Daisypath Anniversary tickers بعدا نوشت بی ادبی ... - سيب مهربون

بعدا نوشت بی ادبی ...

سلام

خوبین

خوبم

اولندش :آمینا این گوگولی (گوگل) دیروز دیونه رفته بود (مشهدی بخونین)... من چیکاره بیدم خوب...

***عرضم به حضورتون که حالا داشتم می رفتم تو مود حرفهای بی ادبی که یهو رییس اومد... منم با ادب شدم...

ولی اینکه چیزی نیست... اگه بدونین یه بار که نه... رو دیواری تو مسیر مدرسه من یه عالم حرفهای رکیک نوشته شده بود... منم هر چی می خوندم نم یفهمیدم اونها یعنی چی...

همش تو این فکر بودم که یه روز از یکی بپرسم این به چه زبونی نوشته شده...

تا اینکه یه روز با داداشی داشتیم اون مسیر رو می رفتیم که به داداشی گفتم اونها که اونجا نوشته شده دیدی؟!!!

داداشی که می دونست چیو میگم اصلا به رو خودش نیاورد... بعد هم هی گفت کدوم چی؟

منم عین گوش درازها گفتم اه مگه کورچشمی داری (این یه اصطلاح در منزل ما بیده) و گفتم بذار برات بخونم... و خوندم...

داداشی باز منو نیشگون گرفت و گفت.. صداتو بیار پایین... اینها رو برو از مامی بپرس.. یا از اون دخترعمه ها و دخترعموی بی کله ات که به جای اینکه اسم رو پسر ها بذارن .. اینها رو به تو یاد بدن..

***عرضم به حضورتون که... یه روز هم معنی یه کلمه رو از بابام پرسیدم... و بابا بنفش شد...

منم گیر که اگه نگی من دیگه با همتون قهر میشم...

البته اون کلمه گیلکی بود... یه چیزی تو مایه های همون ف ا ک ... ببخشیدها...

به نظر شما بابام برا من باید چطوری توضیح می داد؟!!!!!!!

***یه بار هم معصوم جون خوشگلم.. به شوخی برگشت به زهره یه کلمه ای رو گفت.. سر نهار بودیم... ... یه چیز تو این مایه ها که .. نه خیلی بد بود نمی تونم بگم...

ولی اینقدر بد بود که مامی برافروخته شد.. و علی رغم اینکه هیچوقت عصبانی نم یشد.. یهو همچین معصوم جونم رو زد که بیچاره مچاله شد...

حالا معصوم بیچاره گریه م یکنه و از ترس می لرزه و میگه مگه من چی گفتم؟

منم کوفی عنان.. و خواستار صلح رفتم وسط...

مامی از بس عصبانی بود که می گفت بذار حالیش کنم... و به جای اون منو می زد...

می گفت: چرا باید به دختر معصوم و پاک من همچین حرفی بزنه... تازه خودش که اینقذه خوبه چرا باید این حرفهای رکیک از دهنش بیاد بیرون...

بابایی تازه از راه رسیده بود و داشت با تعجب ما رو نگاه می کرد...

در واقع پدرجان هنگیده بود...

زهره هم هاج و واج مونده بود اینها چرا به جون هم افتادن...

(البت الان دیگه اونها به خنگی من نیستن ها... بالاخره فناوری اطلاعات  پیشرفت کرده)

خلاصه من معصوم رو از مهلکه فراری دادم...

معصومم سیاه شده بود از ترس...

بهش گفتم این حرف چی بود؟

گفت: تو مدرسه همه به هم میگن... من فکر کردم یه چیزی تو مایه های محبته...

(نمی دونستم..گریه کنم.. بخندم... بغلش کردم.. اولش گریه کردم.. بعد که براش گفتم یعنی چی.. با هم خندیدیم...)

معصومم دوم دبیرستان بود!!!!!!!!!!

به مامی گفتم: منو یادت رفته؟!!! این طفلی نمی  دونه اصلا چی گفته...

تازه این زهره هم نفهمیده چی گفته...

بعدش گفتم: این دو تا بیچاره .. مفلوک.. تا الان همو با این الفاظ صدا می کردن.. و تو دلشون از محبت قند آب می شد...

خلاصه کلی مامی رفت نوازشش کرد.. کلی هم معصومم گریه کرد...

ولی بعدش دیگه شد موضوع خنده ...

مامی گاهی یادش می اومد و برا خودش ریز ریز می خندید...

.

.

پ ن: فعلا تنها نتیجه اخلاقی که می تونیم بگیریم اینه که معنی حرفی رو اگه نمی دونی ... همین بهتر که ندونی...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0