Daisypath Anniversary tickers کادو بازی شروع شد... - سيب مهربون

کادو بازی شروع شد...

وقتی خوب می خوابم حس م یکنم جن ها گم به گور میشن از زندگیم و ذهنم...

دیشب خیلی خوابیدم و خوب خوابیدم..

و هیچ عامل انسانی !!!!! یا غیز انسانی!!!!!! منو از خواب بیدار نکرد...

تازه موقعی که داشت خوابم می برد اصلا هم عذاب وجدان نداشتم!!!!!!!!!!

امروز رو عین دیروز با یه دوش گرفتن شروع کردم... و خیلی هم زیر دوش موندم...

هرچند یه جن بدجنس اومده بود صبح منو و عزی زجونمو خراب کنه و تازه چند قطره اشک و یه بغض برام به ارمغان آورده بود...

ولی همه چیز ختم به خیر شد...

یه بوس کوچولو( البته از نظر من کوچولو...)و یه عذر خواهی از طرف من ... و لوس شدن عزیز جون...همه چیزو حل کرد...

الان هم عین همیشه دلم براش تنگ شده...

خلاصه روز خوبی رو شروع کردم...

و سعی کردم خوش بین باشم به خوب بودن امروز.. با تمام سختی هایی که پیش روم هست.. و همه استرسی که امروز سر کار دارم...

زهرا دوستم نیم ساعت پیش بهم پی ام داد که سیبی خلوتی؟

گفتم از این خلوتتر نمیشم..

و اون اومد... دیدم میگه.. من هفته دیگه میرم شمال.. و نیستم.. خواستم پیشاپیش تولدتو تبریک بگم...

یه کادوی قشنگ.... با یه روبان قشنگ سورمه ای...

یه کتاب بود...

یه کتاب که دوست داشتم داشته باشمش و اون یادش مونده بود...

چقدر از اینکه یه کسی یادش بمونه من چی می خوام و برام بگیره خوشحال میشم...

این اولین کادوم بود...

با تولد امسالم...

خیلی خوشحالم...

زهرا جونم آرزوم برات خوشبختی و موفقیت روز افزونته...

تلاشت.. و پشت کارت.. و اینهمه اعتماد به نفست...و از همه مهمتر.. اخلاقت..ازت یه دوست بی نظیر ساخته که هیچوقت از یادم نمی ری و امیدوارم همیشه هم همینطور برام بمونی...

.

.

پ ن: دیروز رفتم دکتر.. کلی دعوام کرد... گفت با این کمرت و این طور رعایت کردنت. و اینطور دارو خوردنت.. سیبک هم بیاد تو زندگیت.. وضعیتت نور علی نور میشه...

بهم ورزش داد.. و گفت الان تحت تاثیر داروها فکر می کنی خوبی... (تو دلشم حتما چند تا لیچار بارم کرد) کلی به عزیز جون سفارشمو کرد...

تازه تو فرصتی که نوبتمون بشه رفتیم سالیان...

یه تیشرت معمولی ولی خنک و خوش فرم برا خودم خریدم.. یه شلوار خوشگل هم برا عزیز جونم... خودش برا اولین بار انتخاب کرد و اصلا برا اینکه نخرمش اصرار نکرد بهم...

داشتم شاخ در می اوردم...

یه پیراهن استین کوتاه طوسی خیلی کمرنگ هم براش بگیرم تمومه...

البته پیراهن داره  که باهاش ست کنه ها... ۳ تا هم داره...

ولی خوب اینو که بگیرم قشنگتر میشه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0