Daisypath Anniversary tickers شاید یخ دستام باز بشه!!! - سيب مهربون

شاید یخ دستام باز بشه!!!

یادتون میاد یه روزهایی اینقدر حرف داشتم که هی فرت و فرت می اومدم اینجا براتون می نوشتم؟

یادتون میاد؟

ولی الانه دستامم لالمونی گرفتن...

عزیز جون فکر میکنه من مریض شدم...

گاهی هم عذاب وجدان می گیره و ا زم عذر خواهی می کنه و میگه .. گناه من چیه که .....(به دلایل شخصی حذف شده..)

فکر می کردم شاید یه مهمونی بتونه منو از این حال و هوا بیاره بیرون...

دیروز بود تو کارواش نشسته بودیم... که من به عزی زجون گفتم.. می خوای سالگرد ازدواجم مهمونی بگیرم.. این ذوق زدگیم تا ۲ دقیقه فقط دوام داشت...

تصمیم گرفتیم شمال مهمونی بگیریم .. خونه مامی اینها...

بعد یهو باز یخ زدم...

عزی زجون هی گیر داده که باید مهمونی بگیریم...

و من باز بهش یادآوری کردم که حالم از این کارهای دزدکی به هم میخوره...

چون مسلما مامیش اینها جایی تو خوشی ما.. مخصوصا این خوشی ما ندارن...

نه اینکه فکر کنین من نمی خوام ها.. عزیز جون صد در صد مخالفه...

چون مطمئن هستیم که اونها هیچوقت از خوشی ما خوشحال نشدن و نمی شن...

این موضوع حتی قبل اومدن من هم بود...

یعنی اصلا با خوشی پسر خوش نبود.. هیچوقت..

هر چند من بعید می دونم هیچوقت پسرش خوش بوده باشه...

چون همیشه بعد ازدواجمون بهم می گفت.. سیبی چه خوبه تو هستی...

دارم سعی می کنم هی بنویسم تا شاید یخ دستام باز بشه...

دارم سعی می کنم متعادل باشم...

اون امتحانی که نانا می گفت از خودم گرفتمو راست می گفت...

گرفتم.. واین اثرات اون امتحانه...

قبول شدم به خدا...

ولی می دونی اینکه به چه قیمتی قبول بشی مهمه...

هر چند قیمتش گرون نبودها...

برا من گرون نبود... تازه یه قسمتهاییش شیرین بود...

ولی می دونی من تو هر چی تقلب کنم... تو امتحان هایی که خودم از خودم می گیرم تقلب نمی کنم...

ممکنه حتی گاهی میانبر بزنم.. راههای تستی ... ولی تقلب نمی کنم... باور کنین... حتی دروغ هم نمی گم...

می دونین الان انگاری خستگی اون امتحانه داره اذیتم می کنه... چون نمی تونم استراحت کنم.. به اعصابم فشار اورده...

دارم سعی م یکنم بیام بیرون از تو هوای امتحان...

خیلی سعی می کنم..

تازه دارم سعی می کنم بد باشم برا این دفعه که میرم...

و می دونم این تلاش برا خیلی بد بودنم داره روحمو سوهان می کشه...

چقدر بده ها.. تلاش کنی بد باشی...

تلاش کنی سنگ دل باشی...

تلاش کنی سیاه باشی...

چقدر بده سیاه بودن!!!

اینها رو نوشتم تا شاید یخ دستام باز شه...

اما انگاری داره قلبمم یخ می زنه..

چه خوبه احساس کنی کسی هم اینها رو می خونه... و می دونه تو خیلی بدی...

چقدر بده ها.. تلاش کنی بد باشی...

تلاش کنی سنگ دل باشی...

تلاش کنی سیاه باشی...

چقدر بده سیاه بودن!!!

می گم بیخیال حرفهام.. بیا یه هاه کن تو این دستام.. شاید یخاشون وا شد..

اینها رو نوشتم تا شاید یخ دستام باز شه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0