Daisypath Anniversary tickers آخر هفته .... - سيب مهربون

آخر هفته ....

سلام

صبح به خیر خوین؟

خوبم... ممنون...

تعطیلات خوش گذشت؟

از هوا لذت بردین؟

به ما هم بد نگذشت... خوب بود... شکر...

از کجا بگم... از چهارشنبه... من عین یه خانوم خوب ساعت 21:40 رسیدم خونه!!!!!!

چرا؟ خوب می گم...

از اینجا که رفتم بیرون یادم اومد کفش مشکی مجلسیم داغون شده... البت داغون نشده... خونمون نیست...

یادم افتاد چند روزه می خوام برم کفش بخرم...

حالا تصور کنین.. روز روزش (یعنی روز عادیش که حالم خوبه) حال ندارم کفش انتخاب کنم.. حالا تو این اعصاب خورد و خاکشیر باید م یرفتم کفش خرون...

با اجازتون رفتم هفت تیر... که از اونجا با مترو برم سعدی...

یه لحظه یه چیزی افتاد تو جونم که برو تو این مانتو فروشیه.. شاید یه مانتو برا دم دستت پیدا کردی...

رفتم تو.. قلقله بود... (قلقله درسته دیگه؟!!!!) سه تا مانتو بهم داد... هیچکدوم یا اندازم نبود.. یا خیلی زشت تو تنم بود...

دیگه نا امید داشتم می اومدم بیرون..باز رفتم یه دوری زدم تو مغازه و دم یه رگال ایستادم... هی این مانتوها رو ورق زدم .. بدون توجه به شکلشون.. سایزشون رو می خوندم... تا ببینم کدوم اندازمه...

یکی اندازم بود.. به قیمتش نگاه کردم شاخام در اومد... 15500 تومان!!!!

همه اون مانتوها زیر 25000 نبودن...

بعد هی برچسبهاشون رو نگاه کردم دیدم.. یه خط درمیون همینطوریه قیمتهاشون...

اون آقاهه گفت.. اینها حراجه...

گفتم چرا؟

گفت همینطوری!!!

از رو مانتوم پوشیدمش.. دیدیم اندازمه... یه کم هم گشاده... ولی چون پارچش لخته مهم نبود... (اتاق پرو ها خیلی شلوغ بود خوب...)

از مدلش که عین وبا همه جا هست خیلی خوشم نیومد ها ولی خوب مانتو خنک و خوبیه... خیلی هم جینگیل مستون نیست...

رفتم حساب کنم دیدم... جاتون خالی 12500 تومن بیشتر نیست...

فکرشو بکن.. رو قیمت حراجش باز تخفیف داشت...

سرمست از خریدم رفتم طرف کفش فروشی... هر چند .. هی قیافه این مرتیکه بی شخصیت می اومد تو ذهنم...

همون کفش فروشی که با زهره رفته بودم.. رفتم همونجا.. یه کفش دیدم.. فکر کردم 19000 خوشم هم اومد... پوشیدم.. راحت بود.. 17000 دادم .. داشتم می امودم بیرون که آقاهه گفت.. خانوم اون 26000 !!!!!!!!!!

خیلی حالم گرفته شد... (این کفشه به اون مانتو در...)

24000 خریدم اومدم بیرون...

با مترو رفتم خونه... و ساعت 21:40... خسته داغون.. رسیدم خونه...

عزیز جونم خونه بود...

کلی از خریدم خرسند شد...

ماجرای اداره رو براش گفتم.. خیلی ناراحت شد... کلی حرف بد زد راجع به آقاهه...

خداییش من منصفانه تعریف کردم... اشتباه خودمو گفتم.. اونم گفت اره اشتباه کردی... ولی وقتی گفتم.. مرتیکه چیکار کرد... گفت: خوب کردی... اندازه همین کارو هم نباید برا این ادم بی شخصیت انجام می دادی...

خیلی دیر خوابیدم... و خیلی بد خوابیدم...

از بس بهم فشار عصبی اومده بود که هی همه جام می پرید.. چند بار هم از خواب پریدم... یه بارش نمی دونم چه خوابی می دیدم که جیغ کشیدم...

از همون چهارشنبه.. با زکمر دردم عود کرده... خیلی درد دارم.. اینقدر که دیشب تا مدتها از درد خوابم نبرد ...

