Daisypath Anniversary tickers سفر من....... آنچه گذشت!!! - سيب مهربون

سفر من....... آنچه گذشت!!!

چهارشنبه از اداره خیلی زود رفتم..

با عزیزجونم قرار داشتم...

نهار رو حین حرکت میل نمودیم...

از چی حرف زدیم و چی گفتیم یادم نیست...

وقتی رسیدیم کمی جمع و جور کردیم و رفتیم دنبال داداشی اینها...

عسل من کلی حرف بلده..

می گفت: پیشی ترسیده!!! و خیلی حرفهای دیگه...

راحت رفتیم...

شب خونه مامی اینها بودیم...

غیر مامی و بابا و زهره همه بودن...

مامی اینها ییلاق بودن و البته بابا اینها...

شب ...

شب ...

اهان یادم اومد...

پارسا کلی گریه کرد... نمی دونم چرا خوابش نمی اومد... مریضم بود کمی...

فردا ساعت ۷ بود طیب و پارسا اومدن بالا...

مثل اینکه پارسا که بیدار شد سراغ منو گرفت...

من چشامو باز کردم...

دستامم باز کردم..

فوری اومد تو بغلم...

کلی کنار من موند... کلی بوسم کرد...

عزیز جون که از خواب بیدار شد و دید پارسا تو بغل من اونطوری خوابیده قند تو دلش آب شد...

دیگه تا ظهر اونها رفتن ییلاق...

من و عزیز جون هم نهار رفتیم خونه مامیش اینها...

البته بعد اینکه مایحتاج منزل رو تهیه کردیم...

یعنی تازه رسیدیم...

یه خورشت داشتن که من همیشه به زور می خوردم و تشکر می کردم.. ازش نخوردم!!!!

کسی هم هیچی نگفت...

یکی گفت می خوری: گفتم نه.. دوست ندارم... (من مجبور نیستم برا دلخوشی تو بخورمش که.. چون اصلا دل خوشی برام نذاشتی)

کلی مردم تا عمو بیاد ...

عمو اصرار که بریم ییلاق...

دل من عین سیر و سرکه میجوشید...

من جای عمو بودم.. می گفتم ..ک ...و..ن لقت می خوای بیا می خوای نه... اینقدر تو این خونه بمون تا بترکی...

فکرکن... مامیش تا حالا ۵ سال که از ازدواج من می گذره یادش نبوده من پدر مادر دارم و از زیر بوته درنیومدم...

اون روز برا اینکه نره و بگه اونها لیاقت نداشتن من برم خونه تازه ای که ساختن، بهمن میگه: نمی خوای بری خونه مامانت اینها!!!!!!!!!!!!! اونها دلشون برات تنگ شده!!!!!!!!!!

فک کن...

فک کن که در نهایت بدجنسی یکی بهت بگه تو خری.. گوشاتم درازه...

منم گفتم نه...

تازه بخوام هم برم چه ربطی به رفتن شما داره...

شما که با ماشین عمو میرین.. (البته با آژانس عمو... اخه عمو و برادرزاده تو کار مسافر کشین!!!!!!)

اینقدر بهانه آورد که ساعت نزدیک ۵ شد...

حالا فکر کن...

عزیز جون می خواد بره ماشینو چک کنه...

بعد بیاد ییلاق...

بعد اونها میگن... سیبی با ما بیاد... تا ییلاق خفه بشه... ۳ نفری پشت ماشین بشینن.. بعد عزیز جون کارش تموم شد خودش میاد دیگه!!!!!!!!!

عزیزجونم که ماشالله انگاری زیرش قیر ریختن...  تکون نمیخوره بیاد ببینه من کارش دارم یا نه...  تو بگو یه نگاه کوچولو هم بهم بکنه...

تا اینکه بالاخره با بدبختی حالیش کردم که داداش عقلت کجاست؟؟؟

برا اولین بار با تحکم گفت: سیبی با من میاد!!!!!!!!!!

اونها ساعت ۱۷:۵۰ ییلاق بودن...

منم بعد اینکه تو مخابرات یه کلی به داداشی ضرر زدم...

با عزیز جون ساعت ۱۹:۱۰ رسیدیم...

و صد البته مجبور شدیم باز شیرینی بخریم..

چون اون شیرینی رو جا گذاشته بودن...

ولی نمی دونم چرا مامیش همش هر ساعت یکه خودش بخواد میگه..

اصرار داشت بگه شما دیر کردین... داشت دیگه منو عصبی م یکرد... گفتم خوب هنو زکه هوا روشنه رسیدیم..

نگرانیتون بابت چیه؟ شام هم که دیر نشده!!!!!!!!!!!!!!! کسی هم معطل ما نبوده!!!!!!!!!

