Daisypath Anniversary tickers اون روزهای پر درد!!! یا اون جمعه خونین!!! - سيب مهربون

اون روزهای پر درد!!! یا اون جمعه خونین!!!

نمیدونم چرا فکرمی کنم اونرو ز جمعه بود... شاید برا اینکه جمعه ها بیشتر یادت می افتم...

ولی انگاری یکشنبه بود.. او ن رو ز شوم...

هنوز وقتی دامن پلیسه سفید ببینم با یه کمر بند قرمز ورنی دور کمرش دلم درد میگره و بغض گلومو فشار میده...

نه اینکه فکر کنی یهو یادت افتادم ها... نه... می دونی دوست داشتم... می دونی هنوز دوست دارم...

ولی الانه رفتم تو این آمار وبلاگم... یهو دیدم سالگردت تموم شده... پنجشنبه بود... تو که خوب یادته... هنوز طنین صدای یا زهرات تو گوشمه... و هنو ز معتقدم اون تو بودی...

هنوز عکسات جلو چشمامه... اون صورت مهتابیت تو اون ردای سفید شهادت...

نمی دونم بهش می گن شهادت؟

ولی می دونم تو بهترین جای آسمونی...

مادرت هنوز به یادت چشاش اشک آلود میشه و هنوز با پسوند جان یادت رو میاره...

تلخترین یا شیرین ترین مربای آلبالو یادته؟

همونها بود که تو آب انبار برا روز مبادا گذاشته بودی...

همونکه که وقتی مادرجون داشت سرشو وا میکرد اشکاش ریز ریز صورتشو خیس می کرد...

می دونی دوست دارم.. می دونی دوست داشتم...

هنوز نه رفتنت یادم رفته... نه اون لیست بلند بالای سوغاتیهام...

و نه اون بلوز دامن سبزی که برام خریدی با اون جوراب شلوار عروسکی...

حتی اون شورت خرسی ها هم یادمه...

هر کاری می کنم صدای یا زهرا گفتنت نمیره از ذهنم بیرون...

می دونی دوست دارم.. می دونی دوست داشتم... هر چند الان بیست سال از رفتنت گذشته...

اون روز یادته؟

برا اولین بار و شاید آخرین بار اومدم سر خاکت... بعد چند سال؟ بذار ببینم... ۱۱ سال... دقیقا ۱۱ سال...

اینقدر زار زدم که فخری اشکاش روون شد از گریه کردن من...

سرم رو گذاشتم رو سینه ات.. و تا کی گریه کردم...

کاش بودی خاله جون... اون روز من اومده بودم خداحافظی.. داشتم می رفتم دانشگاه... بزرگ شده بودم...

کاش بودی خاله... الانه ۵ ساله ازدواج کردم... هنوز بچه ندارم... ولی می دونم اگه بودی برا مواظبت از من می اومدی... عین همه اونوقتهایی که برا همه رفتی...

کاچی هات.. و اون غذاهات یادمه...

هنوز گرمی آغوشت یادمه...

اون روزها که مامی رفته بود مکه... بعد من با شما رفتم خونمون... مامی دخترشو .. یدونه شو داده بود دست شما...

از کجا تو بغلت هی گریه کردم... هنوز گرمی آغوشت یادمه...

می دونی دوست دارم.. می دونی دوست داشتم...

چقدر برا خودم ریز ریز گریه کردم...

چقدر مامی شکسته شد...

چقدر بعد رفتنت همه چیز بهم هم ریخت...

چقدر همه چیز داغون شد...

می دونی  الان که الانه... هر وقت شربت آبلیموی یخ زده ببینم یاد اون روزها و رفتنت می افتم...

می دونی دوست دارم.. می دونی دوست داشتم...

خدا بیامرزدت خاله.. خیلی زود رفتی... مگه نه...

ولی مامی میگه راحت شدی... همین بهتر که نبودی تا بیشتر زجر بکشی... خیلی وقته از رفتنت خدا رو شکر می کنه!!!!!

می دونی دوست دارم.. می دونی دوست داشتم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0