 

پنجشنبه

صبح به خاطر هانی جان نمی خواستم برم تهران.. گفتم شاید ببینمش... ولی باید برا مسعود هدیه می خریدم... برا عزیزجونم هم... و یه سری خرد و ریز دیگه...

با عزیزجونم رفتم تا آزادی... با ماشین خودمون نه ها..

بعد از اونجا رفتم بازار...

باز خودمو شرمنده کردم.. یه پیراهن مانتو گونه !!!! دیده بودم.. دیدم رنگ دلخواه منو آورده خریدم...

برا مسعود یه ست خودکار و روانویس آلمانی گرفتم... برا عزیز جونم ادکلون گرفتم.. همونی که دوست داشت.. بعد یه بلوز مشکی ساده برا خودم خریدم.. و یه نوار ملیله دوزی شده...

طی ابتکاری... 10 تومن بر قیمت بلوزم افزودم...

شلوار مشکی عین همون قبلیه برا خودم خریدم...

 

یعد از سالیان دراز یه شال دیدم که خوشم اومد.. راست کار من بود... اونم خریدم.. سفارشات خاله عزیزجونو خریدم... و کادوی خونه جدید مامی زنداداشو...

بعدش اومدم خونه... ساعت 15:20 بود...

قرار بود آقای عزیز جون خان ساعت 16 خونه باشه ها... منم نهار نخورده بودم.. کلی خسته و کوفته بودم... کلی کار داشتم..

یه سری لباس ریختم تو ماشین...

دویدم تو حموم... یه خورده اونجا لباس شستن داشتم... بعد حموم اومدم  برا عزی جون زنگیدم.. ساعت 16... من گرسنه... عزی زجون میگه: الان میام.. همین الان راه می افتم...

با همون موهای خیسم.. رو تخت ولو شدم...

تو دلم گفتم: دیگه نمی رم مهمونی... بی حال بی حال شدم.. کمرم بیشتر در گرفت... از گرسنگی زیاد تهوع گرفتم.. و دیگه هم هیچی نخوردم.. حتی آب... من اینم دیگه...

یاد مسعود افتادم... و به این فکر کردم که به رفتن ما چقدر دلش خوش میشه... پا شدم و موهامو سشوار کشیرم و طبق روش خودم موهامو بیگودی پیچ کردم... و به بقیه کارهام رسیدم... دور یقه لباسمو اون نواره رو دوختم. شلوارمو برا اولیم برا کوتا کردم... (من بدم میاد شلوارم از مچم بره بالاتر) .. زیر ساخت آؤاریشمو هم درست کردم.. و منتظر موندم تا رو پوستم بشینه...

آقای عزیزجون خان ساعت 18:30 تشریف آوردن.. پدر سوخته هی زنگ می زنه من درو براش باز کنم...

منم لجباز موندم تا خودش باز کنه.. اومده تو میگه: سلام نازنازان...

سیب سیبک... عزیزک... عسلک...

من جیکم در نیومد.. طفلی فکر کرد.. رفتم قایم شدم... (اخه من عادت دارم از بچگی..برم قایم شم)

اومد تو اتاق دید.. من نشستم دارم .. خیاطی می کنم.. و اصلا هم تحویل نگرفتم...

خلاصه دیگه با اداهای پدرسوخته ای عزیز جون... یخم وا شد... ولی یه سردری داشتم.. یه سر دردی داشتم... یه تهوعی داشتم... یه معده دردری داشتم که نگو...

اینقدر معده ام دردر گرفته بود که طبق معمول.. تو دهنم پر شده بود از طعم خون...

عزیز جون یه تعارف کرد هیچی نمیخوری..منم گفتم نه...

باز این پسره یادش رفت به یه خانوم متشخص قهر کرده باید اصرار کرد و به زور غذا داد... من از روی لجبازی هیچی نخوردم...

تندی هم نشستم یه جعبه برا این مسعود خان ساختم... و دبرو که رفتیم...

عزی جون رفت پایین من لباسمو پوشیدم.. شالمو گذاشتم رفتم پایین...

باورتون میشه منو نشناخت!!!!

غیر اون شال مشکیه..هیچ شالی اینطوری به دلم ننشسته بود...

خیلی دلم درد می کرد.. و سرم هم سنگین شده بود...

تو راه برام شیر کاکائو خرید... کمی بهتر شدم...

ساعت 21 رسیدیم خونه مسعود اینها....

