Daisypath Anniversary tickers داداش طفلکی و موزی من!!! - سيب مهربون

داداش طفلکی و موزی من!!!

سلام

من خیلی روم زیاده خودم می دونم...

تو این هاگیر واگیر اگه کسی بفهمه من دارم وبلاگ می نویسم در یه موقعیت کوچیک خونم مباح میشه...

حکم اعدام صادر شده پیشاپیش...

ولی من اگه شما رو تو خنده دیشبم شریک نکنم که نمیشه... میشه؟

عرضم به حضور شیدا جان که ما دیشب رفتیم کباب تزریق کردیم به خودمون...

جاتون خالی یه جای باصفا پیدا کردیم ... خیلی باحال بود..

آدم یاد رستورانهای سوییس می انداخت...

(اخه ما سالی ۵ بار هر بار ۷ ماه میرین سوییس!!!!!!!!! م یدونم دروغ گفتنم خوب نیست.. ولی از همه بدتر جمع و تفریقمه....)

عزیز جون معتقده منو باید تقویت کنه... و معتقده که من هر شب این همه انرژی رو هدر می دم و نمی ذارم ازش بهره برداری بشه... و زود می خوابم و همه با حسرت به سیب خوابیده که دیگه حتی به زور خوردن چایی هم بیدار نمیشه نگاه می کنن...

حالا اینهمه کی هستن خودش جای بحث داره که از حوصله ما خارج نیست ولی خطرناکه حسن...

(کسی فهمید من چی میگم... خوب اینکه معلومه... همه فهمیدن و دارن به روی خودشون نمیارن...

حالا برا افراد پاستوریزه یه مکالمه در ذیل نوشته شده که شاید به فهم مطالب بالا و چگونگی هدررفتن انرژی و پیروی نکردن از ماده ۱۳ خیلی کمکتون میکنه....

معصوم هر شب زنگ می زنه و میگه: بچتون تولید شد؟!!!

و عزیز جون می فرمایند: کارخونه تعطیله .. همه خوابیدن....)

توضیح واضحات بسه...

عرضم به حضورتون که من امروز خیلی خجسته دلم برا همین اون روم  معلوم شده..

بی ادب اون روی سگ ندارم من.. منظورم اون روی لطیف و طنزم بیدار شده.. و به قول دوست جون.. اون روی طنازیم...

آخ که چقذه از دیروز داغونم دوست جون....

به هر حال رفتیم و یه کباب به توصیه اقای شکمو زدیم تو رگ... و کلی بحث پیرامون بد حرف زدن عزیز جون صورت گرفت و طی اعترافاتی تکان دهنده به این نتیجه رسیدیم که ایشون اعصابش توسط افراد دون و بی ایکیو و نادان به رنگ قهوه ای درامده بود...

و منتظر بودن بر سر کسی هوار بکشن.. و انگونه ما را که دلمان عین کنجیشگ برایش در حال تپیدن بود مورد نوازشی بی رحمانه قرار دادن...

تازه دلشان خوش بود که به روش های نامعمول و نامعلومی شب از دلمان در بیاورن که تیرشان به سنگ خورد و باز ما عین مارمولکی به درون رختخواب خزیده و یه دقیقه استراحتمان تا صبح به درازا کشید...

بابا عذاب وجدان گرفتم دیگه...

قصدم گفتن حرفهای بد بد نیست که...

باور کنین سنگ آب می شد این قیافه مظلوم و ناکام عزیز جون رو می دید...

طفلکی من...

خلاصه.. بعد شام داشتیم می رفتیم منزل که دیدم داداشی زنگید و قطع شد...

نزدیک خونه داداش یوبدیم..

عزیز جون ترمزید و گفت: یه زنگ بزن ببین چیکار داره... شاید باید بریم اونجا... (حالا می دونم دلش برا عسل عمه تنگ شده و منتظر یه بفرماست تا بدوئه بره اونجا)

هر چی موبایل داداشی رو گرفتن دیدم هی اون خانومه میاد رو خط...

برا همین به خونشون زنگ زدم..

با زنداداش چاق سلامتی کردم و گفتم.. داداشی کجاست.. کارم داشت...

زنداداشم ساکت شد...

گفتم: یا لا بگو داداشیم کجاست.. چرا حرف نمی زنی (با اغراق کامل!!!!) چیکارش کردی...

زنداداش گفت: دادشی دستشوییه... (حالا همه صداش شبیه علامت سواله و تعجبه)... کی برات زنگ زد؟

گفتم: مگه خیلی وقته رفته دستشویی.. همین الان بهم زنگ زدها...

دیدم زنداداشم زد زیر خنده و میگه: مهدی می کشمت..

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چی شده ؟ چرا؟ جوون بدبخت...

زنداداش: هیچی .. بهش گفتم اگه زنگ بزنی برا سیبی می کشمت... اخه تاریخ روز تولد من یادش رفته... بعد اینهمه سال.. حالا یمخواست یواشکی برات زنگ بزنه.. رفته تو دستشویی...

من: هان پس بگو چرا صداش هی اکو میشد و بعد قطع می شد...

حالا من مرده بودم از خنده...

تا برسیم خونه کلی دلم وا شد و حالم بهتر شد...

از بس خندیدم...

فکر کن.. داداشی بعد ۱۰ دقیقه تونست برام زنگ بزنه و من تقلب بهش رسوندم...

طفلی تا اونموقع تو دستشویی بود....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0