Daisypath Anniversary tickers مادرشوهر خورون!!!!!!! ۲ - سيب مهربون

مادرشوهر خورون!!!!!!! ۲

قبل اینکه ازدواج کنم خودم خواهر شوهر بودم...

مادرم مادر شوهر...

برادرام برادرشوهر...

عروسمون که خیلی هم خاطرشو می خوام و خیلی با هم خوبیم و دوست داریم همو... دو سال از من کوچیکتر بود...

پدرمادر بسیار فهمیده ای داره ... تاثیر خیلی خوبی تو زندگیش داشتن...

سیستم زندگیشون خیلی با ما فرق داشت...

۹ساله که عروس خانواده ماست...

خودشم می دونه وقتی می اومد خونمون من دچار خفگی می شدم...

البته اون موقع ها نمی دونست ها...

بعدا براش گفتم...

همش برام مسئله بود که این دعوای مادر شوهر و این حرفها از کجا میاد...

تا اینکه فهمیدم (البته فکر می کردم فهمیدم!!!!!!!!) همش بابت حس مالکیت مادر و فرزند و تفاوت فرهنگ و سیستم زندگی و عادت های یه خانواده که ممکنه برا یه خانواده دیگه یه مسئله غیر اخلاقی باشه و رسم و رسومات...

مامان همیشه می گفت.. اونم عین دختر خودمه.. چه فرقی داره...

منم گفتم مامان جان اون هیچوقت عین دختر خودت نبوده و نیست...

اگه عین دختر خودته.. من گاهی عصابی میشم و صدام بلند میشه... ایا اخرین باری که اینطوری شد یادته؟

ولی حتی اولین باری که عروسمون بهت چپ نگاه کرد یادته...

خلاصه همش با اعضای خانواده و حتی بابام که خیلی مهربونه درگیر بودم سر این موضوع که شما باید حواستون رو جمع کنین.. اون طفلی چه گناهی کرده شده عروس ما...

حالا طوری شده که اگه یکی بگه بالای چشم عروستون ابروست.. باید اشهدشو هم بخونه...

الان همه فرهنگ رفتار با عروس رو دارن..

الان همه می دونن وقتی پسر یه خانواده یا دخترش  ازدواج می کنه.. باید همه به فکر آسایش اونها باشن...

یادمه سر موضوع اینکه این عروس دومیمون خونه ما نمی موند مامی بدطوری قاطی بود...

البته این دومیه کلی اذیت کردها...

هرچند الان من بگم ماست سیاهه میگن سیبی راست میگه!!!!

من گفتم خوب اون جراتشو. جسارتشو داشت بگه.. ولی من نه جرالتشو دارم.. نه روشو که بگم خونه مامی عزیز جون میرم اصلا نه می تونم بخوابم و اصلا هم راحت نیستم...

حالا بماند طی ترفندهایی محترمانه خودش گاهی خیلی دلش م یخواست خونه ما بمونه ولی مجبور بود بره خونه باباش اینها...

تازه به مامی گفتم اون عروسته.. خواست بمونه.. خواست نمونه... هی اصرار میکنی فکر می کنه چه خبره...

داشتم می گفتم با یافتن همه ریشه هایی که ممکنه موجب دلخوری مادر شوهر و عروس بشه... روابط همه با هم حسنه شد...

چیزهایی که مامی عزی زجون می گفت و من دوست نداشتم رو در قالب اینکه اون به عنوان عروس ناراحت میشه به مامیم می گفتم تا مبادا باعث دلخوری زنداداشام بشه..

گاهی مامانم شاکی بود که من که چیزی نگفتم... چرا بهشون برخورد..

و من براش کلی دلیل می اوردم و راضیش یم کردم که قبول کنه اشتباه کرده...

همه چیزهاییکه موجب ازار خودم بود رو سعی میکردم رعایت کنم تا باعث ناراحتی اونها نشیم...

بعد همه چیزهایی که اونها انجام می دادن و باعث ناراحتی مامانم می شد رو در نهایت مهربانی و از روی علاقه ای که به مادرش داشتم برای اون انجام نمی دادم که باعث خوشحالی مادرشوهرم بشم... کلی تجربه داشتم...

اینقدر که داداشی هیچوقت فکر نمی کرد ممکنه من و مامی عزیز جون با هم کنتاک داشته باشیم.. (کنتاک اصطلاح داداشیه.. یعنی بزنیم تو پر هم)

حتی تو رفت و آمدها.. و هر چی زی که فکر کنین تمام جوانب رو در نظر می گرفتم...

حتی کلی اموزش به عزیز جون داده بودم...