البته اینها رو داشتم می گفتم هی خنده ام می اومد!!!!!!!!!!!! هی هم نمی دونم چرا این رگ پشت سرم چرا می سوخت...

شب با نغمه و نفی و عزیز جون رفتیم بیرون...

سر چشمه برادران عزیزو محترم و سن بالایی!!!!!!! ایستاده بودن تا به مردم گیر بدن...

تمام کافه ها چراغاش خاموش بود...

یه کم زیاد با بر و بچر حرص خوردیم از مملکت زیبامون و عوامل پشت صحنه چشمه لذت بردیم...

بعد راه افتادیم طرف بالای کوه..

هدفون تو گوشم بود.. صدای ام پی تری پلیرمو زیاد کردم...

(آهان یادم رفت بگم عزیز جون ۲ رو زبود که سعی داشت من یه لبخند کوچیک بزنم... ولی هر چی سعی کرد و سعی کردم نشد که نشد...)

اون آهنگ صدام کردی ابی بود..

رفتم تو حس...

یهو دیدم نفی اینها دارن م یزنن تو سر و کلشون!!!! فهمیدم تو بدترین نقطه بنده با صدای بلند داشتم هنرنمایی میکردم...

کلی خندیدیم...

شبمون قشنگ شد...

که به نفی گفتم: تازه بند بازی و هنرهای نمایشی و ارائه طنز هم داریم... برا اینکه شبتون قشنگتر بشه...

فهمید دارم می ترکم از غصه...

بعد زدیم به سیم اخر...

به ما چه که همه اونها و رو منو می شناختن...

ما اهنگ های دمبال و دیمبول رو گذاشتیم... و چون هدفون تو گوش جفتمون بود مجبور شدیم خیلی مهربان قدم بزنی...

فکر کن.. در نهایت جرات.. یهو وسط خیابون یه قر می دادیم...

اصلا با قر و غمزه راه می رفتیم..

باورتون میشه عزیز جون کلی خوشحال بود.. و اصلا براش مهم نبود ما رو دارن میبینن...

براسش خندیدن های بی غصه ما مهم بود...

بعد رفتیم یه کم هله هوله خریدیم...

بعدشم رفتیم خونه معصوم اینها...

بچه های به یاد اون شب که ما به شیشه سنگ می زدیم.. به شیشه سنگ پرت کردن...

که من به عزیز جون همون تیر برقه که کنارش ایستاده بودم رو نشون دادم و گفتم: عزیز یادته؟

نمی دونین کلی نغمه و نفی مسخره مون کردن.. و هی خندیدن...

گفتن: نصفه شبی اینها دارن لاو می ترکونن برا هم...

بعدش رفتیم خونه...

ساعت ۲۳:۳۰ بود...

خواب خوبی داشتم...

صبح اول موندم بالا خودم رو آراییدم.. بعد رفتم پایین... فقط شیر خوردم... و اصلا هم قیافه متعجب بعضی ها برام مهم نبود...

(دیروزش یکی از بچه ها به چمدون و بند و بساط ما گیر داد... منم به عزیزجون گفتم همه رو بذاره تو ماشین... )

بعد صبحانه رفتیم آبشار...

یعنی حدود ۱۰ رفتیم...

دوباره همون ۴ نفر...

مامیش و خاله رفتن یه ور دیگه...

بابا اینها هم رفتن یه ور دیگه...

حدود ۱۲:۳۰ رسیدیم خونه...

بعد نهار چون من می خواستم برم اون محله دیگه پیش بابام اینها... یکی از بچه ها دچار بیماری مهربانی شد...

تا اون لحظه می گفت که چه لزومی داره بابا اینها باز برن بیرون مسابقه ببینن ها...

ولی دیگه گیر داده بود که برین مسابقه...

فک کن.. یه ادم چقدر می تونه پست فطرت باشه...

تازه بارون هم می بارید...

منم با اونها نرفتم که سر راه پیاده شم...

که بعدش نگه: یه تعارف نکرد ما بریم خونشون...

کلی حالش گرفته بود چون نمی تونست به من گیر بده...

عزی جون هم چون آژانس بودن.. با این بی بنزینی.. اونها رو برد و برگشت... ساعت ۸ بود که اومد...

فکرکن...

کارد می زدی خونم در نمی اومد...

تازه تو اون هوای بد...

هر چند از گاهی هم اون خانومه بی فرهنگ بی شعور زنگ می زد به موبایلم یا اس ام اس میداد...

ادم به این بی شعوری ندیده بودم...

فکرکن.. موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمبش می بست!!!!!!!

