Daisypath Anniversary tickers مهمونی خفن!!! - سيب مهربون

مهمونی خفن!!!

همش خواستم براتون از مهمونی خوب تعریف کنم دیدم نمیشه...

خوبیش اینه که در نهایت بدجنسی خاله زنکانه براتون می نویسم...

عرضم به حضورتون که ما تشریف بردیم داخل منزل... صدای موسیقیشون خفه کننده بود.. یه چراغهایی هم داشتن که کلی بامزه بود.. هی برا خودشون نور بارون می کردن ... اولش یه آقای متشخص و با مزه و خوشتیپ و بلند بالایی (دهنت اب نیفته خواهر) با ما افتخار آشنایی پیدا کرد.. بعد هم اونجا پر بود از آقایون دکتر مهندس.. همه هم جای برادری که نه.. جای دوست پسری با حال..

جز یکی که خوب وبدها.. ولی از بس از سر و کول اون دختره بالا رفت که حال منو به هم زد...

ولی خواهر جونم بگه که یه پارتی باحال بود ها... شانس آوردیم.. مادر پدر دوستمون هم تشریف داشتن... وگرنه نمی دونم این دو نفر چه می کردن...

اون خانومه هم که بود .. به دل من ننشست ولی نمی دونم چرا به دل دوست عزیزجون نشسته بود... یه بلو زپوشیده بود باید بودین و میدین...

من یکی شبیهشو داشتم... خاله از دبی برام آورده... خواستم بپوشمش.. ولی هم یقش خیلی باز بود... هم اینکه گفتم خیلی رسمی نیست...

تازه مال من کلی خوشگلتر بود... ولی اون خانومه یه شلوار لی پوشیده بود با اون بلوزه که یقه نداشتو تا رو شونه هاش هم باز بود و همش بندی بندی بود تا رو نافش...

من همش م یگفتم دیر کردیم... ولی دیدم همه از خیابونگردیهاشون برگشتن و تازه اومدن..

یه سری خانوم خوشگل هم ساعت 22 اومدن...

یکیشون که به سبک زمان جدمون ادم و حوا لباس پوشیده بود... یکی هم که برعکس هر چی داشت پوشیده بود...

از بلوز و دامنو شلوارو جوراب هر چی النگو بدلی جینگیل مستون که فکرشو بکنی...

هیچکی هم به هیچکی نبود... بعد یه آقای باحالی اومد که بدطوری سربازی روش تاثیر بد گذاشته بود.. اینقذه هم با نمک بود... هی تیکه های باحال می اومد..

ولی یه مشکلی هم داشت ها. انگاری یکی چنگ زده بود تو صورتش... ریشش راه راه بود!!!! یه آقای متشابه شفیعی جم بود که اونم عین رضا حس خوانندگی داشت (خداییش  صداش قشنگ بود)

اون آقا متشخصه هم به گمانم کمی که حالش خوب شد!!!!!!! و رفع عطش که کرد... خجالتش کم شد.. و با رقص نور یه کارهای باحالی می کرد که حد نداشت...

یه دختر کوچولوی با نمک هم بود که خیلی وقت شناس بود... دقیقا 6 تا ساعت به دو دستش بسته بود...

دیگه دیگه چی باید بگم؟

اهان موهای دوستمم مثل همیشه قشنگ بود.. و با مزه آرایشش کرده بود...

دیگه وقت شام شد...

دیدم.. ووووو همه سالاد الویه و سالاد ماکارونی دارن.. داشتم می مردم... می خواستم به عیزی جون بگم به یه بهانه ای بریم بیرون.. برام شام بخر... رفتم دیدم. مامی خوش سلیقه اش ماکارونی هم درست کرده... کمی که شام خوردم.. خیلی کمتر از کمی.. احساس کردم از بس خوردم که دارم میمیرم...

دیگه..

ولی خودمونیم ها.. نمردیم یه پارتی خفن رفتیم...

جاتون خیلی خالی بود... مجلسم بی ریا بی ریا بود...

تازه اون خانومه که با اون آقا بدطوری در هم پیچیده بودم و هی راه به راه از خودشون عکس می گرفتن... یادتونه؟

اون خانومه یه عشوه هایی می اومد.. من تو دلم هی میگفتم صد رحمت به عشوه شتری...

یه بار هم عزی جون گفت: سیبی دارم بالا میارم... بهشون بگم برن اونطرف اتاق خالی هست ها!!!!

زهره زنگیده بود بهم گفت: چه صداهایی انگاری پارتیه؟

گفتم: یس یه چیزی بیشتر...

عزیزجون میگه .. نمردیم معنی دو سه تا دوست هم فهمیدیم...

 

می دونین چیه .. خیلی همه چیز خنده دار و خوب بودها.. ولی من حالم خوب نیست حس نوشتنم رفت...

ببخشید دیگه...

نشد که بشه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0