بهش گفته بودم تا حالا هرچی لطف کردی.. از این به بعد ۱۰ برابر بهشون توجه کن... منم تحمل می کنم... که مبادا فکر کنن من اومدم دیگه اونها رو فراموش کردی...

ولی حیف که عزیز جون بهم نگفته بود اینها نمک نشناسترین ادمهای روزمینن...

اینها بی فرهنگترین ادم هایی هستن که تا حالا بوجود اومدن..

اینها خودخواه ترین و بدجنس ترینن...

حیف که نگفته بود..

اگه از اول می دونستم اینها درست بشو نیستن و تا بوده همین بودن... رفتاری در خور شانشون باهاشون داشتم که اینقدر اذیت نشم..

کاملا خودخواهانه و مستبدانه باهاشون برخورد می کردم...

هر چند بابت زر زرهایی که در مورد خواهرهام کرده بود یه جوری حالشو گرفتم که به شکر خوردن افتاد...

برگشته به من می گفت.. خواهرهای تو فلانن خواهرهای تو چنانن...

یعنی اینطوری گفت که هر کی اینطوری لباس بپوشه تا این وقت شب بیرون باشه.. وهر روز بره بیرون .. ج ... ن .. د ..ه است.. بعد راجع به ابروش گفت... گفت ما ابرو داریم.. من اگه دختر داشتم اینکارش می کردم .. اون کارش می کردم...

بعد گفت خواهرهای تو اینطور می پوشن اونطور ارایش می کنن... دقیقا اون تعریف بالایی ها..

همش هم بیرونن... هر کی ببینه میگه اینها خواهر عروس فلانین...

این یعنی منم بله...

منم اونروز وقتی رفتیم خونه بابام اینها.. به عزی زجون گفتم خواستی بری خونتون تنها برو..

من ج..ن..د...ه ام .. و همینطور خواهرهام.. بذار به کارمون برسیم...

کلی اصرار که بگو چی شده.. برا شکه گفتم.. کلی غیرتی شد...

بعدش گفتم البته نفی و نغمه با این تعریفها از خواهرهای من وضعشون خرابتره...

تازه دخترداییت که معلوم الحال بود حتما الان خانه ....... ..... داره دیگه...

و صد البته مامیم اینکاره بوده حتما که ما اینکاره شدیم دیگه...

عزیز جون تنها رفت خونه... و گفتن سیبت کو.. گفت: دیگه اینجا نمیاد... میگه جاییکه به خانواده من توهین کنن پامو توش نمی ذارم...

راویان میگن.. کلی اشک نمساح ریخته که من اصلا منظور بدی نداشتم...

ولی خوب تنها باری که مثل ادم برخورد کردم همون موقع بود...

و البته امسال عید...

دردسرتون ندم.. همونجا زبونشو قیچی کردم.. البته در اینموضوع.. بماند زهرشو جور دیگه ریخت... ولی الان که الانه .. جرات نداره راجع به هیچکدوم از اعضای خانواده ما زر مفت بزنه...

نبینی دارم اینطوری حرف می زنم.. اصلا بی ادب نیستم...

ولی برام حتی سر سوزن ارزش نداره...

بی ارزشتر از اونیکه فکر کنین...

یادمه دانشگاه که بودم... می رفتم مخابرات و می تونستم فقط یه جا زنگ بزنم.. و فقط زنگ می زدم خونه اینها..

من خر فکر می کردم اینها خوشحال میشن...

نگو احساس می کردن چه اش دهن سوزی هستن که من تحویلشون میگیرم...

تمام تجربیات من در مورد رفتار با مادر شوهر و خانواده شوهر که همه جا قابل استتفاده بود. تو خونه اینها هیچ کاربردی نداشت...

چون اونها نه پسرشونو دوست داشتن.. نه زن پسرشونو...

اونها فقط براشون.. اصغر و نقی و تقی و کلثوم و خیرالنساءو هر خر دیگه ای که غریبه بود مهم بود.. و عین گوسفند هی برای مردم غریبه تعظیم می کردن...

مردم داری در عین خانواده نداری....

فکر کنم عزیزجون معنی مامان رو با دیدن مامی من فهمید...

هیچوقت حرف بد پشت سرشون نگفتم..

هیچوقت جز احترام از من ندیدن...

ولی لیاقت ندارن...

لیاقت اونهمه علاقه ای که بهشون داشتم رو ندارن...

محبت من چیز کم ارزشی نبود که با ازارهاشون تو این ۵ سال الان تبدیل به نفرت شده...

گفتم که .. اونشب کاملا احساس می کردم حالش خوب نیست... ولی اصلا برام مهم نبود...

حتی یه ذره هم نگران نبودم...

اصلا هم خوشحال نشدم عزیز جون با وجود مخالفت من فشار سنج رو بهشون داد...

