Daisypath Anniversary tickers سفرمن!!!!! - سيب مهربون

سفرمن!!!!!

سلام.

خوبم!!!!!

خوبم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته موضوع مهمی نیست خوب بودن یا نبودنم...

بی انصافیه بگم خوش نگذشت!!!!

و دور از انصافه بگم خوش گذشت!!!!

به قول خاله عزیز جون: من خوشبختم؟؟؟؟(منظور خودش بوده)

شاید اون دیر این سوال به ذهنش رسیده؟ شایدم چون وبلاگ نداشته نتونسته عین من  احساساتشو بروز بده یا به روز کنه!!!!

خدایا وقتی داشتی نقطه چین و علامت سوال و علامت تعجب رو می ساختی یاد من بودی آره؟!

این سفر نقاط مبهمی رو برا من و همینطور برا دخترعموهای عزی زجون روشن کرد...

چقدر دلم میخواد براش اس ام اس بزنم و بهش بگم که علی رغم اینکه وقت یداشت یم یرفتی مکه دلمو شکستی .. من دلم خیلی برات تنگ بود.. و خیلی دوست دارم...

اینکه عزیزجونم وقتی چشاش برق می زنه حتی موقع گفتن اسمت چیزی نیست که از خاطر من برهو از دید من پنهان باشه...

چه سفری بود... بیشتر از اینکه لذت ببرم شاید داشتم به این فکرمی کردم که چرا؟!!!!!!!!!

منو بگو که فکر می کردم فقط منم که می ترسم .. ولی وقتی دیدم خاله هم می ترسه.. انگاری یه کم دلم اروم شد...

چقدر حرف دارم...

چقدر ...

چقدر حرف نگفته...

چقدر غیبت!!!!!!!!!!

ولی انگاری دهنم باز نمیشه... شایدم میشه... ولی نمیخوام اینجا بگم...

اینجا نگم جای دیگه ای هم نمی تونم بگم....

منیکه وقتی هر جا بودم دلم برا وبلاگم تنگ می شد.. جز اون شب احمقانه اصلا دلم تنگ شد...

اصلا برام مهم نبودی...

اینو می تونی بفهمی؟!!

با شماها نیستم که... با فاستوسم...

دلم یه ذره برا سیبکم که تنها بود سوخت.. همین...

هیچ چیزت برام مهم نبود...

چراشو نمی دونم...

خیلی دارم فکر می کنم ببینم به مامانت عیدی چی دادم... ولی یادم نمیاد.. چون اصلا برام مهم نیست...

روز اخری باهام خیلی مهربون بود... خیلی...

ازا ون روزهایی بود که اگه عین همیشه دوسش داشتم براش حاضر بودم جون بدم...

ولی هی تو دلم یه چیزی پوزخند می زد...

حتی خیلی زورم اومد ازش تشکر کنم و بالاخره هم تشکر کردم .. بابت کتلتهایی که سرخ کرد برامون...

بایت همه مهربونیش...

ولی یه چیزی هی تو دلم بهم می گفت: چون زنداداشت اینها هستن داره این کارا می کنه که زنداداشت ببینه اینها چه مهربونن!!!!!!!!

می دونی ... این همون بدذاتیه، که گفتم باش و تو نمی تونی باشی...

اینهمون حس بده که جایگزین یه حس خوب میشه...

اگه بهت بگم مامیم هم همین شده چی میگی؟

قبلا هی بهم می گفت: نه همه آدمها خوبن.. همه منظورهاشون خوبه؟ همه دلشون و ظاهرشون یکیه؟

ولی حالا هر وقت اون بیاد یا اون یکی... و یه حرفی بزنه می ره تو فکر که دقیقا منظور اصلیش چی بوده...

از اونجا که ذهنهای پست.. فکرهای پست رو می خونن... من همیشهه براش حرفهای اون ادمها رو ترنسلیت می کنم... (همون ترجمه!!!!!) و چون همیشه درست حدس می زنم.. مامی اعتقاد زیادی به تفسیرهای من پیدا کرده...

به خاطر همین بدذاتیه شاید فکرت رو می خونم.. و همیشه به این فکر می کنم یعنی تو اینهمه بدذاتی؟!!!!!!!!!

