Daisypath Anniversary tickers مردم ایکیو ندارن یا ما رو خیلی بی ایکیو فرض کردن؟!!!!! - سيب مهربون

مردم ایکیو ندارن یا ما رو خیلی بی ایکیو فرض کردن؟!!!!!

خاطره زیر از طیبه است...

طیبه داره میره خرید... سر ایستگاه یکی از فامیلهای ما رو میبینه... مثلا دختر خالم رو... (دختر خاله های من هیچکدوم شمال نیستن .. محض مثال بود) که خیلی هم به خودش رسیده.. و به قول طیبه یه آرایش خفن کرده... از اون جپلکسی های تو دل برو!!!!!!!!!

طیبه: سلام زری جون خوبی؟

زری: اره خوبم تو خوبی؟

ط: کجا میری؟

ز: میرم .....

بقیه اش بمونه فردا...

کار پیش اومد

:)

سلام

اومدم.. ولی یه کم دیر شد...

خوب بذارین بگم...

ز: میرم پیش مریم... کار داره این چند روز کمکش کنم.. برا همایش..

ط: چه خوب... موفق باشی... حالا پس مسیرمون تقریبا یکیه بیا با هم بریم...

ز: نه مرسی... مریم برام آژانس فرستاده... با اون میرم...

ط: ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! (چه کاریه آژانس دم در خونشونه.. می گرفت می رفت .. بعد فاکتورشو می داد به مریم... سر ایستگاه چرا ایستاده منتظر آژانس؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!) اینها رو تو دلش گفت ها...

زری با اشاره به پشت سرش که یه آقایی که تمام مدت اونجا ایستاده بودن و یه بوق کوچیک زدن گفت: اه آژانس اومد... من دیگه برم طیبه جون دیرم شد..

طیبه هنوز متعجبه و میگه نمی دونم چی شد گفتم: من تا فلان جا باهات میام...

زری: نه نمیشه طیبه جون...

طیبه: چرا ؟!!!!! مگه نمی ری پیش مریم...

ز: چرا میرم آخه این ماشین دو تا در عقبش خرابه... منم میرم جلو میشینم...و پرید تو ماشین و با اون آقا خوش نیپ .. در برو که رفتیم...

طیبه: سرشار از علامت سوال تو کف جواب احمقانه زری بود... که دید کمی جلوتر آقا آژانسیه ایستاد و برا خودش و زری بستنی خرید...

چه آقای مهربونی... حتما مبلغشو تو فاکتور برا زری میاره و باهاش اساسی حساب می کنه!!!!!!!!!

سوال های پیش اومده: اگه اون آقاهه آزانس بود چرا تو طول مدتی که طیبه اونجا بود زری سوار نشده بود... و وقتی دید طیبه قصد رفتن نداره بوق زده بود؟!

اگه آژانس بود زری از کجا یهو فهمید دو تا در عقب حرابه؟؟؟؟...

زری خنگ چرانگفت ببخشید جلوتر باید بقیه همکارام سوار بشن.. برا همین جا نیست...

تازه بقیه همکاراش همونجا خونشون بود.. چرا اونها با آژانس نرفتن...

.

خلاصه ما از این داستان نتیجه میگریم... زری جونم بعله... ولی در نهایت بی ایکیویی اونم تو محله خودش بععععععلهههه....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0