Daisypath Anniversary tickers قربون اون قنج نگات!!! - سيب مهربون

قربون اون قنج نگات!!!

من چیکار کنم؟

این شوهر من... که همون عزیز جون خان باشه بدطوری دلش نی می می خواد...

باو رکم ولش کنی می گه بیا شب که اومدم خونه مامان و نی نی بازی کنیم...

یا بابا و نی نی بازی... (نیست این یکی رو اصلا انجام نمی دیم) هی هم فقط بلده تو بابا بازی بگه.. دختر خوب من به گاز دست نمی زنه!!!

دختر خوشگل من به لوازم آرایش مامانش دست نمی زنه...

دختر خوب من می گه بابا براش لاک بزنه!!!

دختر خوب من به هی وهی میاد به بابا یه ماچ گنده میده..

دخترخوب من از تو بغل بابایی تکون نمی خوره...

....................

دختر خوب من همه خواسته های باباشو برآورده می کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در اینجا یدونه میزنیم به اونجای عزیز جون پدرسوخته و میگیم.. حالم بهم خورد.. اقلا این آخریشو رو دیگه نگو دختر خوب من. بگو همسر خوب من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه اینکه این عزیز جون من بدطوری دلش نی نی می خواد....

همش هم دلش دختر می خواد...

حرفی نمی زنه ها...

ولی وقتی دختر کوچولوها رو می بینه دلش ضعف می ره...

امروز با ماشین خودمون اومدیم...

طبق معمول حرفی برا گفتن نداشتم...

ساکت بودم و درافکار خودم غوطه ور...

یکی دوباری گفت: سیب ناز من تو چه فکریه؟؟؟

منم طبق معمول گفتم: ایران پر از بسیجیه!!!

تا اینکه یاد ماجرای دیروز افتادم.. همون که داشتم می رفتم خونه و یه دختر کوچولو هی دنبال من می دویید... وب راش تعریف کردم که دختره نم یدونم چرا گیر داده بود به من..

منم گفتم.. اسمت چیه؟( خیلی یواش)

اونم خیلی یواشتر گفت: پریسا...

بعد به من گفت: خانوم چند تا بچه داری؟

و من بهش خندیدم...

حرفم که تموم شد دیدم داره زیر لب ناز می کنه دختر ندیده رو...

و لباش پر خنده است... از همون با نمکها.. همچین دلش قنج می رفت که نگو...

می گم نم یدونم چرا دنبال من راه افتاده بود...

میگه(البته با خنده و شعف): حتما بازیش گرفته بود پدرسوخته... و می خنده...

حالا با اینهمه شعف و شور عزیز جون برا پدر شدم من چیکار کنم؟

می ترسم اگه نی نی دار هم بشم... این عزیز جون سر ۵ ماه بچه رو از تو شکم بنده در میاره بیرون... از بس که دلش نی نی می خواد...

یا اینکه از رو همون شکمم بچه رو می چلونه...

یا اینکه هی منو می بره سونوگرافی تا نی نی رو ببینه و هی نازش کنه...

تازه یه روز میگه: خوب اگه ادم خودش بخواد بچه اش ۷ ماهه دنیا بیاد چی میشه... با سزارین میشه به دنیا آوردش؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (این تعجب ها قیافه من بود ها)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0