هی هی ...کجایی سیب خوش بین... کجایی؟ هی هی

دیروز همه اون کراهات.. جز نمایش ظاهری برام هیچی نبود...

ممکنه به زودی پیش خودت فکر کنی که من خیلی نمک نشناسم...

ولی اینطور نیست...

هیچوقت نذاشتم بیشتر از من بهم چیزی بدی...

و هنوز علامت تعجب رو ذهنم بابت اون کارت در مورد اون روسری که بهت دادم.. و نغمه بهم گفت که چی گفتی پاک نشده...

می دونی.. حالم ازت بهم می خوره... چون هیچوقت نفهمیدی .. جز خودن و باز خوردن.. وباز خوردن.. ممکنه یه انسان نیاز دیگه ای هم داشته باشه...

وای چقدر دلم یمخواد بدونم عید بهت چی دادم...

جالبه که یادم نمیاد...

دارم فکرمی کنم شوهرت رو هم داری عین خودت تغییر میدی.. شایدم داری تغییر می کنی..

چه لزومی داره وقت یمن هنوز برا روز پدر برا بابام کادو نخریدم برا پدر عزیز جون کادو بخرم؟

چه لزومی داره؟

من و عزیزجون در این روابط خیلی وقته مسالمت آمیز داریم زندگی م یکنیم...

وقتی دیدم گفتی نغمه برام هیچی نخریده یهو به هم ریختم...

هی با خودم کلنجار رفتم... گوشام دراز شد و گفتم که من براتون قرار بود پارچه کت شلواری بخرم که نشد...حالا ایندفعه میارم براتون...

بعد یادم اومد که ای بابا اونکه براتون کفش خریده بود از کرج!!!!!

یعنی یادت رفت؟

تازه کمی بشین حساب کن...

گمانم نزدیک ۲۰۰ هزار تومان براخانواده ات کادو خریدن...

تازه چه انتظاری از اون طفلی باید داشت...

یعنی این کار خوبیه که بهش گفتی اون ساعتو ۴ هزار تومن خریدی؟!!!!!!!!!!!!!

خوبه ؟!!!!!!

جعبه ساعتش خودش ۱۰ تومن قیمتش بود...

اینکه پسر خیکیت داره از چاقی می ترکه و هیچ پیراهنی سایز ایشون پیدا نمیشه.. تقصیر نغمه است یا پسر تو؟!!!!

هی می خوام یاد خوشیهام بیفتم.. چهره تو میاد تو ذهنم...

می دونم بعد چند وقت میگی: من هر بار برا این زنداداش سیبی هم سبزی مبزی دادم... ولی اون یه تشکر نکرد...

و حتما می گی .. شاید  من بهش ندادم... و هیچوقت تو تصورتم نمی گنجه که ممکنه زندادشم تو دلش بگه: لزومی نداره وقتی از سیبی تشکر کردم از تو هم تشکر کنم!!!!!!!!!!!!

می دونی خیلی حرف دارم..

رییس هم ندارم...

موبایل هم دارم و ندارم... و نمی خوام داشته باشم...

یاد ۵/۲ میلونی که تو حسابمون اون ریخته می افتم بند دلم می لرزه...

از دیروز هی می خوام به عزیز جون بگم... خوب اون پولی که برات ریخته تو حساب حلاله؟!!! ولی انرژی برا حرف زدن کم میارم...

تو که می دونی از کجا آورده!!!!!!!!

پس باید بگی باهات معامله نمی کنم....

همین پولهای قلمبه حروم رو خوردی که خیکت گنده شده...

دارم فکر می کنم... با اون همه فضایی که وجودت اشغال کرده... مغزت سهم کوچیکی داره تو این اشغال!!!!!!!!!

وای چقدر غر زدم... چقدر حرف زدم...

دارم فکرمی کنم بهم خوش گذشت؟!!!!!!!

دارم فکرمی کنم آیا من خوشبختم؟!!!!

دارم فکرمی کنم وقتی بهم گفتی: تو راه خیلی هر و کر نکنین و نخندین... تو امسال چیزی به نام لبخند یا یه چیزی شبیه خنده رو لبام و تو صورت مگه دیده بودی؟!!!!!!!!!!!!!!

