Daisypath Anniversary tickers چه روزهایی بود.... - سيب مهربون

چه روزهایی بود....

امروز ۹ مرداد...

می دونم...

تا فردا خیلی مونده...

ولی امروز من اومدم تو بهترین نقطه زمین!!!!!

بهترین نقطه زمین همونجایی که منو تو اولین بار همو دیدیم...

یادته؟

فردا ۱۰ مرداد...

سال ۸۱ ... ۱۰ مرداد... پنجشنبه بود... یادته؟

تو هم امروز بعد از ظهر از تهران راه افتادی که بیای .. بیای همونجا که باید می اومدی...

یادته؟

اومدی و یه شب با دلهره و اضطراب خوابیدی... و من همش حواسم بود که یه کای کنم نقشه های بچه ها برا روبرو کردن من و تو نقش بر آب بشه...

یادته؟

انگاری تو منو دیده بودی... ولی من نمی شناختمت...

یادته؟

شاید فردا دیگه حال نوشتنشونو نداشته باشم...

بذار از امروز بگم برات...

من ساعت ۴ ییلاق بودم...

اولش فائزه رو بردم رسوندم ترمینال و بعد راه افتادم و اومدم...

یادته؟

به بابا گفتم این بچه ها فکرهای پلیدی دارن... من ترجیح می دم نرم ...

و بابا گفت: نه دخترم.. چرا نری... تو بزرگ شدی... یادت رفته... من به تو اطمینان دارم.. یادت رفته... همینقدر که اومدی و گفتی چی شده یعن یمنو تو به هم اعتماد داریم.. وهر دومون می دونیم چی به صلاحمونه...

و من با یه دنیا اضطراب و دلهره رفتم...

نه اومدم...

یادته؟

بعدش جمعه بعد از ظهر بود که ما برگشتیم... و شنبه بود که با زهم... همدیگرو دیدیم... 

یادته؟...

۱۱ مرداد...

چند ساعت حرف زدیم با هم؟ یادته؟

۳ ساعت شد به گمانم...

اونروز یادته.. من یه بلوز کرم تنم بود.. یه بلوز کتون کرم رنگ... و روسری حریر بلند ست همون...

و تو همون بلو زشلوار کرمتو پوشیده بودی...

چه با هم ست شده بودیم...

خاله رو یادته؟

چه اضطرابی داشت... چه دلهره ای... و من چقدر ریلکس به نظر می رسیدم... و تو چقدر دوست داشتنی بودی...

هیچوقت نتونستم فکر کنم ممکنه یکی از حرفهایی که می زنی دروغ باشه...

اونروز ها من به سایه خودمم هم بدگمان بودم... یادته؟

میوه بهمون تعارف کردن...

تو و من هر دومون یه جور میوه برداشتیم...

یه زردآلو و یدونه از اون آلو قرمزها(شابلون میگن بهش؟)... و یه گلابی کوچولو...

هر دومون هم یه کم گلابی خوردیم و یه نصفه آلو....

تو شاید اینها یادت نباشه ولی من حتی خندیدنت رو هم یادمه...

تنها چیزی که به دلم ننشست خندیدنت بود... و. حالا میمیرم برا خندیدنت...

وقتی می خندی دلم ضعف میره و نمی تونم نبوسمت...

یادته چقدر همه جامون دستمال کاغذی ای شده بود... از بس که هی این دستمالها رو ریز ریز کردیم...

یادته نفیسه می گفت تا یه هفته داشتیم دستمال کاغذی های ریز ریز کرده شما دو تا رو جمع می کردیم... حالا خوبه که تخمه ندادیم بخورین!!!!

اگه تو یادت نیست من همه چیز یادمه...

و هنوز که فکر می کنم می بینم هیچ چیز نگفته بین ما نمونده بود...

از اینجا به بعدشو تو دیگه یادت نیست...

چون نبودی...

وقتی من رفتم خونه و به بابایی لبخندیدم... و دیگه دنیامون قشنگ شد...

بذار روزهایی که الان یادمه بهت بگم...

***۷ شهریور پنجشنبه بود... روز زن... یادته؟ اولین نهاری که اومدی خونمون... همون روز اکلیلی!!!!!!!! برا مامیم یه روسری اوردی که از بس خجالت کشیده بودی و هی مچالش کرده بودی کادوش چروکیده شده بود...

بعد رفتیم تو اتاق من.. و اتاقمو بهت نشون دادم... یادته؟

نهارو من درست کرده بودم ها... و تو گفتی از بس خجالت کشیده بودی که اصلا طعمش یادت نیست...

هنوز شادی اون روز تو جونمه... چقدر من خوشحال شده بودم...

یادته برام کادو نخریدی؟ گفتی هنوز نمی دونم برات چی بخرم... دلم می خواد هدیه ای که بهت میدم با تمام وجود انتخاب کنم...

عین خودمی... عین خودم بودی...

***اول شهریور... جمعه... روز نامزدیمون بود... فرداییش که دوم بود بعد از ظهر اومده بودین خونه ما.. من و تو با هم رفتیم حلقه بخریم.. برا ۱۲ شهریور که عقدمون بود...

ا ز اون رو زمن رسما شدم همسر تو...

یادته خیلی دلم گرفته بود.. چون شبش می خواستی بری...

رفتیم کنار دریا بعدش...

همون روز که گفتم هنوز باورم نمیشه... چقدر همه چیز داره تند تند میره.. انگاری تو خوابم...

و هنوز دارم فکر می کنم اون روزها انگار همه چیز برام خواب و رویا بود.. جز حس حضور تو...

کنا دریا به هم کلی قول دادیم یادته؟

اینها رو می دونم خوب یادته...

گفتی چی بخوریم... بستنی؟ یا غذای گرم... و من فقط دلم چای خواست...

گفتم یه لیوان چایی داغ... هنوز تعجب اون چشای قشنگت یادمه...

داشتیم می رفتیم خونه یادته؟

تمام راه سرم رو گذاشتم رو شونه های مهربونت... و دستام تو دستات بود...

یادته تو گوشم گفتی: دلم خیلی برات تنگ میشه...

***۲۹ مرداد چند شنبه بود؟

سه شنبه بود ... همون روز بود که رفتیم با خاله و عمو برا خرید؟ آره... انگاری ...

می دونی دیگه حس نوشتنم رفت ...

تازه باید برم اون تقویم سال ۸۱ رو پیدا کنم...

بعد میام همه رو برات می نویسم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0