رفتیم خونه بابا اینها...

خیلی مرتب شده بود...

بچه ها گفتن از بی نانایی مردیم... برامون نانای بذار!!!!!!!!!!!!!!!!!

جاتون خالی اینقد براشون قر دادیم که همه شاد شدن...

پارسا که با اون اداهاش باید می خوردیش...

سپنتا هم که شده بود مجلس گردون... هی اشاره میداد به بابام که باباحاجی بیا برقصیم... یا گاهی هم به عزیزجون...

اینقدر جیغ کشیدیم که صدامون گرفت...

شب هم کلی سر خوابیدن خندیدیم...

صبح با بابایی رفتم قدم زدم...

شیر خریدیم.. و برگشتیم...

فکر کن  ۸ سال بود اون راهو نرفته بودم...

بعدش دیدم طیبه داره نون درست می کنه... یه چزی شبیه شیرمال...

حالا عکسشو می ذارم...

رفتم کمک.. کلی حال داد... تازه اول صبحی یه بلال با طیبه زدیم تو رگ...

بعد صبحانه.. نهار ساختیم...

جاتون خالی بود.. دختر داییم و شوهرش اومدن و رفتن..

دخترخاله و بچه هاش اومدن موندن...

بعد از ظهر هم اینها هی راه نیافتادن برن بیرون...

که جیغ معصوم دراومد...

با بغض فراوان مامی اینها رو ترک کردیم..

ساعت ۶ بود...

فکر کن ۷ نشده بود رسیدیم خونه...

یکی از بچه ها برا اینکه کار یکنه ما از دماغمون خوشیمون بزنه بیرون.. اعصاب منو ملبس کرد..

اینقدر که حس گوسفند بودن بهم دست داد...

هیچکی به کلفت خونش هم اونطوری نمیگه شام درست کن...

منم سه سوت.. بسان یه خر حرف گوش کن واستادم و براشون کتلت درست کردم. سیب زمینی هم سرخ کردم...

انگور شستم.. خیار و گوجه خورد کردم...

هندونه قاچ کردم..

ظرف ها رو هم آماده کردم...

وقتی اومد یدد همه چیز در ایکی ثانیه حاضره نفسش بند اومد...

حالا هی اومده یه جورهایی منو خر کنه...

میگه نمی دونم چرا از غروب سرم درد می کنه... چند تا قرص فشار خوردم...

منم گفتم حتما خسته این.. نگفتم آخی .. جان ...

خیلی راحت شام خوردم... تا بترکن از ناراحتی...

بعدشم که دیگه ایکی ثانیه.. تا قبل اینکه بیاد تعارف کنه ظرفها بمونه فردا می شوریم.. عین یه برده خوب همه جا رو تمیز کردم و اومدم از آشپزخونه بیرون...

باید وقتی رفت تو آشپزخونه و اومد تو اتاق قیافشو میدیدن...

فکرکن عزیز جون هیچکدوم از اینها رو نفهمید...

حتی ندید من دارم بع بع می کنم...

حتی متوجه نشد از بس خسته بودم از کت و کول افتادم...

حتی متوجه نشد دارم از کمر درد میمیرم...

چون به نظرش همه چیز عادی بود...

شب هم خوابیدیم... اصلا هم عزیزجونو تحویل نگرفتم!!!!!!!!!!!۱

صبح برامون دیدم بقیه مایع کتلتو سرخ کرده...

و ااده کردهب را تو راه..

اصرار که نهار بمونین بعد برین...

ما قبول نکردیم.. مثلا راه افتادیم بیام...

ولی رفتیم خونه بابام اینها...

من دوش گرفتم...

نهار درست کردم...

یه سر رفتیم اون ساحلی که کلی برام خاطره انگیزه..

فقط ۵ دقیقه موندیم و برگشتیم خونه...

نهار خوردیمو ساعت ۱۵ راه افتادیم..

تو راه از بس ترافیک بود.. ساعت ۲۴ رسیدیم منزل...

از بس هموطنان با فرهنگ و باشعور هم تو راه بودن که اعصاب ما رو مزین کردن که خوشحال شدیم بنزین سهمیه بندیه و خیلی ها برا تعطیلات بعدی بنزین ندارن... تا بیان تو راه با جون مردم و اعصاب مردم بازی کنن...

خداییش تف به روحتون.. و دست خواهرمادر همتون هم درد نکنه... (منظور همون دیشبی ها بودن ها)

الان هم خیلی داغونم..

باید تنها برم خونه...

فکرکن هی باید گریه کنم... تا عزیز جونم بیاد...

.

.

پ ن: خیلی از وقایع به دلایلی سانسور شد... همین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0