Daisypath Anniversary tickers تو حامله ای اوشین!!!! - سيب مهربون

تو حامله ای اوشین!!!!

سلام

صبح همگی به خیر و شادی...

خوبید؟

خوبم..

فقط خوابم میاد...

خیلی هم میاد..

.

اول یه چیزی بگم: اگه دوست دارین اول بعدا نوشت بالایی رو بخونی بعد اینو..

ولی حالش به اینه که اول اینو بخونین بعد بالایی رو..

یه بار امتحان کنین.. نشد.. حال نکردین.. اول بالایی رو بخون بعد اینو.. خوبه..

مالیات که نداره.. غصه نخور

.

اما.. اما ... از دیروز بگم بهتون...

اولاْ تا ساعت فکر کنم ۱۹ اینجا تشریفمو داشتم...

دوماً عزیز جون جونم اومد دنبالم...

اصلا این دوما سوما نداره که...

عزیز جون شاکی شد که چرا دیر اومدی پایین...گفتم... پلیز ویت... واستا بنده فرزندم را در صندلی پشتی بگذارم و از ایمنی او مطمئن شوم... و بعد کمر بند ایمنی ام را ببندم... (اینها رو گفتن برا تبلیغات و فرهنگ سازی تو وبلاگم بیارم.. به هر حال زندگی خرج داره...).. بعد بگم خوبم یا بهترم...

عزیز جون: خوب حالا چرا دیر اومدی پایین..

من: اولا د رحال چتیدن با .... .... بودم...(صداقتم اونو کشته) دوما دوست جدید پیدا کردم...(ظرفیتم دیونه اش کرده)... تازه قراره بهش زنگ بزنم... (جراتم اونو دیوانه کرده) ... قراره با هم بریم جشن تولد (این دیگه پرروییم بود که اونو نکشته.. اون منو کشته!!!).. از رشتی های عزیز معذرت می خوام ها.. ولی جوکشو شنیده بودین... بلا نسبت من!!!  این جوکه قدیمهاخیلی خنده دار بود!!!!

دوماً داشتم اسبابمو جمع می کردم... سوماً با تقی و نقی و قلی و اصغر و اکبر تا خداحافظی نکنم که نمی تونستم بیام..

تازه چون بنده باید عین سرایدار واحدمون همه چیز رو چک می کردم.. بنابراین... طول کشید دیگه...

اینقدر این عزیزجون انگلک کرد منو تا  نخوابمو ساکت نباشم... که یهو یادم اومد از ماجرای سیبکم براش بگم...

می دونی چیه عزیز دلم.. من عاشق اون خنده ریز ریزتم... همون که گوشه لبت جمع میشه...

بعدشم در مورد باقی موضوعات...

آخه دیروز روز پرماجرایی بود... از همه لحاظ!!!

سر راه قرار بود بریم خونه داداشی... یه کار کوچیک داشتیم..

داداشی گفت من با سپنتا دم در حیاطم...

نمی دونیم که.. وقتی پیاده شدم.. عسل عمه چه جیغ های خوشحالی می کشید.. عین خودمه... پر شر و شور...

تازه یه چیز باحال.. داداشی گفت عمه رو محکم صدا کن...

بعد سپنتا با تمام وجود گفت: عمه سی ..

بعد شما انتظار دارین من راهمو بکشم برم خونمون...

نمیشه که...

داداشی گفت بیان یه چیزی حاضری می خوریم... زنداداشم بالا بود... انگاری از اون روز سگی ها داشت دور از جونش...

از اون روزها که از اول صبح پا میشی اعصاب مصاب نداری... همون روزها که جنها شب میان تو خوابت و ترتیب اعصابتو میدن...

حالا داداشی اروپایی بنده با شلوارک دم در تشریف دارن...

نه به هوشی که برا آشغال دم در بردن کت و شلوار می پوشه... نه به این خوشگل داداش که همیشه شلوارک پاشه...

همونطوری نشست تو ماشین و گفت بیا بریم نون فانتزی بخریم..

رفتیم.. خریدیم.. یه کم دیگه خرید کردیم... اومدیم.. پختیم .. خوردیم... کلی هم حال زنداداش جونم خوب شد...

زنداداش میگه برا سپنتا کره محلی پاستوریزه خریدم... تا عین باباش و عمه هاش نشه...

من کلی خندیدم..

من وداداشی انگاری یه سیبیم از وسط دو نیم شده..

البته تو این مسائل... ..جفتمون از بی خوابی حالت مسمومیت میگیرم... جفتمون از بی حمامی میریم.. جفتمون عاشق کارتونیم و هنو زبزرگ نشدیم...

جفتمون شیر می خوریم دلپیچه میگیریم..

آب طالبی می خوریم سر درد میشیم...

قبل غذا چایی بخوریم حالت تهوع میگیرم...

و کلی کشف دیگه که زنداداشم به اون رسیده...

اهان جفتمون هم دیگه کمر نداریم...

عادت های غذایی بسیار مشابه داریم...

