Daisypath Anniversary tickers ماجراهای آخر هفته... - سيب مهربون

ماجراهای آخر هفته...

چهارشنبه.. ساعت 20:30 بود که بالاخره عزی جونمو بعد از 3 روز دیدم...

اومد اینجا دنبالم...

کلی دلم براش تنگ بود...

تو راه یه عالم برام حرف زد...  ا زهمه جا گفت... از مهمونی.. از کارهاییکه که کرده بود... از حرفهایی که زده بودن...

یهش گفتم.. ادم شوهر خاله زنکم داشته باشه دنیایی داره ها...

دیگه از هیچ چیز بی خبر نمی مونه...

ولی موضوع جدای از شوخی خاله زنکی نبود...

بلکه اوج دلتنگی یه همسر مهربون بود... شاید فک رمی کرد ممکنه بخوابم تو راه...

کرج که رسیدیم... با عزیز جون شام رفتیم بیرون.. یعنی من تو خونه شام درست کرده بودم براش... ولی قبول نکرد.. گفت... تو قشنگترین روز خدا نمی تونم عزیزترینمو شام ببرم بیرون؟

جاتون  که خالی نبود... چون اصلا جای شما نبود...

رسیدیم خونه. از خستگی جفتمون ولو بودیم...

ولی نمی دونم چرا اصرار داشتیم بیدار باشیم. و الکی بشینیم سریال ببینیم...

پنج شنبه عزی جونم اصلا انگاری قصد اداره رفتن نداشت...

منم هی نگفتم پاشو دیر شد...

اخه خیلی گناه داشت.. خسته بود... چشاش وا نمی شد...

دیدم داره دیر میره سر کار.. منم حاضر شدم باهاش رفتم... یه کم سفارش خرید داشتم.. اونها رو خریدم. و برگشتم خونه...

ساعت ۱۵ خونه بودم... نهر درست کردم. یه کم جمع و جور کردم.. ساعت ۱۸ عزیز جون بعد اینکه منو دق مرگ کرد اومد خونه...

چرا؟

ساعت ۱۶ زنگ زد که عسل جون من الان راه افتادم...

ساعت ۱۷ زنگ زدم براش که ببینم کجاست...

جواب نداد... هر ۵ دقیقه تا ساعت ۱۷:۳۰ زنگ زدم براش... دیدم جواب نمیده...

آخه امکان نداره اینهمه جواب ندادنش طولانی بشه...

اینقدر زنگیدم.. دیدم نخیر.. خبری ازش نیست... دیگه خوب ادم تا یه حدی طاقت داره دیگه...

اشکام روون شد... هنگ کرده بودم. دلم هزار راه رفت...

.

.

غروب رفتیم خرید خونه... بعدشم رفتیم یه جاهایی دور زدیم.. بعدم اومدیم خونه...

جمعه هم طبق مهربانی های بی شائبه هوشی پیک نیکمون کنسل شد... و من نهار درست کردم. زنگ زدم داداشی که تنها بود اومد پیش ما...

بعدا زا ظهر هم آذر اومد...

غروب رفیتم ددر...

آذر دلش آیس پک می خواست.. برا همین آیس پکیدیم.... بعدشم تشریف آوردیم منزل....

شامیدیم.. سریالیدیم... چاییدیم (سرما نخوردیم. چایی خوردیم...) و خوابیدیم...

ولی من از بس دردیدم... تا صبح مردیدم... الانم خوابیدم... نخوابیدم ها.. خوابم میاد...

تازه کلی هم کبودیدم... نه سیاهیدیم...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0