ووووووووووو جاتون خالی... فکر نمی کردم اینهمه با حال باشه...

تو راه قبل خونه اونها .. یه اتفاق با حال افتاد که تو یه پست جدا باید براتون بگم... ولی اینقدر خندیدم که حد نداشت... کمی صورتم شکفته شده بود. کمی هم حالم بهتر شد...

تو خونه که رفتیم.. من رفتم لباسمو عوض کنم... عزیزجون رفت نشست...

وقتی اومدم تو مجلس.. عزیزجونو که پشت یه ستون بود ندیدم... داشتم دنبالش می گشتم...

یه آقای متشخصی هم روبروم دیدم... تنها نشسته بود... من گمان کردم... همسر دوستمه... بهش لبخندیدم... اونم هم همینطور..

بعدش باهام احوالپرسی کرد...

صدای موسیقی اینقدر بلند بود که فقط با لب خونی با هم احوالپرسی کردیم...

کنار اون آقا دو تا صندلی خالی بود. .بعدش هم عزی جون نشسته بود... طفلی فکر کرد دیگه ازتنهایی دراومده... منم رفتم صندلی کنار عزی جون نشستم.. و لازم به ذکر است که عزیز جون یواشی بهم گفت: این خوشگل عسل کیه کنار من نشسته... (منظورش من بودم ها) گفتم دیگه.. دیگه... ما اینیم ...

هنوز اون آقاهه فکر می کرد من عین خودش تنهام!!!! ولی خیلی متشخص بودها...

بعدشم که مسعود اومد کلی خوشحال بود...

خوبه روحیه اش خوب بود...

یه خانومه هم بود... که با مسعود خیلی مچ بود... ولی .. ولی... باز فکر نمی کنم اون یبود که به دردش بخوره... و تو دلم گفتم.. خدا کنه یه دوستی ساده باشه...

ما رو به اون آقاهه کنارمون معرفی کرد... طفلی یخ کرد...

بعدش آقاهه اومد کنار عزی جون و با هم گپیدن...

خودمونیم ها.. تو اون جمع... خودم بهترینشونو شکاریده بود...

به عزی جون که گفتم.. گفت وقتی پدرتو درآوردم.. اونوقت متوجه شکار هم میشی...

منم گفتم تو هم که چشت هی دنبال دختر مردمه.. فکرکردی من حواسم نیست.. هی نگاش م یکنی.. لبخند می زنی....

عزی جون من داشت شاخ در میآورد.. گفت کی... چی ؟ کجا؟

بهش گفتم داری نی نی گولوی اون خانومه رو هی دید می زنی.. تزاه اون دختر با مزه هه که با نمک می رقصه رو هم که هی نگاه می کردی...

من بیچاره حتی نمی تونم این آقاهه که کنارت نشسته رو ببینم...

خلاصه یه کم با هم شوخی کردیم... و یه کم خندیدیم... عزی جون گفت: جای خواهرات خالی... اینجا پر دکتر مهندسه ... می تونستیم همه رو بذاریم سر کار ...

(عین خودمه این عزی جون.. هی تو جونش یه چیزی وول میخوره جهت مردم آزاری)

جاتون خالی بود... یه مهمونی با حال... کلی خوش گذشت... ولی من خیلی سر درد داشتم.. سر شام.. با همسر دوستم کلی خندیدیم.. بهم گفت: بهتون سلام عرض کردم و لی شما متوجه نشدین..

منم گفتم: منم فکر می کردم با شما احوالپرسی کردم!!!!

کلی رقصیدیم.. کلی خوش گذشت...

عزیز جون گفت: متوجه شدی تو این جمع اکثرا زوجن... ولی فقط سه تا زوج رسمی موجوده؟

گفتم: یس... تازه گاهی هم عین ما فردن... گفت وقتی کشتمت متوجه فرد بودن هم میشی...

بعد گفتم: خوب ببخشید زوجن... اون پسر با نمکه رو یادم رفت... با هم میشیم چهارتا...

خلاصه اینکه کلی خوش گذروندیم... و تا بیام خونه ساعت شد 3 بامداد... و تا بخوابیم هم شد ساعت 4 ...

(ماجرای مهمونی رو بعدا می گم... بذارین ماجراهای آخر هفته تموم شه...)

ساعت 8:30 بیدار شدم.. جمع و جور کردم..

قرار بودبریم خونه مادرجونم...