دارم فکر می کنم... چقدر دیگه ضعیف شدم.. که حالا چشام فقط نمی پره... و تمام بدنم شروع به لرزش می کنه...

قیافه اون به اصطلاح عروس آیندت که فهمیدم از لحاظ کلاس و ادراک عین پسرته از جلو چشم کنار نمی ره...

ولی اصلا نه دلم برا اون دختره می سوره نه برا پسرت...

چون عین هم هستن... عین عین هم... و تو عاشق آدمهای بیشعور و بی ادبی... و صد البته بی کلاس...

و چقدر باعث خرسندی منه که اصلا دوسم نداری و به عبارتی حوصلمو نداری...

نمی دونم پیش خودت چی فک رکردی...

واقعا فکرمیکنی کار کردن .. و آشپزی کردن برا من خیلی سخته؟!!!!

پسرت خیکیت تو خونه چیکار می کرد که کمکت نکرد.. بعد شوهر طفلی من هی غصه فشار بالاتو میخورد...

یادمه وقتی می گفتی اخ.. تا ته مغز و استخونم می سوخت...

ولی اونشب نمی دونم چرا هی تو دلم خنک می شد!!!!!!!! و ازاینکه هی حرص  میخوردی خوشحال بودم... چون من ذره ای برام اهمیت نداشت رفتارت...

می دونی وقت داشتم پیاز ها رو رنده می کردم هی یاد پیاز داغ مهربون بودم!!!!  و اشکام تو دهنم بود... و هی زیر لب می گفتم: اصلا برام مهم نیست.. بذار بترکه از حرص.. اصلا برام مهم نیست.. بذار خفه بشه از خونسردی من.. اصلا برام مهم نیست .. اصلا دوسش ندارم...!!!!!!!!!!

فکر کن.. داشتم هی به خودم تلقین می کردم...

حتی قیافه غرور امیزت وقتی سفره شامو پهن کردیم... برام مهم نبود... چون من اینطوری بودم...

حتی ذره ای هم گرسنه نبودم.. ولی به کوری چشم بدخواهان با اشتها و با تمام وجود شام خوردم...

چون طعم کتلتش همونی بود که دوست داشتم... دست پخت خودم بود نه تو!!!!!!

تازه قیافه  خیط شده ات هم خیلی بهم چسبید... وقتی گفتی فکر غذای تو راهت نیستی... و من گفتم هرچند غذا نمیخوام ولی مایع کتلت تو یخچال برا فردا هست!!!!!!!!!!

وای چقدر غر زدم... چقدر حرف زدم...

دارم فکرمی کنم بهم خوش گذشت؟!!!!!!!

دارم فکرمی کنم آیا من خوشبختم؟!!!!

داری بهم می خندی؟

اخه گفتم حرف زدنم نمیاد اینهمه فک زدم...

می دونی حتی مسخره کردن شما هم برام مهم نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی حالم خوب بود.. خاطرات سفرمو می نویسم...

از همه جاش...

از رفتنمون...

از پارسا...

از مامیش..

از ییلاق...

از سناریو پردازی های من...

از گردش شبانه...

از آژانس بودن عزیز جون...

از لج کردن من با خودم...

از بابام...

از پایکوبی شبانه...

از شادیهای احمقانه (برای اینکه بگم من همونم!!!!!!!!!!!!! همونی که هر جا بره منفجر میشن همه از خوشی!!!!!!!!!!)

از گردش صبحگاهی با بابایی بعد ۸سال!!!!!! ۱۰ سال!!!!!!!!!!

از ذوق بابایی و یه ریز حرف زدنش در تمام طول راه... بدون اینکه اصلا براش مهم باشه چی میگه...

از نون محلی پختن...

از بلال پزی...

از نهار مشتی ای که درست کردم...

از بغض برگشتن...

از اون احساس گوسفند بودنم...

از فشار سنج!!!!!!!!

از چیپس!!!!!!!!!!

از نهاری که برات درست کردم...

از بغض تموم شدن یه تعطیلات قشنگ!!!!!!!

از تو راه موندنمون...

و از دیر رسیدنمون...

حالا اینها باشه طلبتون...

عکس هم به گمانم داریم!!!!!!!!!!!!

اونها روهم می ذارم!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0