Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون مامان مي شود؟! - سيب مهربون

سيب مهربون مامان مي شود؟!

سلام

خوبین؟

ما هم خوبیم!!!

شکر...

از کجا بگم؟

از اینجا میگم که آقای پدر (عزیز جون سابق... و عسل جون کنونی) اصرار که اگه نری آزمایشگاه من دیگه باهات حرف نمی زنم...

منم هی خواهش که نه تو رو خدا بی خیال شو... همین فردا پس فرداست که بر تو نی نی نداشتن من اثبات میشه...

خلاصه دیروز ساعت ۱۱ رفتم همین سر کوچه آزمایشگاه..

یه آقای رمانتیکی هم اومد ازم خون بگیره...

بهش گفتم من بخوابم.. اخه سرم گیج میره...

آقاهه دید موضوع آزمایشم چیه.. گفت بچه چندموتونه؟

گفتم بچه هیچم!!!!!!!!

کلی خندید...

گفت: چند ساله ازدواج کردی؟

گفتم بدون احتساب سال اول... ۴ سال... البته امروز دقیقا میشه چهارسال..

آقاهه کلی ذوق کرد و کلی شادمانی.. گفت خانوم چه جالب.. امیدوارم جوابش مثبت باشه.. خیلی براتون خاطره انگیز میشه.. مگه نه؟

(آقاهه حداقل ۴۵ سال داشت)...

منم فقط خندیدم...

ازم خون که گرفت کلی توصیه کرد که استراحت کن.. تا خوب شی بعد بلند شو...

........

......

ساعت ۱۶:۳۰ بود فکر کنم.. زنگ زدم به آزمایشگاه...

آقا پیرمرد مهربون .. که دکترآزمایشگاه بود.. گفت: دخترم جوابت مثبته... خداحافظ...

منو میگی.. حال خودمو نمی فهمیدم... دست و پام یم لرزید..

هی می گفتم حتما اشتباه شده...

حتی نمی تونستم زنگ بزنم به آقای پدر بگم...

....

رفتم با خود سیبکم درد و دل کردم...

بعدشم که رفتم سر قرار با عزیز جون بریم خونه دیدم.. دوستش باهاشه....

حالم گرفته شد...

ولی بهتر شد.. یه کم از هیجانم کم شد..

تا اینکه رفتیم تعویض روغنی.. تو راه رفتن به اونجا به عزیز جون گفتم...

باید می دیدینش...

یه حال با حالی داشت.. خوشحال . مضطرب.. خجالت زده!!!!!!

گفت بریم شام بیرون.. ولی من خیلی خسته بودم...

رفتیم خونه.. ساعت ۲۲ هم خوابیدم... یعنی خوابم برد..

قرار شد فقط به معصوم و زهره بگیم...

اونم که نشد..

معصوم عروسی بود...

زهره ییلاق.. فقط به زهره گفتیم.. ذوق زدگیشو به زور جمع کرد تا مادر بزرگ نفهمه...

...

دوکی با توجه به آزمایشم گفته خیلی باید محتاط باشی.. احتمال از بین رفتنش زیاده... (یه چیز تو مایه های اینکه با تف چسبوندنش بهت)

هفته دیگه باز بیا آزمایش...

دکترم نیست برم پیشش... تا هفته دیگه سه شنبه میرم پیشش...

خلاصه انکه داریم انگاری ۳ تا میشیم...

از دیشب باز این اضطراب ناتوان بودن افتاده تو جونم... هی فکر می کنم نمی تونم از پسش بر بیام..

تازه فکر کنم کارم رو هم از دست میدم...

تو مملکت گل و بلبل ما امنیت شغلی بیداد می کنه...

عزیز جون میگه غصه هیچی رو نخور.. همه چیز درست میشه...

امروز روز سالگرد عروسیمونه..

من الان تو آریشگاه بودم...

اون سال اینموقع ساعت ۹ بود خوب...

قراره به هیچکی فعلا چیزی نگیم...

شماهم چون جز هیچکی نیستین می دونین...

تا اطلاع ثانوی بای بای

مامان سیب نگران

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0