ساعت 10 م یخواستیم بریم.. ولی داداشی اینها زحمت کشیدن ساعت 11:30 اومدن... منم برنج رو دم کردم ...

ساعت 12:40 رسیدیم خونه مادرجون... تو راه کباب خریدیم.. کمی هم خورشت داشتیم...

ساعت 13:30 نهار خوردیم...

بعدازظهر دخترخاله اینها اومدن اونجا.. بعد رفتیم خونه خاله بزرگه...

یه کم اونجا موندیم.. پروین جونم هم بود... کلی ذوق زده شدیم... بعد رفتیم تو راه بستنی بخوریم... و بریم کرج...

اینقد هم من از این بی برنامه بودن بدم میاد... داداشیه دیگه.. زنگید به شهروز که داداش کجایی؟

حالت خوبه؟ ما طرفهای خونه شماییم.. ولی داریم میریم...

شهروز گفت ما هم تو پارکیم... بیان اینجا...

بستنی برا اونها هم خریدیم... و راه افتادیم .... فهمیدم که دیگه موندگار شدیم... اصلا هم حال نداشتم.. و دلم فقط خواب می خواست...

رفتیم پارک.. شهروز هم کلی اصرار باهاشون رفتیم خونشون...

(بذارین یه کم غر بزنم) من از مهمون سر زده خیلی ناراحت نمی شم...ولی زنداداشم خیلی بدش میاد... و ناراحتیشم ابراز می کنه.. مونده بودم حیران که چرا هیچی نمیگه... اخه کی ساعت 10 شب میره مهمونی اونم شام...

به عزی جون گفتم که برین یه چیزی برا شام بخرین...

ولی شهروز ناراحت شد و دیگه ما هم تسلیم شدیم...

پسرش منو به اسم دختر آبادانی می شناسه... کلی هم با هم تریپ رفیقیم...

مانتومو گرفته بود که خاله بیاد خونه ما...

شام که نتونستم بخورم.. خیلی حالم بد بود... نمی دونم از چهارشنبه شب دچار یه تهوع مزمن شدم...

الانم دار می میرم از این حالت...

ساعت 30 دقیقه بامداد بود که از اونجا راه افتادیم...

تابرسیم خونه... ساعت 3 شد... من رفتم دوش گرفتم.. وگرنه می مردم...

تا بخوابیم شد 4.... دیگه می خواستم بمیرم...

این همسایه ما انگاری خروس داره تو حیاطش... تا کی هی قوقولی قوقو کرد... دیونه رفتم ... (مشهدی بودها)

نیست چند شب عق نزد تو خواب ما... این خروسشم که اعصابمون رو مزین کرد...

تازه خوابم برده بود که با ز از این خوابهای جیغ جیغی دیدم.. و با زپریدم...

می دونم اعصاب مصابم ریخته به هم....

ولی چه کنم چاره چیه؟

صبح از ساعت 7 تا ساعت 10 هر 20 دقیقه یه بار بیدار شدم...

فکرشو بکنین... می خواستم خودمو پاره پاره کنم...

بعدش با عزیز جون که رفته بود نون داغ خریده بود.. یه صبحونه زدیم تو رگ...

من باز ساعت 13 بود که از حال  رفتم...

تا ساعت 17 ولو بودم... بلند شدم دیدم عزیز جونم نیست...

چایی تازه دم رو گاز بود.. کامی روشن...

نگران شدم... کمی گذشت .. عزی جونم با نون داغ ... و کمی میوه اومد خونه...

به قول خودش نهار شاممون هم خوردیم...

بعد با زمن ولو شدم..

نمی دونم چم شده...

البته نهارمو هم نخوردم...

هی دلم میخواست فقط و فقط سالاد بخورم.. با ابلیموی فراوان..

عزی زجون میگه احوالاتت مشکوک بیده...

ولی من کدومو باور کنم.. دم خروستو یا قسم حضرت عباستو!!!!!!

غروب با عزیزجونم رفتیم قدم زدیم... کلی حالم بهتر شد...

اومدم خونه دوش گرفتم.. کلی کار کردم... و بعد هم مردم... البته نمردم.. از بس کمرم درد میکرد که حد نداشت...

حالا هم اینجام... برا اینکه حالم کمی بهتر بشه.. از صبح این سومین آدامسیه که دارم می جوئم...

خوب اینها رو گفتم...

باید موضوع خنده داره رو براتون بگم و تعریف از مهمونی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0