Daisypath Anniversary tickers کن فیکون میشه!!!!! یا همون... خورون ۳!!!!!!!! - سيب مهربون

کن فیکون میشه!!!!! یا همون... خورون ۳!!!!!!!!

اول نوشت:

 منو عزیز دلم هیچ مشکلی با هم نداریم... البته چون به زودی میریم شمال حتما یه سری از این آدمهای تنگ نظر برامون مشکل پیش خواهند آورد که اونم قراره به اونجامونم حساب نکنیم...

البته این بار دیگه یه جورهایی این شمشیره اومده رو...

نیست من خیلی کله خرم... خیلی هم قراره خر باشم... هر کی هر چی گفت جوابشو میدم...

حالا میبینین...

عین این ۵ سال که هی زبونم دراز بود !!!!!!!! (مرگ خودم)

اگه بدونین به چه سازهاییشون رقصیدم...و چه سازهایی نزدن و من رقصیدم....

ولی خوشبختانه دیگه دوسشون ندارم!!!!!! عزیز جونم می دونه ...

می دونی عزیزجونم .. من تو خونتون اکسیژن کم میارم... هوا خفه است و نمیشه نفس کشید...

اونشبی که بهم قول دادی منو نبری خونتون نم یدونی چقدر راحت خوابیدم.. هر چند می دونستم این امکان نداره...

.

.

وسط نوشت:

من: حالا که فعلا نمیشه ماشین بخری... و در نتیجه نمیشه این ماشینو بدی به داداشت.. پولشو بهش بده... رفتیم یه چک بهش بده که دیگه حرفی توش نباشه...

عزیز جون: نه.. نمیشه... بذار حالا شاید ماشین خریدم... الان یهو برم بگم نمیشه.. همه چیز کن فیکون میشه...

من: یعنی چی ؟ مگه تو با شرط خرید ماشین ماشینمون رو بهشون قرار نشد بفروشین؟

عزیز جون: چرا... همین قرارمون بود.. ولی الان برم بگم .. نمیشه ماشین بخرم... هزار و یک حرف می زنن.. همه چیز کن فیکون میشه.. میگن عرضه نداشتین یه ماشین بخرین....

من: (داغ شدم.. و برافروخته... و برا اولین بار) غلللللط می کنن... اصلا مگه ماشین خودمون چشه.. نه اینکه به خاطر اونها بود که خواستیم ماشین بخریم و ماشینمون رو بدیم به اونها.. عرضه دارنخودشون برن بخرن.. کی میاد با ۲۵۰۰۰۰۰ تومان ماشین بفروشه.. عرضه داره بره بخره...

اصلا می خوام ببینم کی چی میگه .. محکم بزنم تو دهنش... اصلا چرا بدون اینکه به من بگی ماشینو گفتی بهش میدی...

اصلا مگه این ماشین من نیست...

کسی زر زر کنه من می دونم و اون.. میگم عرضه داشتین تا حالا بعد اینهمه سال که از عمر گهتون می گذره برا خودتون می خریدین...

کم بهم بی احترامی کردن؟؟؟

اصلا نمی خوان پول گند اون تو حساب تو باشه....

عزیز جون: (در حالی که میخواد منو آروم کنه... ) تو که اینها رو نمی گی.. ولی باشه پولشو میدم... منکه اصلا لازم ندارمش...

خودش اصرار داشت پولشو بده...

من: میگم... م یخوام ببینم این کن فیکونی که گفتی یعنی چی؟ کی می خواد حرف بزنه...

عزیز جون: بابا.. اصلا اشتباه شد... همینطوری از دهنم دراومد...

من: ...

عزیز جون....

......

.....

من: باشه خفه میشم!!!!!!!!!!!!!! بعد خوابم برد تا صبح... یهوووووووو ... به قول عزیز جونم بی مقدمه!!!!!!!!!

.

.

آخر نوشت:

یکی از بچه ها برا اینکه ثابت کنه خونه داره تو ییلاق و اصلا به کسی نیاز نداره تشریف برده ییلاق... و دو هفته هست که اونجاست...

البته این پیش بینی عزیز جون بود... و درست از آب دراومد...

به هر حال هر چی باشه از اخلاق گند مادرشون ایشون بیشتر مطلع هستن!!!!!البته تو این زمینه ها...

(ببخشید دیگه.. این سیم آخر که می گن این نیست ها... هنوز دو سه تا سیم مونده تا برسیم به آخرش!!! اونم از کلفتی پوستمونه.. وگرنه تا حالا تموم شده بود سیم ها ...آخه می دونین من علاوه بر فاستوسی و سیب مهربون بودن و خر بودن و احمق بودن اسب هم هستم...یعنی علاقه وافری به اسب دارم.. نه این اسب نازک نارنجی ها ... نه... اسب آبی!!!!!! دیدین چه پوست کلفته لامصب!!!!!!!!!!!)

حالا این رفتن یا نرفتنشون چه ربطی به ما داره؟

ربط که نداره.. ولی اونها به ما ربطشون میدن...

به عزیز جون میگم.. خدا رو شکر حالا تشریف برد... وقتی ما بریم .. دیگه دنبال ما به زور راه نمی افته!!!

این به زور یه خورده معنی داره...

در حالت عادی که نمیاد...

باید اصرار کنین...

بعد با منت میاد.. (کسی فهمید چی شد؟!!!)

ولی  درواقع تصمیم داره بیاد... و اگه بالاخره راضی نکنیمش که بیاد.. میگه اینها خیلی بی شعورن.. ما سال تا سال نمیریم بیرون از خونه.. بعد اینها وقتی میان اینجا یه تعارف نمی کنن به ما!!!!!!

خلاصه دیشب یکی از بچه ها همراه مامی جونش اونجا بودن.. دوست دختر محترم هم تشریف داشتن...

اینها حیا رو قورت دادن... تربیت و قی کردن... و البته ادب رو هم مزین کردن...

بالاخره من معنی دختر با حیا و پسر باشعور رو از دیدگاه اینها نفهمیدم...

یه کمشو فهمیدم ها...

دختری که نماز بخونه... ولی هر گهی بخوره ... اون حتما دختر خوبیه...

پسری که به خانوادش نون برسونه.. بدون اینکه معلوم باشه پولش از کجا میاد... شعورش بیشتر از همه است... هر چند اگه ما خانواده مقیدی باشیم...

منکه هنوز معنی مقید اینها رو نفهمیدم...

خلاصه اینکه من اینبار دیوانه تر از هر بارم...(نیست قبلا ها خیلی کولاک می کردم)...

می دونم حتما یه چیزی میشه...

ضمنا عید فطر امسال هم اصلا نمی خوام برم شمال...

آخه پارسال خیلی بهمون خوش گذشت...

.

.

پ ن:

من: اگه کار نداشتم اصلا دلم نمی خواست برم شمال... هر چند این تابستون عین همه تابستونهایی که رفت و من هیچی نفهمیدم تموم داره میشه...

عزیز جون: (انگاری حرفهای منو کامل نشنیده!!!!) آی گفتی... آی گفتی!!! بیا با هم بریم یه جای دیگه... آخ رهفته ای به خودمون خوش بگذرونیم...

من:!!!!!!!!!!!!!!

خیلی حرف زدم دیگه...

اصلا نمی خواستم این ها رو بنویسم..

می خواستم بگم...

بابا جون نازنینم تولدت مبارک...

همیشه سلامت باشی و شادمان...

تا من هستم نبودنت رو نبینم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0