به فاصله یه ماه از هم مجبور به خرید کمربند طبی شدیم...

 (اینها چه ربطی به حامله بودن اوشین داره؟ خوب پلیز ویت.. با من باشید تا بهتون بگم دیگه)

خلاصه...

کلی خندیدیم... کلی با سپنتا بازی کردم..

آخه نیست من خیلی هم سن عسل جونم ... برا همین دست منو میگیره می گه.. اتاق اتاق. بازی...

کلی باز ی کردیم....

دیگه رسیدیم خونه داشت ۱۲ می شد...

دیدم اگه دوش نگیرم که مردم..

نیست من اردک تشریف دارم.. حالا هر بار هم میرم زیر دوش به این فکر می کنم اگه آب سهمیه بندی بشه من عملا میرم کنار دریا زندگی میکنم... چون بی آبتنی مردم...

بعدشم مگه این موها خشک میشه.. نیست خیلی زلف پریشون دارم... هی هی.. . یادش به خیر...

تو رختخوابم بودم که شنیدم صدای عزیز جون میاد... داشت با معصوم جونم حرف میزد..

داشت بهش می گفت: میای پیش سیب من.. هفته دیگه تنهاست.. من نگرانشم...

آخه می دونین من خیلی دوست ندارم برم خونه کسی...

تازه جز جای خودم بدون عزیز جون هیچ جایه دیگه خوابم نمی بره...

اصلا من بدون عزیز جون خوابیدنم دچار مشکل هست.. حالا جام هم عوض بشه دیگه واویلاست...

منکه نشنیده گرفتم.. این تلفن نیمه شبانه عزیزجونمو...

بعدشم خوابیدیم دیگه... این پرسیدن داره...

آهان یه چیزی...  داشت تیتر زردم یادم می رفت!!!

راستی اگه معدتون ضعیفه نخونین  بقیه اشو.. از الانم هم بگم .. گلاب به روی همتون... بعد نگین این سیبه چه بی ادبه!!! (اخه من خیلی با ادبم.. مرگ خودم!!!)

ما شبها پنجره های اتاق رو باز می کنیم.. جاتون که خالی نیست!!!خالی نباشه... و دلتون نخواد!!!! همچین یه باد خنکی میاد... جرات ندارم بگم نسیم میاد!!!

حالا فکر کنین.. دار یمی خوابی.. نسیم هم بیاد... اونم خنک... و از بس هوا خوبه در حال خجسته شدن باشه دلت... همچین که چشات با بهترین رویات داره بسته میشه (اره مرگ خودم.. من و بهترین رویا!!!) بعد یهو یکی وسط حالت بگه عوووق... عوووق .. عوووق... بعد صدای جیغ جیغ گربه های پشت خونه بیاد ... که دارن با دخترشون که تا دیر وقت با بر وبچز بیرون بوده دعوا میکنن و گیس و گیس کشی... بعد باز تا چشت میاد بسته بشه یکی... همچین عق وعوق بزنه که دل و رودت به هم بپیچه...من هیچی.. نمی گین عزیز جونم همچین منتظر یه اشاره است... برین تو خونتون عق بزنین...

الان ۳ شبه به گمانم...

عزیز جون میگه شاید یکی داره نی نی دار میشه...

لجم در اومد یه گازشم گرفتم... می گم دیگه تو هم با این نی نی ... هر چی میشه می چسبونی به نی نی...

میگم گوش کن.. عق وعوقش خیلی پیره... انگاری دندون مصنوعی هم داره که تو راه عقش با همه چی قاطی شده که یهو.. یه عالم از همون مدل عق زدن میاد.. و عزیز جون عین اوشین که حامله می شد و هی می دویید طرف دستشویی (یادتونه اوشین رو) می دوئه میره گلاب به روتون...

بعد هم که اومد در حال تنبیه بنده خوابش برد... اینقذه خدا رو شکر کردم از این یهو خوابیدن عزیز جون.. بعضی وقتها لجم در میادها.. ولی دیشب خدا به من رحم کرد...

منم فکر کنین با رویای عق زدن همسایه.. اونم نمی دونم چرا تو حیاط !!! خوابم برد..

راستی بعد یه عق دقیقا صدای بیرون اومدن و ریختن محتویات شکمشو شنیدم... باور کنین.. بدطوری آّب جمع شده بود تو شکمش... تازه .. انگاری کلی هم پرخوری کرده بود...

آخه یکی نیست بگه تو که حال درستی نداری چرا اینهمه می خوری....

 

از اینکه حالتون رو به هم زدم ببخشید...

ولی اونهایی که رودل کرده بودن.. الان خوب شدنشون رو مدیون اینهمه فداکاری من هستن..

من برم ...

من برم .. دارم بالا میارم اوشین...

.

.

پ ن: یکی از اصلاحات خونه ما (خونه پدریم ) اینه که وقتی یکی یهو حالش به هم میخوره.. یا بی حال میشه.. جنسیتش فرق نمی کنه.. همه میگن.. اوووووووه تو حامله ای اوشین!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0