساس شدم...

فرق نمی کنه بوی چی باشه...

از خونه سیر آورده بودم...

رنده شده بود...

تمام یخچال بوی سیر گرفته بود...

اونها رو جا به جا کردم.. چون مجبور بودم...

فکر کنم اون بوی سیر دل و رودمو به هم پیچونده..

فکر کنین.. یه نموره بوی سیر می اومدها.. هی به عزیز جون می گفتم.. هیکلم بوی سیر گرفته...

من برم دیگه...

نای نوشتن ندارم...

از صبح فقط آب خوردم...

هی تشنم میشه...

هی هم می رم دستشویی...

ببخشید دیگه...

اینجا فقط اینها رو نوشتم...

کاش  میتونستم الان برم دوش بگیرم...

اینقدر خوابم میاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0