Daisypath Anniversary tickers مادرشوهر خورون!!!!!!! ۱ - سيب مهربون

مادرشوهر خورون!!!!!!! ۱

***با نفی نشسته بودیم و داشتیم قسمت مشاور خانواده یه مجله رو می خوندیم تا کمی بخندیم..

یکی یه مشکلی نوشته بود که نفی گفت: اینکه شوهر نمیشه براش... طلاق بهترین راهه...

من رفتم تو فکر... نفی سریع دوزاریش افتاد... گفت البته قسمت رفیق بازیشو می گم...

بهش گفتم: آخه همسر من ذاتن اینطوری نیست.. موقعیتشو نداشت... و البته مادر گرایم سنگ اندازی می نمودن!!!!!!!

بعد خیلی حالم بد شد.. طفلی نف یهی قسمت های جواب مشاورها رو خوند تا بخندیم... و چقدر هم احمقانه طرف رو راهنمایی کردن..

به عبارتی زنه رو به گند کشیدن.. و بهش گفتن مقصر خودتی !!!!!!!!

.

.

***با نغمه داشتیم غیبت می کردیم... بهش گفتم.. این هر سازی زد ما رقصیدیم...

گفتم که یه بار برگشته به مامیت گفته که اینها اینقدر بی شعورن که حتی یه پفک برا این نمی خرن... همیشه دست خالی میان... و می خورن و میریزن و می پاشن و میرن!!!

مامیت به عزیز جون گفته: یه کم خرید کنین.. یه ماستی یه مرغی یه دوغی چیزی بخرین ببرین...

عزیز جون به مادرت گفت یادتون نیست.. همین پریروز از بس خریدمون زیاد بود گذاشتیم خونه شما تا با ماشین بیارین برامون...

ما همیشه همینطوری خرید می کنیم ...

تازه این سوای اون کادوهاییکه سیبی همیشه براشون می خره...

بعد به نغمه گفتم که ما با عزی زجون رفتیم ۳ روز مسافرت... تمام خرج بنزین و جا و غذامون شد ۶۰ هزار تومن... ولی هر بار حداقل ۵۰ تومن برا خونه مامیش اینها خرید می کنیم... زبونشون هم درازه که میان می خورن میریزن میرن.

تازه من نامزد بودم... هر بار خودم می خواستم برم خونشون.. یاحتی  بابایی می خواست بیاد دنبالم.. کلی خرت و پرت براشون می خریدیم که کمتر ۵ تومن نمی شد...

تازه من هیچ وظیفه ای نداشتم...البته  این سوای اون بن هاییکه بهشون می دادم...

بعد به نغمه گفتم که خودش فهمید چه شکری خورده... چون تا مدتها کوفت هم نمی خریدم ببرم خونشون... نهایتش یه ماست... به عزی زجونم گفته بودم چیزی بخری دعا کردم که کوفتشون بشه...

همین شد که به شکر خوردن افتادن.. و یه مدت تحویلمون گرفتن... تا باز براشون چیز میز بخریم...

.

***موضوع اون سال عید رو که به نغمه گفتم.. چشاش پر اشک شد...

بحث عید شد... و کادوی عید...

یادم رفت بهش بگم اینها امسال بهم عیدی ندادن.. جز اون پارچه ۲ هزار تومنی که هیچی نمی تونم باهاش بدوزم...

بعد طرف رفته گفته... سیبی هیچی امسال به ما نداد!!!!!! این روسری روز مادر رو هم بابت عیدی برام خریده بود که اینقدر نگه داشت تا  روز مادر بهم بده!!!!!!!

به نغمه گفتم تا حالا کادوی زیر ۱۰ تومن برا مامیش نخریدم...

روز مادر علاوه بر اون روسری که از بازار ۷۰۰۰ خریدم و کرج ۱۲۰۰۰ قیمت کردم... یه بلوز باز از بازار براش خریدم ۳۵۰۰ .. چون خودش خوشش اومده بود... و خیلی خنک بود و لنگشو برا خودم خریدم بودم... و البته برا تابستونش یه پارچه نخی خوشگل که ۸۰۰۰ تومن قیمتش شد...

این برا روز مادرش بود... یعنی ۱۸۵۰۰ تومان..

برا مامی خودم با سعیده پارچه خریدیم... که سهم هر کسی ۱۰۰۰۰ شد...

