Daisypath Anniversary tickers آخر هفته .... - سيب مهربون

آخر هفته ....

چه آخر هفته ای.. چه کشکی... چه دوغی...

چهارشنبه که خسته.. افتان و خیزان رفتم خونه... بعد ۳ ساعت رسیدم خونه..

نزدیک خونه عزیز جون به من رسید.. فک کن... ۱:۳۰ از من دیرتر راه افتاده بود...

خیلی داغون بودم.. قبل شام رفتم دوش گرفتم.. یه کم بهتر شدم...

نمی دونم چرا هی خسته میشم زود...

کی خوابیدم یادم نمیاد... ولی صبح زود پا شدم... یه نیمه صبحانه خوردم وباز چپیدم تو رختخواب...

عزیز جون رفت سر کار.. ساعت ۱۰ بود پا شدم به خونه سر و سامون دادم..

جاتون خالی باقالی لو با مرغ درست کردم.. یه ته دیگی ساختم اساسی...  یه سیب زمین ی هم سرخ کردم که کلی با ابقالی پلو فاز بود...

اصلا برا همینه چاق شدم دیگه...

هی غذا خوشمزه درست می کنم...

اگه بدونین لباسام باز تنگ شده برام...

به من چه خوب...

ساعت حدود ۴ با عزی جون نهار خوردیم...

نمی دونم چی شد  ساعت ۱۷.. باز من خوابم برد...

تا نزدیک غروب...

بیدار شدم از شدت تشنگی دیدم عزی زجون تو هال ولو شده...

منکه باز ویار داشتم...

میوه هم نداشتیم.. طفلی رو فرستادم میوه بخره...

وقتی اومد.. گفتم من دلم ترشی می خواد...

عزی جون طفلی رفت از اون دکه کثیفه گوهر دشت برام ترشک  آلوچه خرید...

با زهی خسته بودم... شام .. شام نخوردم... و خوابیدم... باز ساعت ۵ صبح بیدار شذم...

هی این طفلی رو انگولک کردم...

خروس همسایه هم که به زودی به قتلش می رسونم... و حالشو می کنم تو قوطی.. هی تا ساعت ۶ زر زر قوقولی قوقو کرد...

از دست این همسایه دارم دیوانه میشم.. یه مدت هی میان تو روان ما عق می زنن.. یه مدت هم این خروسشون اعصاب ما رو مزین می کنه...

تا ساعت ۶:۳۰ جون کندم... و هی عزیز جونو ازار دادم.. تا اینکه خوابم برد...

ساعت ۸ عزی زجون بیدارم کرد که سیبی پاشو نون داغ خریدم...

منم پا شدم.. عین نی نی ها نشستم کنار سفره لب و لوچه ام آویزون که من فقط و فقط پنیر می خوام!!!!!!!!

عزیز جون طفلی هی منو خواست با شکلات صبحونه ومربا گول بزنه ولی من لج کردم...

یه خورده گذشت.. دیدم تحویل نمی گیره.. باز جیغ و داد و بیداد که خوب یه لقمه بده دست بچه تا از گرسنگی نمیره!!!!!!!!

راستی اسب آبیمو تبعید کردم کنار اون قورباغه نامحرمه تا تهنا نباشه... تنها نه تهنا!!!!

جفتشون هم روشون به دیواره!!!

بعد رفتیم ماهان خرید...

کمی خرید کردیم.. باز من خسته شدم...

نمی دونم چرا زود به زود انرژیم ته می کشه...

اومدیم خونه...

من رفتم تو آشپزخونه تا ساعت حدود یک و نیم اونجا بودم...

یه هویج پلو به سبک سیبی درست کردم آه... انگشتاتم می خوردی باهاش...

خیلی خوب شده بود.. و باز یه ته دیگ داشت.. آه....

نهار که خوردم باز خسته شدم...

از ۱۶ تا ۱۷ خوابم برد خفن...

بعدشم که همش ولو بودم... نمی دونم چرا...

شام هم نخوردم...

تا صبح جون کندم...

یعنی تا صبح داغون شدم..

امروز هم سعی می کنم در اسرع وقت برم خونه...

خیلی خسته ام...

خیلی...

ولی خوبم.. دارم سعی می کنم خوب باشم...

نمی دونین آشپزی تو این دو روزه چقدر حالمو جا آورد...

راستی کلی سر کادوی تولدم با عزیزجون کل کل کردم...

دارم از فضولی می میرم که ببینم برام چی در نظر گرفته...

بالاخره اقای کم دل دیشب اعتراف کرد که چند فقره دزدی از خود داشته تا برا هدیده من یواشکی پول بذاره کنار...

یعین اینکه یه پولی که من ازش خبر نداشته باشم...

اخه من حساب دارم دیگه.. کلا بیش از ۵۰ هزار تومن پول مفقود بشه!!!!!!!!!!! سریع من می فهمم!!!!!!!!! چه حساب دار خوبی هستم!!!!!!

من برم دیگه خسته شدم...

راستی دلمم خسته است!!!!!!

اگه کسی فهمید من چی گفتم؟!!!!

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0