Daisypath Anniversary tickers حرفهای نگفته ام با تو ...۲ - سيب مهربون

حرفهای نگفته ام با تو ...۲

می دونین چیه.. از کی تا حالا از عزیزجون بی خبرم...

حاجیه خانوم رو رسوندن خونه.. اونجا شلووغ پلوغه خوب... جای منم میگن خالیه... ولی من اینطور فکر نمی کنم...

می دونم تا کی باید بمونم تا عزی جون خان باز یهو دلش برا من تنگ بشه... و برام زنگ بزنه...

ولی عزی جون خان امشب که زنگ زدی می خوام هی بخندم... و می دونم می گی چه خوب سیب من که میخندی.. .. غصه نخوری ها..

بعد منم از لجت می گم.. نخیر.. خیلی هم داره بهم خوش می گذره... خیلی هم حال میده تنهایی.... و هی میخندم...

می دونم با وجود اینکه بهم می گی چه خوب که بهت خوش می گذره تو دلت غمگین میشی و به این فکر می کنی چقذه باز فاستوس شدم. و می گی پدر سوخته میام حالتو میگیرم... حالا تو هی بخند.. وقتی جیغت رو درآوردم انوقت خندتو هم می بینم...

منم میگم به همین خیال باش

..

برو برا خونه پیدا کن... و یه سیب دیگه ...

ما با تنهایی خویش تنها بگذار و بگذر...

می دونی عزیزم تمام حرفامونو که میخوام به هم بزنیم حفظم... حرفهای خودم. حرفهای خودت...

ولی باز دلم برا حرف زدنت تنگه... برا خنده های شیرینت... برا دوست دارم گفتن های یواشکیت... برا سیبی تو رو میخوام.. گفتنات هم دلم تنگه...

می دونی همیشه قبل اینکه تو بیای تو زندگیم می گفتم: این ادمها چطور با هم ازدواج می کنن و تا عمر دارن با هم زندگی می کنن و از هم خسته نمی شن..

حالا ۵ سال از با تو بودن داره می گذره و من هر روز دلتنگترم از روز قبل برا دیدنت...

حالا ۵ سال داره می گذره و من حرف نگفته برات زیاد دارم...

حالا ۵ سال داره می گذره و با اینهمه عشق و علاقه ای که بهت دارم... هر روز عاشقتر میشم...

و فکر می کنم چقدر عمر با تو بودنم کوتاه میشه اگه ۱۰۰ سال دیگه بخوام بمیرم...

داره ۵ سال از اون روز اول دیدنت می گذره و من فکر می کنم هنزو چشام به دیدن عادت نکردن..بلکه هر روز مشتاق دیدنتن..

۵ سال از اون روز که بهت گفتم: از زندگی کردن با همسرم طبق عادت یه زندگی مشترک بدم میاد... و گمان می کنم هیچ روزم رو از سر عادت باهات نگذروندم...

چه زود گذشت ۵ سال زندگیمون...

اس ام اس دیشبت در مورد اون حرفی که بهت زدم.. دلمو لرزوند... خواستم بگم چه زود دلت گرفت... خواستم بگم هنوز تازه اول راهیم برا با هم بودن... خواستم بگم تو دیگه عین سیبت هی غصه روزگاران خوش گذشته رو نخور.. غصه روزگارانی که می تونستن خوش باشن..

به خوشی یه شروع جدید...

عزیزم حالا که نیستی برات حرف نگفته زیاد دارم... حالا که نیستی م یخوام برات ور ور کنم تا صبح...

می دونم که بیای پیشم ...باز لال میشم و میگم فقط بذار .... .............. .......................

آخ چقدر عاشق بوییدن نفستم...

چقدر باز حرف دارم برات...

چقدر باز دلم برات تنگ شد...

.

پ ن۱:  به من غر غر زدن هم نمیاد... وسط غرغرکردنهام یهو باز عشقولانه میشم

پ ن۲: رسیدنت به خیر گل نازم.. مرسی که بهم زنگ زدی... به من چه که اس ام است نیومد و من دلم گرفت.. بهتون خوش بگذره... چقدر دلم از اون غذاهای امشبتون خواست..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0