کلی هم کیفور شدم که نرفتم فشارشو نگرفتم..

خودشم می دونست بلدم...

از بس قبلش بهم بی احترامی کرده بود که ترسید حرفی بزنه قاط بزنم برم..

می دونه این بار که برم دیگه بر نمی گردم...

نه اینکه از نبودن من غصه بخوره ها نه... از ترس آبروش غصه می خوره...

یعنی می ترسه... عید که نرفتیم اولش کلی خودشو جمع کرده...

فکر کن.. یه بار اومده بود  خونه بابام اینها نهار... سر نهار داشتن کوکوی مامی منو مسخره می کردن...

حالا من وقتی کوکوی اونها رو میخورم گلوم همیشه می سوزه و حالم بد میشه ها...

البته همون نوع کوکوی سبزی رو...

براش گفته بودم کوکوی ما با مال شما فرق داره ولی شعور نداره که... خودشم می دونه ...

ولی به روی خودش نیاور.. میگه کسی که سالها شمال زندگی کرده باید اینجوری درست کنه.. منم گفتم... درصورتیکه خانوادش دوست داشته باشن..

حالا مامان من یه بار بابت قورمه سبزی ای که اینها سبزیشو در واقع می سوزونن حالش بد شده بودها... ولی اصلا به منم نگفت که معده اش درد گرفته... چون می دونه اونها رسمشون اینه...

حتی بادمجون کباباشون رو دوست ندارم و عزیز جون گفته مجبور نیستی غذاییکه خوشت نمیاد رو بخوری...

همینه که نه ماهی می خورم خونشون.. نه ازاون خورشت سبزی ها و نه از اون قورمه سبزیشون... و نه از اون ماکارونی بی مزشون...

می دونین یه بار که هنوز عقد بودیم رفتم خونشون...

هیچکی نبود.. شام هم نداشتن..عزیز جون گفت ماکارونی درست کن دوست دارن...

شبش هم عزیز جونم می خواست بیاد تهران...

باورتون میشه از ترس اینکه مبادا عزی جون رفت من اونجا بمونم برا اولین بار باهام دعوا کرد...

و اینقدر اذیتم کرد که حد نداره...

شوهر منم ساده میگه بمون فردا برو خونتون...

موقع شام.. هی این رشته ها رو با چنگال کشید بالا و گفت این چیه!!!!!!!

تو شعورت نمی رسه که باید اینها رو نصف کنی.. اینها درازه.. ادم تهوع میگیره بخورتش... نذاشت کسی یه کم غذا بخوره..

عزیز جونم با اشتها خورد و حتما تو دلش گفت: ک...ووو...ن لقتون...

حالا انگاری اصلا وظیفه من بوده که شام درست کنم...

گفتم من ۳ نصف کردم.. ضمن اینکه خونه ما هیچکی دوست نداره ماکارونی نصف بشه...

دیگه همون شد.. هر بار داشتم ماکارونی خونه مامانم اینها درست می کردم ۲ ساعت مراسم گریه کنون داشتیم...

دیگه درست نکردم تا امسال...

امسال هم اونها نبودن.. یعنی با پدر شوهرم رفته بودن عروسی...

وقتی برگشتن یدد که فقط یه کاسه کوچولو تهش مونده ها... و اینقدر خوب وبده که همه تموم شده...

فردا شبش دوباره خودش ماکارونی درست کرد...

ما نبودیم.. صبح پس فردا وقتی رسیدیم خونشون گفت: گرسنه نیستین کمی ماکارونی تو یخچال هست ها!!!!!!!!!

عزیز جون رفت دید... برا اولین بار دوزاریش افتاد.. اون گفت من سیرم.. منم گفتم  از طعمش خوشم نمیاد... با اونی که من درست  می کنم فرق داره...

فکر کن.. داشت می ترکید.. ولی از ترس اینکه نریم و بقیه عید ابروشون نره جیک نزد... منم اینقذه دلم خنک شد...

م یدونم خیلی چرت و پرت گفتم..

همش هم حرفهای بی خود...

اصلا نمی دونم چی نوشتم...

اصلا هم نمی خونم باز ببینم چی نوشتم..

ترجیح می دم بفرستمش...

تا خودم یادم نره...

.

.

پ ن:اینقد حالم بده که زنگ زدم به عزیز جون میگم کی میای دنبالم...

میگه بذار بعداز ظهر بشه...

میگم مگه الان ساعت چنده؟ ما خیلی وقته نهار خوردیم!!!!!!!!

کاملا قاطی کردم..

ولی نمی دونین چقدر حالم بهتر میشه وقتی اینها رو می نویسم...

و اینو بگم که اگه یکی روان پریش باشه دیگه نمیشه درستش کرد... عین این خانومه!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0