تازه اون روسری رو هم با روسری هایی که خاله خریده بد عوض کرد...

روسری های خاله ارزونتر بود...

من دلیلشو نمی دونستم...

بعد نغمه بهم گفت که ... از لجش اینکارو کرده تا منو بسوزونه... خودش به نغمه اینها گفته بود...و خوشم اومد که نه تنها من نسوختم.. چون برام مهم نبود... تازه به خاله هم پیش خودش گفتم: خوش به حال شما شد... چون این هم گرونتره.. هم جنسش بهتره... حالا مامان خوشش نیومده... باید خوشحال بشین.. به یکی کادو بدین که براتون مهمتره...

عید به مامی خودم یه ۵۰۰۰ تومنی دادم و به بابام هم یه ۵۰۰۰ تومنی... که مامی در عوض به من و عزی جون دو برابر بقیه عیدی داد... و در واقع پولمون رو محترمانه برگردوند...

بهش گفتم عید به باباش یه تراول دادم... ۲۵۰۰۰ بن خرید کالا دادم... و یه عالم باز خرت و پرت خودمون خریدیم که ۲۵۰۰۰ شده بود...

(اینها رو یادمه چون می نوشتم)

اونها که چندین و چند ساله به عزیز جون من یه هزارتومنی عیدی نمیدن که دلش خوش باشه...

ولی از بس اذیتم کرده یادم نمیاد عید براش چی خریدم و باید برم تو دفترم ببینم...

برا داداش هاش هم همیشه بهترین ها رو می خریدم...

.

نغمه گفت که اصلا اینها رو نمیگه... اصلا...

اصلا نگفته شما همیشه براش چیزی می خرید...

یهو یادم افتاد که سری قبل برا داداشاش کلی پیراهن و شلوار و این حرفها خریدم... و برا خودش باز یادم نمیاد...چون اینقدر برام بی اهمیت شده که از رو علاقه براش چیزی نمی خرم و فقط از روی بسته شدن دهن مبارکه... و به خاطر عزیز جون...

بهش گفتم ... اون سری که مامیت پول داد تا براش چادر بخرم... برا اینکه خواهرش که مامی عزیز جون باشه ناراحت نشه.. برا اونم خریدم... و هیچ دلیلی نداشت..

بهش گفتم.. برا جشن بازنشستگی مامیت .. دیدم پتو خریده... و همه ربع سکه دارن میدن... منم ربع سکه ای که بابت نمی دونم چی عزیز جون بهم کادو داده بود سر خود رفتم بهش دادم و گفتم.. مامی اینو شما از طرف خودتون بدین... بعد تو جمع اومد گفت این از طرف خودشه..

وقتی مهمونها رفتن... گفت این رو سیبی اینها داده بودن!!!!!!! (در واقع می خواست بگه شما لایق نبودید من بهتون ربع سکه بدم!!!!!!)

نغمه هر لحظه رنگش عوض می شد... وقتی این حرفهای منو می شنید...

چون اون همشو یه جور دیگه گفته بود...

نغمه لبخند تلخی زد و من فکر کردم که حتما رفته گفته سیبی اینها کادو نخریدن و شعور نداشتن.. و اینو من دادم تا بده به خاله!!!!!!!!

در صورتیکه یادش رفته بود.. من ۲۵ تومن چادر خاله رو خودم از جیب گذاشتم... تا کادوش بشه... و نمی دونستم قراره مهمونی بگیره...

.

.

***به نغمه گفتم عید اگه اومدم جز عزیز جونو مامان تو دلیل دیگه ای نداشت..

چون از اونها حالم بد می شد...

بهش گفتم که ادم برا خودش شخصیت داره... یه بار دوبار سه بار از خونه بندازنش بیرون... دیگه دفعه چهارم اگه انسان باشه نمی ره...

و متاسفانه من عین گوسفند سرمو انداختم پایین و رفتم خونشون...

اینقدر بغض داشتم که نگفتم.. وقتی ابام مریض بود و به وجود من نیاز داشت.. و دکتر گفته بود دورشو شلوغ کنین.. اینها نمی ذاشتن من برم خونه بابام...

ولی وقتی بابای عزیز جون مریض بود و دکتر گفت باید دور برش خلوت باشه.. اینها انتظار داشتن من همیشه اونجا بمونم!!!!!!!!!!

.

.هاه یه کم بهتر شد... باید برم به کارام برسم.. فعلا بای...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0