Daisypath Anniversary tickers سفر نامه ما سه تا!!! - سيب مهربون

سفر نامه ما سه تا!!!

سه شنبه: من از شرکت در اولین فرصت جیم شدم.. و به همراه آقای پدر که همون عزیز جون خودمه با یه عالم استرس رفتیم خونه.. اسببمون رو گذاشتیم تو ماشین..

از شانس فلان من آسانسور برا نم یدونم چیه ماهیانه خاموش بود...

منم که پله برام اصلا ضرر نداره...

خلاصه جمع کردیم راه افتادیم...

خوشبختانه جاده بد نبود. ما قبل ساعت ۲۰ خونه مامین اینها بودیم...

کلی با پارسا جونم خوش گذشت...

بابا و معصوم و زهره ییلاق بودن..

.

چهارشنبه:

ما صبح ساعت ۱۱ منزل مامیش تشریف داشتیم...

یه کم جنهاشون کم بودن... بعد ساعت ۱۵ زدیم بیرون.. یه سر خونه عموش اینها زدیم.. بعدشم ... رفتیم منزل خودمون طیبه و پارسا و دخترعمو جان رو برداشتیم رها افتادیم سمت ییلاق...

جاتون خالی شب یه جوجه زدیم تو رگ... حسابی...

منم آش بار گذاشتم...

شب قرار بود بریم پیاده روی ولی من دقیقا ساعت ۹:۳۰ مردم...

صبح زود بیدار شدم.. ولی هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم برم قدم بزنم...

ساعت ۱۰ کلید منزل بعضی ها رو دادیم به بعضی های دیگه یه دو رکوچیک با ماشین زدیم و برگشتیم...

ساعت ۱۲:۳۰ راه افتادیم بریم خونه تا بتونیم اماده شیم بریم جشن عقد دوست عزیز جون...

اینقده خوشگل خودمو آراییدم که کلی تو کف خودم بودم...

قبلش رفتیم خونه مامیش اینها...

یه ضد حال بهم زد... اساسی...

عزیزجون بهم گفت.. اصلا بهش اهمیت نده بذار خسته بشه!!!!!!!!!!

بعد هم رفتیم عقدکنون...

جناب دوست اسبق عزیز جون به همراه خانوم و بچشون هم بودن...

یعن یما بودیم اونها اومدن...

یه سیب جون سیب جون می گفت که داشتم بالا می اوردم...

می گفت خودتون خوب کنار کشیدین ها از جمع...

گفتم ما؟!!!!!!!!!

ما هستیم.. بقیه نیستن..

دیدم داره اصرار می کنه .. منم اصلا بهشون توجه نکردم...

خیلی هم از رفتار خودم خرسند بودم...

می دونین حرصم از اینکه  ادم ها  روزدی کارهای احمقانه خودشون رو فراموش می کنن در میاد...

حالا بیخیال این دیوونه ها...

.

داماد کلی منو مورد توجه قرار داد و کلی هم هی همه هوامونو داشتن...آخه همه آشنا بودن و ما مهمون ویژه داماد...

 نصف مهمونها از هم محلیهای خودمون بودن...

من دم در مجلس یادم افتاد...

خوب شد اون پیراهن لختیه رو نپوشیدم...

بعد جشن رفتیم خونه... داییم اومده بود...

ما رفتیم یه جایی سر زدیم و برگشتیم... اونجا خیلی از ادمها رو تحویل نگرفتیم و ندید گرفتیم.. عین خودشون... کلی هم کیف داد!!!

بعد اومدیم خونه. باز یه جوجه درست کردیم... خیلی چسبید...

مامی اینها رفته بودن عروسی...

من باز ساعت ۲۲ به همراه نی نی  غش کردیم...

و نشد بریم بیرون...

جمعه:

ساعت ۱۰ خونه مامیش بودیم.. استقبال پرشور بود...

منم باز سعی کردم بی تفاوت باشم...

نهار خوردیم... دیدیم عزیز جون تصمیم داره بمونه اینها رو ساعت نمی دونم چند ببره عروسی...

منم دلم نازک...یهو زدم زیر گریه...

عزی زجون کمی تفکر کرد دید به امید اونها باشه اونها مخصوصا ساعت ۷ هم راه نمی افتن...

برا همین قبل ۱۶ به بهانه اومدن تهران جیم شدیم...

بعدش هم رفتیم خونه مامانم اینها...

عزیز جون نشست به کارهاش رسید...

منم یه کم اینور افتادم یه کم اونور ولو شدم...

شام خوردیم.. ساعت ۲۲ خوابیدم البته با استرس...

ساعت ۱ روز شنبه راه افتادیم...

ساعت ۵:۳۰ هم خونه بودیم...

الان هم که اداره ام...

دیشب کلی با پارسا جونم بازی کردم... کلی هم کیف داد...

من برم دیگه...

خسته شدم...

می خوام برم نهار... نه می خوام بریم نهار!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0